Thursday, June 28, 2007

جزیره کوتائو

ما ساعت حدود ساعت پنج صبح رسیدیم من خیلی خوابم میومد و حسابی خسته بودم. من میتونم با فکرم بدنمو سر حال نگه دارم ولی این دفعه دیگه تموم کردم. وقتی به کوتائو رسیدیم من از جف که امریکایی است خواهش کردم که یک اتاق با هم بگیریم که برامون ارزون تموم شه و پولامونو ذخیره کنیم .او هم قبول کرد.ما با استفاده از کتاب راهنمای اودر شمال جزیره، نزدیک ساحل برای پیدا کردن یک مهمان خانه رفتیم پس از یک ساعت ونیم جستجو موفق شدیم من به جف من می خوام تا جایی که بدنم نیاز داره بخوابم و منو بیدار نکنه . تا ساعت یازده صبح خوابیدم پس از آن به دنبال جایی برای خوردن رفتیم. پس از ناهار ما به ساحل دیگری در غرب جزیره رفتیم تا غروب خورشید را تماشا کنیم ما دو تا ماسک اجاره کردیم و مقدار غواصی کردیم. من در جزیره فی فی غواصی کرده بودم ، اما اینجا مرجان داشت مرجانهای رنگارنگ ولی ماهیهای فی فی خیلی زیبا تر و رنگارنگ تر از اینجا بودند. به هر حال خیلی جالب و دیدنی بود. پس از چند ساعت غواصی ما به اتاقمان برگشتیم بعد از شام تصمیم گرفتیم برای روز بعد یک کایاک اجاره کنیم اما ما واقعا خسته بودیم. ما تا ساعت ده صبح خوابیدیم. کمی برای قایق سواری دیر بود به عبارت دیگه من ترجیح دادم انرژیمو برای رکاب زدن ذخیره کنم ویزای من داشت تموم میشد و باید تا قبل از بیست و هشتم ژوئن برای تمدید ویزا به بانکوک بروم، همچنین در این چند روز اخیر بدنم خیلی افت کرده بود باید دویاره به حال اول برمی گشتم ، بنا براین تصمیم گرفتم که استراحت بیشتری کنم و ترجیح دادم غواصی کنم

ساحلی در غرب جزیره است که کوسه های زیادی داره و آب خیلی آرومه و موج نداره و برای غواصی عالیه. ما بعد از اینکه صبحانه را خوردیم پریدم تو آب و بعد از سه ساعت اومدم بیرون که برای غواصی و شنا زمان زیادیه. اما خیلی جالب بود...من پنج بار کوسه دیدم شنا با کوسه ها خیلی جالب بود. نگران نباسید آنها خطرناک نیستند و آرام هستند. آنها خیلی بزرگ نیستند و بزرگترین آنهایی که من دیدم هفتاد سانتیمتر بود اما خیلی شگفت انگیز بود. من واقعا نمی تونم توصیف کنم که چقذر شنا کردن بین یک دسته ماهی چقدر خوشایند است ، هزار ماهی کوچک که با هم شنا می کنند و یک گروه صد تایی ماهی های رنگی و از نزدیک با آنها شنا کردن.من یک موز با خودم برده بودم و ماهی های زیادی انگشتهای منو می گزیدن برای موز و منو محاصره کرده بودند... با خودتون تصورشو کنید چقدر با شکوه و لذت بخشه. بعد از آن که برگشتیم اول یک دوش گرفتم بعد با جف رفتیم یک رستوران خوب در کنار ساحل شام خوردیم من الان کنار ساحل مشغول نوشتن هستم و جف دار تو اتاق کتابشو میخونه. یه عالمه رستوران کنار ساحل اینجا هست که همه شون چراغهای رنگی دارن که تصویرشون تو آب خیلی قشنگ شده و یک نفر اینجا مشغول آتش بازی برای اینکه مردم رو تشویق کنه تا بیشتر تو رستوران بمونن و بیشتر آبجو بخورن و بیشتر پول خرج کنن و صدای بلند موزیک راک و صدای خنده ی مردم که آبجو می خورن و خوش می گذرونن من از این دور دارم نگاشون می کنم و به موزیک دلخواهم( شجریان) گوش می کنم و از صدای آب و امواج و رنگهای درون آب و مردم خوشحال لذت می برم. من دوست دارم مردمی را ببینم که خوشحالن و هرگز به جنگ فکر نمی کنند و فقظ دوست دارند لذت ببرند و بدنشونو مختل نمی کنن و فقط دوست دارن خوشحال باشن. بزاریم اونا خوشحال باشن و من از تماشای آنها لذت می برم. یک جمله ای از ادواردئو گالینو هست که میگه: روی تابلو در رستورانی در مادرید است که .. لطفا آواز نخوانید، یک تابلو در ایستگاه قطاردر ریودوژانیرو نوشته لطفا با چرخاتون بازی نکنید.. چقدر خوبه که هنوز هستند کسانی که می خوانند و بازی می کنند". بله خیلی خوبه که مردم زیادی هستند که با خودشون لذت می برند.

الان دیر وقت در شبه و من مجبورم چند عکس برای وبسایتم آماده کنم و و وسایلمو جمع کنم و بعد بخوابم. تصمیم دارم فردا صبح یک قایق تند رو بگیرم و برم به چامپون و فدا بعد از ظهر رکاب زدن به سمت بانکوک رو شروع کنم و توقف طولانی بعدی من در بانکوکه( همانطوریکه می دونید من نقشه ندارم این فقط تو فکرمه وا گر تغییر کنه.. تغییر می کنه و من باید آنچه که پیش میاد انجام بدم) تا ببینم چی پیش میاد

متن اصلی
ترجمه:پ

To Champhon


بعد از آن شب فوق‌العاده در کنار آبشار، که من هيچ وقت فراموش نمي‌کنم، صبح زود با صداي پرنده‌ها بيدار شدم و براي خوردن صبحانه به کنار آبشار رفتم. بعد بايد وسايلم را جمع مي‌کردم و حوالي ساعت هشت برنامه‌ام راشروع مي‌کردم. صبحانه‌ام اندازه کافي نبود و به مغازه‌اي در رانونگ براي يک‌مقدار خوراکي و استفاده از اينترنت رفتم و اينگونه بودکه ساعت ده صبح شروع به راندن دوچرخه کردم، در حالي که صدوسي‌وپنج کيلومتر در پيش رو داشتم. به‌نظر روز سنگيني بايد مي‌داشتم، از صبح باران شروع شد و من دوچرخه‌سواري را هم‌زمان با باران شروع کردم. هميشه عصرها باران شروع مي شد و صبح ها پايان مي‌يافت، اما آن روز گويا نمي‌خواست قطع شود. به خودم مي‌گفتم: مهم نيست محمد، به‌زودي قطع مي شود. بعد از دوساعت باران قطع شد و هنوز نيم ساعت نگذشته بود که ابرهاي سنگيني را در روبه رو ديدم و پانصد متر جلوتر باران سنگيني شروع شد، چه‌کار مي‌توانستم بکنم جز اينکه جلو بروم. بعد از چند دقيقه دقيقا زير باران سنگيني بودم و خيس خالي شده بودم، روز عجيب غريبي بود، سه بار خشک شدم و دوباره خيس شدم و آخرين دفعه از ظهر تا ساعت چهارونيم عصر زير باران بودم و کاملا خيس، اما خوشبختانه بعد از آن ديگه باران قطع شد. در طول اين مدت توجه خودم را متوجه اين کرده بودم که همه چيز زير باران تازه و تميز است و دوچرخه‌سواري اين‌چنين واقعا فرهبخش است، مخصوصا در چنين خيابان سرسبزي. آن روز حسابي گرسنه بودم و چندين بار براي رفع گرسنگي ايستادم و هر دفعه چه غذاهاي خوشمزه و ارزاني. در تايلند، غذا و ميوه‌هاي کنار خيابان سه‌بار از آنچه در مکان‌هاي توريستي فروخته مي شوند، ارزانترند و اين دليل دو سه کيلو ميوه خوردن من در روز است. ميوه‌هاي تايلند فوق‌العاده خوشمزه‌اند.
حدوداي عصر به چامپون رسيدم و مستقيما به سمت يک آژانس مسافرتي براي گرفتن قايق تا جزيره کوتائو رفتم و متوجه شدم که قايق‌هاي شب‌رو آهسته‌تر مي‌روند اما خب ارزانترند، خيلي خوب بود، شش ساعتي طول مي‌کشيد و من مي‌توانستم شب را در قايق بخوابم بدون اينکه هزينه اي براي اقامت بپردازم. جا را رزو کردم و به جستجوي اينترنت رفتم و يک ساعتي آنجا بودم و سپس غذا را در مغازه‌اي شب‌کار خوردم.در چامپ هون يک محل تجاري شب‌کار ‌ بسيار معروف دارد، مغازه‌هاي بسياري در دو طرف خيابان وجود دارد که همه غذا مي‌فروشند و چراغ روشن مغازه‌ها جلوه ويژه‌اي به خيابان داده است. حرکت قايق ساعت يازده شب بود و مردم ديگري از کشورهاي ديگر نظير آمريکا، آلمان، يونان و اسراييل و ... نيز بودند و ما ساعاتي را با يکديگر به صحبت پرداختيم و آنچه در نهايت متوجه شدم اينکه سياست در واقع چيزي جدا از آنچه ماها در جستجوي آن هستيم مي‌باشد ... ولي خب ما مي‌توانيم ذهن خود را درست کنيم و همه چيز با آرزوهاي ما نويد خوبي را به همراه خواهد آورد. خوابي دلپذير در آن شب، روي سقف قايق، زير آسمان پرستاره ... و باز شروع باران، جف آمد سراغم و از من خواست که براي خواب بروم پايين و در کابين قايق استراحت کنم. شب بسيار خوبي بود و گفتگوي خوبي با مردم ساير کشورها داشتم، همه مردمي که مسافرت مي‌کنند از جنگ نفرت دارند و همه مايلند در صلح کنار يکديگر زندگي کنند و همه به دوستي‌ها فکر مي‌کنند، سياست‌ها اهميتي ندارند، همه در جستجوي دوستي و آرامش در کنار يکديگر مي‌باشند.

رانونگ(Ranong)





صبح زود در معبد بيدار شدم، هوا باراني بود و من بايد بيشتر منتظر مي‌ماندم، نمي‌خواستم از صبح به آن زودي خيس بشم و در نتيجه يک مقدار بيشتر خوابيدم. راهب‌ها مراسم ويژه صبحگاهي داشتند و بعد از آن زمان صبحانه بود. دي‌شب وقتي رسيدم يک عالمه سگ با حمله و سرو صدا از من پذيرايي کردند، آنچنان که من نيمه‌شب ترجيح دادم براي دستشويي بيرون نروم، نه از ترس سگ‌ها، از اينکه اينقدر واغ واغ مي‌کردند همه راهب‌ها بيدار مي‌شدند. ما به هيچ وجه نمي‌توانستيم با هم صحبت کنيم، ولي آنها من را به گرمي پذيرفتند و مکاني را در راهروي اصلي براي استراحت من اختصاص دادند. بسيار سپاسگزارشان هستم.
بعد از اينکه باران قطع شد، دوچرخه‌ام را سوار شدم و شروع کردم، عجب هوايي، ابري بود و سرد، بدون خورشيد، بسيار دلپذير، بالاخره بعد از مدت‌ها در يک هواي خنک مي‌راندم، اما يک ساعتي بيشتر طول نکشيد و باران شروع شد، مدتي طول کشيد و من کاملا خيس شدم. وقتي شروع کردم، حس کردم پدال زدن برايم راحت نيست، در شرايط خوبي نبودم، بايد صدو چهل کيلومتر مي‌راندم و با اين وضعيت تا صدکيلومتر هم قادر نبودم. روز قبل هم در همين وضعيت بودم و فکر مي کردم به‌خاطر بي‌خوابي‌هاي متوالي‌ست، اما دي شب که خوب خوابيده بودم. هميشه بعد از بيست‌و پنج دقيقه بدن من به بازدهي بهينه مي‌رسيد و الان بعد از يک ساعت، هنوز راحت نبودم.
بايد قبول مي‌کردم که به شرايط روحيم بستگي دارد و شروع کردم به تلقين به‌خودم که "هي پسر بعد از اين مدت بايد همه چيز مرتب باشه، تو در شرايط خوبي هستي..." چندين بار سعي کردم بدنم را بکشم اما جدي جدي کار نمي‌کرد و باز هم شروع کردم به تلقين به خودم و بعد از چهل و پنج دقيقه، آن شروع کرد به کارکردن. بله موضوع راحتيه، ما همه چيز را در ذهنمان مي‌سازيم و مي‌توانيم آنچه را که دوست داريم، بسازيم. هرروز صبح که مي‌خواهم دوچرخه‌سواري را شروع کنم، به خودم مي‌گويم، مطمئنا امروز فوق‌العاده خواهد بود و هميشه اين جريان محقق مي‌شود. ما بايد به قدرت اسرارآميز ذهنمان واقف شويم و از قدرت‌مان لذت ببريم. تمام روز هوا ابري بود و من از اينکه بدنم به شرايط نرمال رسيده بود، بسيار از دوچرخه‌سواريم راضي بودم، پاهايم ريتم خود را پيدا کرده بود. مطمئن بودم که شب جاي مناسبي را براي خواب پيدا خواهم کرد و الان از اين جاده سبز مشعوف بودم و به همه مردم کنار خيابان لبخند مي زدم و ميپرسيدم "هي ... امروز حالتون چطوره؟ ... " لبخند کوچکي مرا کفايت مي کرد و همه انرژي مثبت بود که منتقل مي‌شد. با آن همه انرژي من مي‌توانستم شرايط را آن‌طوري که مايل بودم بسازم و هيچ‌چيزي قادر به توقف من نبود. وقت کافي براي رسيدن به رانوننگ داشتم و آنجا مي‌توانستم تصميم بگيرم که به شهر بروم و از اينترنت استفاده کنم و بعد از شهر به کمپ، جايي خارج از شهر بروم. ساعت پنج عصر بود و ده کيلومتر تا رانوننگ مانده بود که يک‌دفعه يک آبشار عظيم در سمت چپ، حدود چهارصد متر خارج از جاده به چشمم خورد با تابلويي که علامت پارک ملي را نشان مي‌داد. اول فکر کردم مثل آن چشمه آب گرم است و رد کردم، اما خيلي نزديک بود و حيف بود. از جاده خارج شدم و به آن سمت رفتم و بعد از چند دقيقه دنبال جاي مناسب براي چادر زدن بودم. بله، چرا که نه، فوق العاده بود، رودخانه با کلي سرويس و سرپناه و آب نوشيدني خنک ... تمام چيزهايي که احتياج داشتم. تنها بايد صدمتري برمي‌گشتم که يک‌سري خوراکي‌ها که احتياج داشتم بخرم و بعد از صداي زيباي رودخانه و فضاي به آن آرامي لذت ببرم. زير يکي از پناهگاهها چادر را گذاشتم و سپس در رودخانه حمام کردم، باران اين‌طور به نظر مي‌آمد که اصلا قطع نشود. بعد از مدت‌هاي طولاني، وقتي داشتم خودم را در رودخانه مي شستم، احساس سرما کردم و اين موضوع باعث شعف من شد. اوووه همه جا کاملا تاريک شده است. وقتي من شروع به نوشتن کردم همه جا روشن بود و الان حتي نمي‌تونم در چادر را پيدا کنم. دارم به صداي رودخانه گوش مي‌دهم و امشب با اين صدا مي‌خوابم. دوباره يک شب فوق العاده و احساساتي عجيب. تنها در تاريکي و کنار رودخانه و آبشار، وووه خدايا شکرت، چيز ديگري نمي‌توان گفت. فردا به چامپون خواهم رفت که بعد به جزيره تائو براي غواصي بروم و الان ديگه کاري نيست و تنها بايد بخوابم. خواب خوبي خواهد بود با خورشيد خوابيدن و با آن بيدار شدن، الان ساعت هفت و نيم عصر هست و تازه شام خوردم، ميخوابم و اگرچه با خواب، فکر کردن قطع مي‌شود، اما قلب براي درک دنياي اطراف باز خواهد بود و آرامش را به ارمغان مي آورد.

بعد از جزیره فی فی

دوستانی که مایل به همکاری در ترجمه گزارشات هستند با ایمیل بخش ترجمه گزارشات
تماس بگیرند
به زودی ترجمه این گزارش راتوسط آقای سعیدسعیدی اینجا بخوانید

ساعت 9 كارم تمام شد و از دوست جديد و خوبم الكس خدا حافظي كردم و نمي تودونستم كه كي دوباره بر ميگردم اما دنيا خيلي كوچيكه قبل از رفتن به .......و دوچرخه سواري ترجيح دادم سري به اينترنت بزنم و به ايميلهايم را چك كنم چون در جزيزه پي پي از اينترنت استفاده نكردم و به همين علت تقريبا 8 دفعه ...............از شهر و اين مزاياي مكانهاي توريستي است بعد از آن دوچرخه سواري كردم بدون احساس خستگي زياد
شب پيش چون استراحت و خواب كافي نداشتم بدنم آمادگي خوبي نداشت ............و فقط پيدا كردن مكان زيبا در اوايل بعد از ظهر و لذت بردن از غزوب خورشيد در ساحل را در نظر داشتم و جاده اصلي نزيدك به ساحل بود و من به آنجا رفتم براي حركت در امتداد آن جاده
يك تابلوي راهنمايي پيدا كردم براي هاتسپرينگ كه خيلي زيبا بود..............................بعد زا چند كيلومتر يك هنل زيبا و جالب كه ..................................به علت مشاهده تابلوي ملي براي هتل به راهم ادامه دادم
در حدود شب مغازه هاي بسيار بسيار ارزان و خوب و مكانهايي براي غذا خوردن پيدا كردم پس از كسي درباره هاتاسپرينگ پرسيدم و آنها به من گفتند كه من از انجا را رد شدم و بايد برگردم
بسيار خوب ايرادي ندارد من چند كيلومتر بيشتر ركاب خواهم زد
هاتاسپرينگ جاي زيبايي است و ارزش آن را دارد
باران شروع به باريدن كرد و من به سمت هاتاسپرينگ مي رفتم و آسمان رفته رفته تاريك مي شد
باران تاريكي و جستجو براي يافتن هاتاسپرينگاينها باعث شد كه 3 بارمن جاده را رفتم و بازگشتمو متوجه شدم كه هات اسپرينگ داخل .......... است
فقط سه پسر بي ادب آمدند براي راهنمايي من و من به خودم گفتم كه من اينجا نميتونم پيدايش كنم تو نميتوني از هاتاسپرينگ استفاده كني و به آنجا بري
با اين حال من از آنها در مورد هاتاسپرينگ سئوال كردم
يك استخر خيلي خيلي زيبا و لوكس با نورها و گلهاي بسيار جالب براي جايي براي خودم برگشتم چون قيمت استفاده كردن از هاتاسپرينگ حدود 10 برار بيشتر از ....... بود منبه دنبال مكاني براي خواب گشتم در حالي كه هنوز باران ادامه داشت
بعد از چند كيلومتر جاده اي را به سمت غرب پيدا كردم پس اون جاده تونست من ........... واگر ميتونستم پناهگاهي را آنجا پيدا كنم ميشد كه چادر بزنم در جاده دو پسر راديدم و از انها در مورد پناهگاه سئوال كردم ( من ميخوام بخوابم پناهگاه چادر بزنم بخوابم پول
كه كلمه هاي رايجي برای بر قاری ارتباط نبودند و با استفاده از کلمات ساده و حرکات دست از آنها برای پیدا کردن پناهگاه کمک خواستم به همین علت ............وچادر زدن در آنجا در شب غیر ممکن است من به انها گفتم نمیخواهم به هتل بروم و باید چادر بزنم و دنبال ÷ناهگاهی میگردم
آنها از من خواستند که دوچرخه را عقب ........بگذارم و دنبالشان بروم و خوشبختانه این کار را من نکردم حس ششم به من گفت که به آنها اعتماد نکنم و فقط به دنبالشون برم در یک جاده تاریک خاکی که خیس و گلی شده بو بعد از حدود 100متر به یک ............و آنها به من گفتند که به سمت راست بروم من امیدوار بودم که بالاخره بتوانم پناهگاهی بیابم خیلی خسته شده وبدم و کاملا خیس شده بودم گویی باران هرگز متوفق نمیخواست بشه بعد از چند کیلومتر از ........رد شدیم که..........

.

في‌في، بخشي از بهشت


ساعت 8 صبح مسجد رو ترک کردم و به سمت "کرابي" که حدود 40 کیلومتر
فاصله داشت، حرکت کردم. در تايلند دو محل زيبا
براي غواصي وجود داره که اين دو محل جزاير "في‌في" و
"تائو" هستند. في‌في توريستي‌ترِ و مطمئناً نسبت به تائو
گرون‌ترِ و من با توجه به بودجم تصميم گرفتم که فقط به
جزيره تائو برم که زيباتر از في‌في هم هست، بنابراين 120کیلومتر
حرکت کردم و انتظار داشتم که اون روز حدود رکاب
بزنم. بالاخره تونستم به نزديک "فوکت" برسم و به کنار
ساحل برم و از ديدن غروب زيبا در کنار دريا لذت ببرم.
نزديک کرابي عکسي از في‌في رو بر روي تابلويي ديدم و همين
براي کسي که عاشق زيبايي طبيعتِ کافي بود. با خودم گفتم
مطمئني که تا چند روز ديگه زنده‌اي و مي‌توني مرجان‌ها رو
در جزيره تائو ببيني؟ هي پسر! فرصت زندگي رو از دست
نده و به اميد فردا نباش!. بنابراين نظرم رو عوض کردم
و به شهر رفتم تا اطلاعاتي در مورد في‌في و زمان حرکت کشتي
به اونجا بدست بيارم. من مي‌دونستم که تنها دو قايق از
کرابي به جزيره وجود داره و من اولين اونها رو از دست
دادم، پس بايد منتظر دومي مي‌موندم که ساعت 3 بعد از
ظهر حرکت مي‌کرد. زمان زيادي داشتم و تو گرما هيچ جايي
بهتر از کافي‌نت براي وقت تلف کردن نبود اما اونجا يک جاي
توريستي بود و در يک همچين جايي تمام کافي‌نت‌ها گرون بودند.
بالاخره يک گيم‌نت پيدا کردم که 3 برابر ارزون‌تر از
بقيه بود، صداي بلند بچه‌ها که مشغول بازي بودند هم
مهم نيست. بعد از دو ساعت کار با اينترنت رفتم تا چيزي
براي نهار بخورم و براي سوار شدن به قايق به ساحل برم.
هنوز چند متري نرفته بودم که يک دوچرخه‌سوار به طرفم
اومد و گفت: "هي! تو هم دوچرخه‌سوار هستي؟! کجا داري
مي‌ري؟ و بعد از يک مکالمه کوتاه با آلکس که يک فرانسوي
بودايي و مسافر بود تصميم گرفتيم که با همديگه به اونجا
بريم. خيلي خوب بود که يک دوست پيدا کردم و مي‌تونيم از
تجربيات هم استفاده کنيم. بعد من به يک رستوران رفتم و
بعد از خوردن غذاي دريايي براي نهار، همديگر رو در
ترمينال گذرگاه ديديم و بعد از يک ساعت و نيم به في‌في،
جزيره‌اي در غرب تايلند، رسيديم. در اولين نگاه مي‌شد به
زيبايي اونجا پي برد. ما يک جا براي اقامت پيدا کرديم و
بعد از اون رفتيم بالاي يک تپه تا غروب رو در ساحل
تماشا کنيم. آدماي زيادي هر روز براي ديدن غروب به
اونجا مي‌يان. بايد بگم که غروب در تايلند چيز با ارزشي
براي تماشاست، هر روز زيباست و با طلوع خورشيد اون رو
آغاز خواهي کرد. همه مردم بعد از غروب اونجا رو ترک
کردند ولي ما تا ساعت 9 مونديم و از سکوت و آرامش اونجا
لذت برديم. برگشتيم و در اين فکر بوديم که فردا چي کار
کنيم؟ ما زياد فکر کرديم ولي در آخر فهميديم که بايد
منتظر فردا بمونيم و بعداً تصميم‌گيري کنيم. خيلي خسته
بوديم و نتونستيم که صبح زود بيدار شيم و ساعت 10 بود
که به ساحل رفتيم. با هم فکر کرديم که بهتره يک قايق
کاياک اجاره کنيم و دور ساحل پارو بزنيم و اين آغاز
ماجراجويي ما بود. بعد از 10 دقيقه ما به جلو و به سمت
قلب اقيانوس پارو مي‌زديم و بر امواج دريا شناور بوديم.
به سمت چپ جزيره پيچيديم و بعد از حدود 40 دقيقه به يک
ساحل شگفت‌انگيز رسيديم که اسم اون ساحل ميمون بود. يک
ساحل عريض با ماسه‌هاي سفيد و کلي مرجان در دريا نزديک
ساحل بود و محل مناسبي براي غواصي بود. قبل از ساحل يک
شکاف در بين صخره‌ها پيدا کرديم و يک نگاه کوچک به هم
کرديم که معنيش اين بود که بريم داخل. رفتيم اونجا و
اونجا يک سنگ بزرگ بيرون از آب وجود داشت که محل خوبي
براي قايقمون بود. اونجا نقطه‌هاي خيلي خيلي تيزي وجود
داشت و سنگ مثل مجموعه‌اي از چاقوها بود، اما در محل
زيبايي مثل اونجا ما ديگه فکر دست‌هامون نبوديم که پر از
بريدگي شده بودند و واقعاً درد مي‌کردند، ما فقط از
زيبايي طبيعت لذت مي‌برديم. بالاخره قايقمون رو اونجا
گذاشتيم و آلکس پريد تو آب و بعد از چند دقيقه يک سر
از آب بيرون اومد که به من مي‌خنديد ... "هي پسر بيا
اينجا! اينجا يک بهشت در آب وجود داره" تنها بعد از يک
دقيقه من با يک فرياد بلند احساسم رو بيان کردم. نمي‌شه
تصور کرد که چقدر زيبا بود. اين اولين بار من بود که
غواصي مي‌کردم و شنا مي‌کردم و ماهي‌هاي رنگارنگ و
مرجان‌ها رو تماشا مي‌کردم. من واقعاً هيجان‌زده شده بودم
و شاد بودم و نمي‌خواستم زمان بگذره و تنها مي‌خواستم در
اون لحظه زندگي کنم.
بعد از تقريباً يک ساعت تصميم گرفتيم جامون رو عوض
کنيم و بيشتر پارو بزنيم تا محل ديگري رو براي غواصي
پيدا کنيم. اونجا رو ترک کرديم و به سمت شمال پارو زديم.
بعد از يک ساعت پارو زدن ناگهان من فهميدم که جليقه
نجاتم رو گم کردم و اين براي من که خوب شنا بلد نيستم
خيلي بد بود. (چطور کاياک سواري کردم؟) بعد از چند
دقيقه صحبت تصميم گرفتيم که تو همون مسير برگرديم و
جليقه رو پيدا کنيم ولي مثل پيدا کردن سوزن تو انبار
کاه بود. حق انتخاب ديگه‌اي نداشتيم و به جليقه‌ نجاتمون
احتياج داشتيم پس مجبور بوديم پيداش کنيم. تلاش زيادي
کرديم و بعد از تقريباً 30 دقيقه يک نقطه آبي رنگ ديديم
که دور از ما شناور بود و احتمالاً جليقه بود، پس به سمت
نقطه آبي پارو زديم و بعد از چند دقيقه به اينکه چقدر
خوش‌شانس بوديم مي خنديديم. آلکس گفت: "وقت رو از دست
داده بوديم و نمي‌تونستيم به سمت ديگه بريم، پس بهتر بود که
به ساحل ميمون برگرديم و اونجا غواصي کنيم". از طرف
ديگه دستمون خيلي درد مي‌کرد و نمک آب و پارو زدن درد
اون رو بيشتر کرده بود. به ساحل رفتيم که محل زيبايي رو
کنار صخره‌ها پيدا کنيم اما بعد از تلاش زياد نتونستيم
به دليل امواج بزرگ کنار صخره بريم و کاياک رو اونجا
ببنديم، آلکس چند بار تلاش کرد ولي امواج اون رو به
صخره‌ها مي‌کوبيدند و نتونستيم به صخره‌ها نزديک بشيم پس
بي‌خيالش شديم. من به آلکس گفتم: "هي پسر اگه تو بخواي
مي‌توني نزديک کاياک شنا کني و غواصي کني و بعد از تو من
اين کار رو مي‌کنم، پس نيازي نيست که کاياک رو به
صخره‌ها ببنديم". آلکس از اين نظر خوشحال شد و پريد تو
آب و من به آرومي پارو مي‌زدم و بعد از چند دقيقه نوبت
من بود که برم تو آب. وقتي آلکس داشت کاياک رو ترک
مي‌کرد تعادلمون رو از دست داديم و وقتي چشم‌هامون رو باز
کرديم خودمون و تمام وسايلمون رو بر روي آب شناور ديديم
و کاياک هم برگشته بود. من گفتم "لعنتي! آلکس من ماسک
رو از دست دادم" و اون محل اونقدر عميق بود که ماسک
همچنان داشت در آب فرو مي‌رفت. دست‌هامون خيلي مي‌سوخت و
خيلي خسته بوديم، ساحل ميمون که خيلي نزديک بود جاي
خوبي براي استراحت بود. رفتيم اونجا و آلکس بر روي
ماسه‌ها دراز کشيد ولي من نتونستم از مرجان‌ها و ماهي‌هاي
رنگارنگ چشم‌پوشي کنم بنابراين به دريا رفتم تا غواصي
کنم و آلکس هم خوابيد. بعد از حدود يک ساعت و نيم من
از آب بيرون اومدم و به آلکس گفتم که بره داخل آب و
تماشا کنه، اون رفت داخل آب و من ماسک رو به اون دادم
و داشتم از کنار آب دور مي‌شدم که ناگهان آلکس گفت:
"واي آي‌ي‌ي‌ي" و من ديدم پاش رو با دستش گرفته و قيافش
نشون مي‌داد که چقدر درد داره. من پرسيدم آلکس چي شد؟
و فمميدم که پاش رو رو يک خار گذاشته ... (اسمش رو
نمي‌دونم، شبيه يک توپ پر از خار بود که اگه بهش دست
مي‌زدي تيغش به بدنت فرو مي‌رفت و بسيار دردناک بود).
کمکش کردم که از آب خارج بشه و 13 تيغ تو پاش بود که
خيلي هم درد داشت. از من خواست که تنهاش بگذارم و
داخل آب برم، من مي‌خوام تنها باشم، تو نمي‌توني کاري
برام بکني پس برو و لذت ببر. بعد از چند دقيقه به دريا
برگشتم و اميدوار بودم بتونه تيغ‌ها رو در بياره. خيلي
زود برگشتم، نمي‌تونستم تحمل کنم و فکرم درگير اون بود،
برگشتم و اون هم بهتر شده بود، پس ماسک رو بهش دادم و
غواصي رو شروع کرد و دردش هم تموم شد. ساعت 6 عصر بود
که برگشتيم و مستقيم رفتيم به محلمون تا دوش بگريم و
براي شام حاضر بشيم. بارون شديدي شروع شده بود و بهترين
کار موندن تو اتاق و خوردن ميوه براي شام بود.
در ابتدا تصميم گرفته بودم که فقط يک روز بمونم ولي حيف
بود که اونجا رو ترک کنم. ديديم که به خاطر درد دستامون
فردا اصلاً نمي‌تونيم پارو بزنيم. بنابراين يک تور گردشي
تمام روزه با قايق براي 6 جزيره اطراف گرفتيم که شامل
نهار، آب و وسايل غواصي هم مي‌شد، که خيلي خوب بود و
سفرمون رو ساعت 11 شروع کرديم. اون روز ما به ساحل‌هاي
و محل‌هاي غواصي زيادي رفتيم. نمي‌تونم فراموش کنم که چقدر
جالب بود. واقعاً جمله‌اي براي بيان زيبايي اون وجود
نداره. بعد از ظهر تقريباً تمام مسافرها خسته شده بودند
و تنها من و آلکس بوديم که داخل آب پريديم و بقيه داخل
قايق موندند و غروب رو تماشا کردند. آلکس سمت من اومد و
ازم خواست که دنبالش برم و ما "نمو" واقعي رو ديديم (يک
شخصيت کارتوني)، خيلي زيبا بود ... بين گل‌ها بازي
مي‌کرد.
متأسفانه بعد از سونامي مرجان‌هاي خيلي خيلي زيادي
شکسته شده بودند و بعضي جاها شبيه مناطق بمباران شده
بود و فقط زمين خشک بود، اما هنوز محل‌هاي خيلي خيلي
زيبايي براي ديدن وجود داشت. ما خسته برگشتيم و بعد
از دوش براي شام بيرون رفتيم. شام خورديم و در خيابان
قدم زديم. آلکس به من گفت من هنوز گشنمه و مي‌خوام غذاي
بيشتري بخورم. من هم گفتم "منم همين‌طور" و دوباره به يک
رستوران ديگه رفتيم و شام دوم رو خورديم. حدود ساعت 11
2:30برگشتيم و من نوشتم و کيف‌هام رو جمع کردم ... تا ساعت
صبح کار مي‌کردم و بعد از اون با اين اميد که
بتونم زودتر از ساعت 8 بيدار بشم و با قايق به "فاکت"
برگردم مثل مرده افتادم تو رختخواب ... . ا
با سپاس از آقای مسعود صفری زنجانی که این گزارش را ترجمه نموده اند

بعد از کولانتا


بعد از چند روز سفر به بانکوک فقط يک روز در کولانتا
استراحت داشتم و امروز بعد از ظهر دوباره دوچرخه‌سواري
رو شروع کردم. چند روزي از يک اتاق داراي تهويه مطبوع
استفاده مي‌کردم و مشخصِ که بعد از اون دوچرخه‌سواري در
هواي آفتابي داغ کار مشکلي است. هوا خيلي گرمِ ولي چاره
ديگه‌اي وجود نداره، مجبورم که برم. فقط شروع مشکلِ و
زماني که روي دوچرخه بنشيني همه چيز خوب ميشه. من ياد
گرفتم که عجله در سفر من وجود نداره و فقط لذت مي‌برم
تا ببينيم امشب رو کجا مي‌تونم بخوابم. قبل از هر چيز
بايد جايي رو براي فاکس کردن مدارکم به سفارت ويتنام
پيدا کنم. بله، من دوباره با گرفتن ويزاي ويتنام مشکل
دارم اما مطمئنم که درست ميشه. حدود ساعت 3 بعد از
ظهر بود که به گذرگاه رسيدم، بايد از 2 گذرگاه آبي با
قايق بگذرم تا به جاده برسم. جالب و سرگرم‌کننده است.
وقتي که به جاده اصلي رسيدم ساعت حدود 4 بعد از ظهر
بود و من زمان زيادي تا تاريکي هوا نداشتم، بنابراين
مي‌دونستم که نمي‌تونم به کرابي برسم و بايد جايي رو براي
موندن پيدا کنم. بعد از 7 روز موندن در مهمان‌خانه
ترجيح مي‌دادم چادر بزنم و براي متعادل کردن هزينه‌هاي
سفرم، کمي پول پس‌انداز کنم. نزديک غروب بود که يک
فروشگاه پيدا کردم و کمي تجهيزات براي شام و همچنين صبح
خريدم و فقط بايد جايي رو براي خواب پيدا کنم.
تابلويي رو در کنار جاده ديدم که در مورد يک مسجد در 2
کيلومتري دور از جاده بود. اونجا جاي خوبي براي موندنِ،
من تجربيات خوبي از خوابيدن در مسجد دارم. بنابراين به
اونجا رفتم و با برخورد گرم مردم اونجا روبه‌رو شدم. اول
يک دوش گرفتم که بعد از يک روز دوچرخه‌سواري و عرق
کردن مهمترين چيزِ. اونها نمي‌تونستند انگليسي صحبت کنند
ولي راه ساده‌اي براي برقراري ارتباط از طريق قلب وجود
داره که اغلب کار مي‌کنه. من چيزي براي خوردن داشتم و
اونها رو خوردم ولي اونها از من دعوت کردند تا شام رو
باهاشون بخورم و من اين رو خيلي دوست دارم، خوردن غذا
با مردم محلي و ديدن چگونگي زندگي اونها. مجبور بودم به
سؤالات زيادي پاسخ بدم که نمي‌تونستم اغلب اونها رو
بفهمم، اما با اين وجود بايد جواب اونها رو مي‌دادم.
همچنين بعد از شام يکي از همسايه‌ها من رو براي خوردن
قهوه دعوت کرد و ساکت موند. حالا من در مسجد نشستم و
مردم با هم صحبت مي‌کنند و سيگار مي‌کشند، من خيلي خستم
و مي‌خوام بخوابم. از اين به بعد مي‌تونم بيشتر بنويسم، چون
حالا من يک کامپيوتر جيبي دارم و اين فرصت خوبي براي
نوشتن است. از دوست خوبم که اون رو به من هديه داد خيلي
متشکرم. تقريباً تمام وسايل من هديه هستند و اون يکي از
بهترين اين هديه‌هاست. خوب دوستان اگر اجازه بديد بخوابم،
فردا روز طولاني دارم. از وقتي که براي خواب به مسجد
اومدم، شخصي در اون سمت من مشغول به نماز شب و عبادت
است. احساس جالبي دارم و در اطراف خودم انرژي زيادي
احساس مي‌کنم. شب گذشته در رستوراني که در اون شب رو
موندم پر از صداي بلند موزيک بود طوري که حتي نمي‌تونستم
صداي دريا رو بشنوم و فقط دوستان خوبي بودند که براي
من اهميت داشتند و واقعاً لذت نبردم و الان در اينجا
.احساس خوبي دارم و آرامش زيادي دارم. خدا رو شکر به خاطر این احساس

ترجمه: مسعود صفری زنجانی

Thursday, June 14, 2007

green growth and green business

همان طوری که قبلا نوشتم وقتی در بانکوک بودم امکان شرکت در یک سمینار را یافتم وموقعیت آن را پیدا کردم که پروژه خودم را معرفی کنم متن زیر را در آنجا خواندم

به نام خداوند خالق گیتی و درختان
من محمد تاجران از ایران ، در یک سفر دوردنیا با دوچرخه هستم. فارغ التحصیل رشته مهندسی مکانیک و 31 سال دارم. ده سال دوچرخه سوار بوده ام و پس از آن 5 سال کوهنوردی کرده ام. با تجربه هایی که از ورزش کسب نموده ام این سفر را شروع کردم.
من در حال رکاب زدن به دور دنیا هستم با این دید که ما به درختان نیازمندیم و با مردم باشم و از آنها بخواهم که درخت بکارند و از آنها مراقبت کنند
در مدتی که کوهنورد بودم بیشتر وقتم را با طبیعت می گذراندم به خصوص با درختان. من به اهمیت درختان در زندگی انسان ها پی بردم و فهمیدم درختان چه عظمتی دارند و ما می توانیم درس های بزرگی از آنان بگیریم. درختان بی هیچ چشمداشتی به هرکسی ، همه چیزشان را می دهند. برای آنها مهم نیست چه کسی از آنها مراقبت می کنند، هر چه فایده دارند به همه می دهند. آنها همیشه در حال بخشیدن و بخشیدن هستند
این دلیل بسیار محکمی بود که من به زندگی با درختان علاقه مند شدم. به هر صورت ما برای زمینی سبز و آسمانی آبی ، اکسیژن برای گیاهان به درختان نیاز مندیم.
به این صورت بود که پیام درختان برای من یک ماموریت شد .بعد از آن من مشغول سفر کردن هستم تا پیام ما به درختان نیاز داریم را به همه برسانم بدون توجه به ملیت ، مذهب ، نژاد و قوم آنها. چرا که ما همه به درختان نیاز داریم. من این کار را با کاشتن درختان در مسیر راهم انجام می دهم .از آنجاییکه من نمی توانم در هر جا 1000 درخت بکارم راهی پیدا کردم که نتیجه بهتری داشته باشد من به مدرسه ها می روم و از دانش آموزان می خواهم که با دستان خودشان با من همراهی کنند. این همراهی آنها باعث می شود که توجه به درختان در ذهن آنها ماندگار شود و همچنین به والدین خود هم نگهداری از درختان را یاد می دهند.
به عقیده ی من کار کردن روی دانش آموزان بیشترین اثر را می تواند داشته باشد من یک پیشنهادی به این گرد همایی دارم. از طریق سازمان ملل متحد ما می توانیم دولت ها را وادار کنیم که محیط زیست را همانند ریاضیات و تاریخ یک موضوع قرار دهند و هر ساله یک کارگاه درختکاری داشته باشند
خوب حالا در مورد ایده ی ما به درختان نیازمندیم و رکاب زدن به خاطر آن می خواهم بگویم. باید بگویم این به وسیله ی خود طبیعت به من حرکت داده شد. من در مورد آن فکر نکرده بودم تا اینکه یک روز این پیام طبیعت به گوش من آمد" هی محمد برو دور دنیا و درخت بکار" این پیام بوسیله یک رویا ، بوسیله یک احساس به سراغم آمد و من هم اکنون مشغول به انجام رساندن آن هستم. من بسیار بسیار خوشحالم. دو سال قبل از آغاز سفر در حین یک دورهی آموزشی کوهنوردی در هنگام شب من احساس کردم یک چیز عجیبی به سراغم میاید. من روی یک تخته سنگ نشستم و به مادرم زنگ زدم و به او گفتم:مادر ، همه چیز در زندگی من در حال تغییر است و در حال آغاز قسمت جدیدی در خودش است من هیچ چیزی در مورد آن نمی دانم فقط می دانم خیلی مشکل خواهد بود ، لطفا برای چیره شدن بر مشکلات آن برایم دعا کن". ا
درست شش ماه بعد از آن من دفتر کارم را بستم و کار روی این پروژه را شروع کردم. ساختن وبسایت ،آماده کردن وسایل سفر و روز دوبار تمرین کردن. اشخاص بسیاری برای شروع سفرم کمک کردند. دوستان سوئدی من برایم چادر و یک صندوق وسایل و بقیه دوستانم سایر وسایل مورد نیازم را تهیه کردند و در یک زوج سویسی 500 دلار برایم فرستاندن و این نقطه ی شروع بود من از همه ی آنها سپاسگزارم
سفر من در دوم دسامبر 2007 از ایران شروع شد و من پاکستان و هندوستان و نپال و مالزی را رکاب زده ام و هم اکنون در تایلند هستم و در شهرهای بسیاری درخت کاشته ام.
روز گذشته متوجه شدم که اینجا سمیناری در مورد محیط زیست توسط UNESCAPدر اینجا برگزار شده است. از شما تشکر می کنم که این فرصت را در اختیار من نهادید تا بتوانم به عنوان فردی که گیاهان را دوست دارد حرف بزنم
اجازه دهید یک داستان کوتاه از سفرم برایتان تعریف کنم. در کاتماندو،نپال یک جایی را یافتم که کودکان بی سرپرست را نگه داری می کردند و آنها مشغول ساختن ساختمان جدیدی برای آنها بودند و بچه با دستان خودشان 100 درخت کاشتند. . آنها درختان را هر کجا که دوست داشتند با دستان خود کاشتند، درست یک روز بعد از آن درختکاری دوستم از هلند گفت که مادرش دوست دارد به بچه ها از میوه ی درختان خود بدهد و 14 درخت میوه برای آنها خریده است و آنها در آینده میوه ی آن درختان را خواهند خورد و از اینکه مادرشان به اینوسیله به آنها انرژی داده است خیلی خوشحال خواهند شد.
ما به درختان برای زمین سبز و آسمانی آبی برای زندگی نیازمندیم. زندگی ما به زندگی درختان بستگی دارد ما برای صلح هم حتی به درختان نیازمندیم

فرهنگی که من با خودم دارم فرهنگ پارسی ، پاسارگاد و کوروش. من دوست دارم فرهنگ خود را با کنفسویوس ،مانداریان ، رم و رنسانس و.. با احترام فراوان پیوند دهم برای آزادی
در ماه گذشته وقتی در مالزی بودم یکی از دوستانم از امریکا را ملاقات کردم که او هم مشغول رکاب زدن دور دنیا است. ما تصمیم گرفتیم با هم مدتی برای صلح رکاب بزنیم.( شما حتما در مورد وضعیت روابط سیاسی بین دو کشور ما خبر دارید) ما برای صلح و دوستی حدود دو هفته رکاب زدیم و در آخرین روز در یک مرکز کمک به بیمارا ایدزی یک درخت به نام صلح در کوان تان کاشتیم. سه روز بعد از کاشتن درخت صلح ، ملاقاتی بین سفیرهای ایران و امریکایی در بغداد انجام گرفت و آنها بعد از 27 سال آنها با هم دست دادند، و ریک بلافاصله ایمیلی به من زد و گفت:" هی برادر درخت ما کار خودش را کرد" .ا
با آرزوی صلح برای مردم و سبزینگی برای زمین
.
متن انگلیسی را در اینجا بخوانید
.


بانکوک


به زودی ترجمه خواهد شد
متن انگلیسی را اینجا بخوانید
6/8/2007

Tuesday, June 05, 2007

کو-لانتا و دیدار دوباره با سائول



من می دانستم که سائول در کو- لانتا جزیره ای در غرب است. نقشه ی من نشان می داد که 160 کیلومتر تا آنجا فاصله دارم و ایمیلی به او زدم و گفتم که فرداشب آنجا هستم .بنا براین 8 صبح شروع به رکاب زدن کردم خدارا شکر هوا ابری بود و من هوای خوبی داشتم و توانستم مدت زیادی رکاب بزنم دوازده ساعت تمام که فقط یک ساعت و نیم استراحت کردم و بقیه اش را رکاب زدم.
وای بعد از 135 کیلومتر رکاب زدن که خیلی روز طولانی بود یک تابلو دیدم که تا کو-لانتا 50 کیلومتر فاصله داشتم...اوه. اما تصمیم داشتم که همان روز به آنجا برسم پس به خودم گفتم محمد می تونی به موزیک گوش بدی و به راهت ادامه بدی.درست در نزدیکی ایستگاه قایق ها یک وانت بار برایم نگه داشت و گفت که می تونم دوچرخه مو پشت وانتش بزارم. جای چونه بعد از 175 کیلومتر نبود بنا براین من این کار رو کردم .دریا را با قایق موتوری طی کردیم وبه منزلی که سائول آنجا بود رسیدم و من از اینکه دوباره او را ملاقات می کردم بسیار خوشحال شدم. ما چندین ساعت به گفتگو پرداختیم و من برای چند روزی آنجا خواهم بود.
همان گونه که قبلا نوشته بودم متاسفانه کارت خوان دوربینم را بر اثر شکستگی از دست داده ام و نمی توانم عکسی در این جا بگذارم تا زمانی که یک کارت خوان جدید بخرم

6/1/2007


.

پ

Friday, June 01, 2007

درخت کاری در پاتالانگ



یک روز پس از آنکه به پاتالانگ رسیدم به یک گلخانه رفتم و یک درخت خریدم و پس از آن منتظر یافتن یک مدرسه بودم. شب گذشته وقتی در تاریکی رکاب می زدم چشمم به یک تابلو که در مورد تبلیغ هنرهای سنتی یک کالج بود و به دنبال آن رفتم و پس از چند دقیقه جستجو آن را یافتم خیلی جالب بود همه ی دانشجو ها مشغول تمرین رقص سنتی تایلند بودند و برایم بسیار جذاب بود. پس از صحبت با مدیر آنجا به باغ آنجا رفتیم و با کمک چند هنر جو درخت را در باغ آنجا کاشتیم.

درسته که آنجا پر از درخت است ولی به هر حال آنها نیاز به نگهداری و توجه به درختان دارند و باید درختان بیشتری بکارند




.

پ

درختی به نام صلح کاشتن

در آخرین روز سفر با ریک به یک مرکز کمک به بیماران ایدز رفتیم و یک درخت به نام صلح کاشتیم و درست پس از آن ازهم جدا شدیم.
این بند از گزارش قرار است که ریک بنویسد و من منتظر مقاله و عکس های او هستم. پس از دریافت گزارش ریک آن را در اینجا خواهم گذشت.
لطفا برای نوشته ی او منتظر بمانید

Wednesday, May 30, 2007

تایلند


وقتي از ريک جدا شدم با اتوبوسي راهي کوالالامپور شدم،‌ شب بود که به کوالالامپور رسيدم و با اتوبوس يک نيمه‌شب راهي شدم،من به آلورستاررفتم شهري که پنجاه کيلومتر تا مرز فاصله داره. ساعت چهار صبح رسيدم و بسيار خواب‌آلود بودم،‌ به يک پمپ بنزين رفتم و زيرانداز رو نزديک يک مغازه شبانه‌روزي انداختم و فورا به خواب رفتم، دوچرخه و بقيه وسايل همه آماده حرکت بودند. ساعت هفت و نيم صبح با صداي ماشين‌ها بيدار شدم و اول به دنبال جايي رفتم که بتونم چيزي بخورم و بعد گشت کوتاهي در شهرداشتم آلورستار شهري بسيار کوچک، اما زيباست. حدوداي ساعت يازده صبح شهر را ترک کردم و به سمت مرز شروع به‌رکاب‌زدن کردم. ساعت يک و نيم بود که مالزي را بعد از پنجاه روز ترک کردم. بعد از عبور از مراحل گمرکي با اتکا به نقشه‌ام، جاده‌اي را انتخاب کردم که که با طي مسيري کوتاه مرا به کناره‌هاي جنوب‌غربي تايلند مي رساند. سه تا نقشه داشتم و هر سه چنين مسيري را تاييد مي‌کرد،‌ اما بعد از بيست‌وپنج کيلومتر ديديم که به نظر پايان ندارد و چاره‌اي جز برگشت نداشتم. صدو بيست کيلومتر رکاب زده بودم و واقعا احساس خستگي مي‌کردم، غروب شده بود و هوا هم داشت تاريک مي‌شد. تصميم گرفتم چهل کيلومتري که تا هت تی فاصله بود را رکاب بزنم اما بعد از پنج کيلومتر يک خانه بسيار دلپذير ديدم و از صاحبخانه پرسيدم اجازه هست من اينجا چادر بزنم که آنها بسيار مهربان پاسخگويم بودند. اصلا انگليسي نمي‌توانستند صحبت کنند و ما با ايما و اشاره با هم صحبت مي کرديم که به نوعي ارتباط جالبي بود. بعد متوجه شدم که در آن ناحيه هيچ کس انگليسي بلد نيست و نا بحال تنها يک خانمي را در هتل ديدم که انگليسي بلد بود. آدرس پرسيدن به همين دليل بسيار سخت است، زبانشان بسيار متفاوت است و من حتي کلمه‌اي از آن را متوجه نمي‌شوم. اميدوارم در آينده اين مشکلات حل شود. با همان زبان اشاره ما کلي با هم صحبت کرديم و روز بعد، صبح زود آنجا را به قصد پاتاهالانگ ترک کردم، يک روز طولاني با صدو چهل کيلومتر رکاب زدن. هم‌چنان که در آلبوم عکسها مي بينيد اين منطقه فوق‌العاده سرسبز و زيباست و دوچرخه‌سواري در اين مکان بسيار فرحبخش است و انسان را زنده مي‌کند. حدوداي ساعت دو عصر بود که ديدم بهتر است استراحتي دوساعته داشته باشم و هوا هم يک مقدار خنک‌تر شود، پس بهترين زمان بود براي اينکه سراغ اينترنت بروم. سپس دوباره به سمت شمال راه افتادم و شش عصر به پاتاهالانگ رسيدم. مستقيما به ساحل رفتم و اتاقي در يک جاي بسيار دوست‌داشتني با گلهاي نیلوفر در اطرافش که با آب احاطه شده بودند، گرفتم. بعد از دوروز رکاب زدن استراحت در يک‌جاي مناسب بسيار خوشايند بود. بايد درختي مي‌کاشتم و اين کار را انجام دادم. ساعت شش عصر است و بعد از اتمام اين مطلب سراغ اينترنت مي‌روم که سايت را به‌روز کنم و بعد بايد دستي به سر وروي دوچرخه بکشم و يک سري وسايل تهيه کنم که فردا صبح براي حرکت آماده باشم

Thursday, May 24, 2007

Kuantan

بعد از کوالا ترنگانو 210 کیلومتر با دو روز رکاب زدن باکوان تان فاصله داشتیم کوان تان آخرین نقطه ای بود که با ریک رکاب میزدمبعد از آن مجبور بودیم از هم جدا شویم و هر یک مسیر خود ر ادامه دهیم ساعت 8.5 صبح حرکت کردیم و مجبور شدیم به سمت جنوب در مسیر ساحل پیش رویم .دو جاده وجود داشت راه کنار ساحل را انتخاب کریم که بسیار قشنگ و دلپذیر بود .آن روز هوا خیلی گرم بود و من احساس سردرد داشتم.واقعا ادامه ی راه در چنین هوای گرمی برای من بسیار دشوار بودولی ما مجبور بودیم به حرکت خود ادامه دهیم فقط چند توقف کوتاه برای یک نوشیدنی سرد داشتیم. ساعت 2.5 بود که خیلی خسته شده بودم از ریک خواهش کردم تو قف کوتاهی در جایی داشته باشیم ،شهر کوچکی پیدا کردیم و به یک کافی نت برای چک کردن ایمیل ها رفتیم آنجا پر بود از بچه هایی که بعد از مدرسه برای بازی به آنجا آمده بودند و خیلی سرو صدا می کردند آن بچه ها خیلی خوشحال بودند و این به سبب سن و سالشان بود من از دیدن آنها خیلی خوشحال شده بودم چون یاد کودکی خودم افتاده بودم که با هر چیزی بازی می کردم و بی هیچ دلیلی به همه چیز می خندیدم. 5 بعد از ظهر رکاب زدن را شروع کردیم اما نتوانستیم راه زیادی برویم هر دوی ما پس از سه روز رکاب زدن طولانی زیر آفتاب داغ و در چادر زندگی کردن کمی خسته بودیم بنا براین تصمیم گرفیم آنجا اقامت کنیم و یک رستوران خوب تایلندی پیدا کردیم قبلا غذای تایلندی را تجربه کرده بودم غذای آنجا بسیار دلچسب و خوشمزه بود رفتیم جایی برای خواب پیدا کنیم ولی دیدیم خیلی گران است و دیدیم بهتر است در چادر بخوابیم و جایی مناسب در کنار اقیانوس انتخاب کردیم و چادر را همانجا برپا کردیم. هوا خیلی گرم بود و خوابیدن خیلی مشکل بود به خصوص که من نمی توانستم پوشش چادرم را جدا کنم ادر مثل سونا شده بود همیشه به محض اینکه به خواب می روم دیگه خوابم می بره ولی آن شب تا صبح عرق ریختم و عرق ریختم...اما شنیدن صدای اقیانوس آن شب تا صبح بیسار عالی بود و جالبتر اینکه صبح تا چشمم را باز کردم با یک منظره ی فراموش نشدنی در تمام عمرم روبرو شدم طلوع خورشید اقیانوس! از دیدن آن منظره ی باشکوه بسیار هیجان زده شده بودم .تماشای تلاقی خورشید با انتهای اقیانوس بسیار شگفت انگیز بود.

بعد از ان ما شروع کردیم به جمع کردن وسایلمان و من برای دومین بار چرخ یدکیمو جا گذاشته بودم و برای برداشت آن باید 120 کیلومتر بر می گشتم که این غیر ممکن بود .ما خیلی زود رکاب زدن را شروع کردیم می دانستیم که اولین ساعات بعد از ظهر به کوان تان خواهیم رسید . درست قبل از کوان تان با دو گزارشگر که قبلا به آنها تلفن زده بودیم و قرار گذاشته بودیم مصاحبه ای کردیم. گزارش در مورد سفر ما باهم برای صلح بود و امیدوار بودیم که کمی احساسات صلح دوستی حتی کوچک ایجاد کنیم .به هر حال ما این کار را انجام دادیم و پاسخ مردم را دیدیم .

وقتی به کوان تان رسیدیم برای اینکه آخرین روز مشترکمان را به خوبی سپری کنیم به یک هتل خوب رفتیم.

...باید یک جای مناسب برای کاشتن درختی به نام صلح پیدا کنیم تا ببینیم چه خواهد شد
.
پ

بعد از کاتا باهارو

ما در کاتاباهارو برای سه شب و دو روز اقامت کردیم تا بتوانیم استراحتی داشته باشیم و یادداشت های سفرمان را بنویسیم. ریک آخرین قسمت سفر تایلندش را نوشت. ما بیشتر روز را در اتاق به نوشتن پرداختیم. بعدر از ظهر برای دیدن قسمت های کوچکی از شهر رفتیم. این شهر بسیار کوچک بود و جاهای زیادی را برای دیدن نداشت. آخرین شب شما را با یک زوج از ونزوئلا و اسپانیا خوردیم که خیلی با صفا و سرگرم کننده بود. از وقتی با ریک هم سفر شده ام همه چیز پر از صفا و شوخی و خنده است. ریک بسیار مهربان و خوشحال و با صفاست. ما از با هم بودن بسیار لذت می بریم.
آن زوج برای جمع کردن صدف های زیبا به ساحل می رفتند و یا مقداری سنگ و تکه های چوبی می خریدند و با آنها صنایع دستی درست می کردند و به توریست ها می فروختند و با پول حاصل از سود فروش آنها به سفر خود ادامه می دادند . این کار آنها برای من خیلی قشنگ بود و فقط این را نوشتم که نشان دهم سفر کردن چه آسان است و راههای زیادی برای به دست آوردن پول در سفر وجود دارد.
در سومین روز ما کاتا باهرو را ترک کردیم اما نه خیلی زود، ما حدود ساعت ده صبح رکاب زدن به سوی کوالا تران گائو در فاصله ی صدو هشتاد کیلومتری ، شروع کردیم ما م جبور بودیم دو روز در راه باشیم. نخستین روز پس از صدو بیست کیلومتر هوا داشت تاریک می شد که به یک مسجد رسیدیم، دیگر نمی توانستیم جای دیگری برای برپا کردن چادر پیدا کنیم از ریک خواستم همان جا بمانیم. با آدمای اونجا صحبت کردیم و قرار شد چادر هامونو پشت مسجد برپا کنیم وبعد از برپا کردن چادر پختن شام را شروع کردیم، بچه هایی که آن دور و بر برای سرگرمی مشغول تماشای ما بودند به کارهای ما می خندیدند. خیلی ناراحت کننده بود وقتی یکی از بچه ها فهمید ریک بودایی است شروع کرد به او حرف های بی ربط زدن! این از اون اشتباهاتی است که افراد مرتکب می شوند و سپس بدون آن که فکر کنند دست به کارهایی می زنند و با این اشتباهاتشان مشکل ایجاد می کنند.
به هر حال ترجیح دادیم پس از شام چادرمان را در باغی پشت مسجد بزنیم تا پس از روزی طولانی که با رکاب زدن گذرانده بودیم خواب خوب و راحتی داشته باشیم.
صبح روز بعد ساعت هفت صبح از خواب بیدار شدیم و پس از خوردن صبحانه به سمت کوالا تران گانو راه افتادیم تا آنجا باید 50کیلومتر رکاب می زدیم این طور به نظر می رسید روز راحتی در پیش داشته باشیم.
قبلا با یکی از اعضای کلوب مهمان نوازی تماس گرفته بودم و تصمیم داشتیم بریم پیش او بنا براین وقتی به شهر رسیدیم به او تلفن زدیم و پس از خوردن ناهار با او ملاقاتی داشتیم و او بلافاصله از ما پرسید " می خواهید در چه هتلی اقامت کنید؟" من نگاه کوتاهی به ریک کردم و گفتم :" ما مجبوریم یک جای ارزان پیدا کنیم"" .بعد از آن به یک کافی نت برای چک کردن ایمیل ها رفتیم. در آن شهر مهمانخانه ارزانی وجود نداشت. به طرف خارج شهر رکاب زدیم تا به یک باغ زیبایی نزدیک یک مسجد رسیدیم و همانجا چادرها را بر پا کردیم. امروز خیلی رکاب نزدیم ام من خیلی خسته شده بودم . ما زمان زیادی را روی دوچرخه با وسائل گذرانده بودیم. رکاب زدن در جاده همین جوریه دیگه
این رو هم بگم که هر جا رودخانه می دیدیم دوچرخه ها را می گذاشیم و می رفتیم توی آب و لباس های عرق کرده مونو می شستیم و حسابی لذت می بردیم
5/24/2007
.
پ.

با ریک برای صلح رکاب زدن


سه شنبه پانزدهم ماه مه، پنانگ بودم و قرار بود مسافرت كوتاهمان را شروع كنيم. بايد تا خانه ديويد ركاب مي‌زدم كه ريک را ببينم و شروع کنيم. تا آنچا حدود چهل و پنج کيلومتر را بايد رکاب مي زدم و حدود يازده‌و‌نيم بود که رسيدم. همراه ديويد براي ناهار به رستوران رفتيم،‌ ناهار غذاي هندي بسيار خوشمزه‌اي بود که همسرشان پخته بودند و بس که خوشمزه بود، من واقعا سير نمي‌شدم. حوالي ساعت يک بود که مسافرتمان را در جاده‌اي کوچک آغاز نموديم. نمي‌خواستيم مسير اصلي را برويم و ترجيح مي‌داديم در حومه شهر که بسيار زيباتر بود رکاب بزنيم. بسيار تميزتر و کم‌ترافيک‌تر بود و مناظر بي‌نظيري داشت. گفته بودم که مالزي به‌راستي کشور زيبايي است و دوچرخه‌سواري در آن لذتي ديگر دارد، همه جا سبز است و تنها بايد به سمت اين بهشت برانيد. ما خيلي خوشحال بوديم و رکاب مي‌زديم. حدود ساعت چهار عصر باران شروع شد،‌ اول تصميم داشتيم که زير باران برانيم ولي بعد از چند دقيقه متوجه شديم که امکان نداره،‌ باران فوق‌العاده سنگين بود. هم‌چنان رکاب مي‌زديم که من پيشنهاد توقف را دادم و ديديم که پانزده متر جلوتر مثل دوش مي ماند و ما زير باران نسبتا سبکي بوديم و تنها پانزده متر جلوتر،‌ باران ده برابر سنگين‌تر بود. تنها مي‌خنديديم. براي يافتن يک سرپناه تا توقف باران، به سمت پايين سرازير شديم. بعد از يک ساعت
باران ايستاد و ما دوباره شروع کرديم. در حال صحبت در مورد محل شب‌ماني‌مان بوديم که من گفتم يک آبشار زيبا با سرپناهي در کنارش منتظر ماست و دوتاييمان جک پنداشتيم. يک سرازيري را شروع کرده بوديم که دوباره باران گرفت و اين دفعه هيچ راهي براي فرار نبود، هيچ سرپناهي وجود نداشت، بله حمام عصرگاهي‌مان بود. هر روز که در مالزي دوچرخه‌سواري مي‌کنيد، مي توانيد در خيابان دوش بگيريد. بايد از مت و مگوس تشکر کنم که لطف کردند و براي من يک مجموعه ضدآب فرستادند و خيالم راحته که وسايلم خيس نمي‌شه. حدود ساعت شش عصر بود که آبشاري ديديم و چند تايي عکس گرفتيم و دوباره راه افتاديم. يک‌دفعه ريک گفت: محمد آنجا را نگاه کن و وووووه آنطرف پل چند تا سرپناه براي اقامت وجود داشت. اين بهترين چيزي هست که ممکنه براي يک دوچرخه‌سوار در جاده پيش بياد،‌ محل اقامت رايگان،‌ آن هم جاي به آن زيبايي
5/19/2007
با سپاس از آویسا رادگون مترجم این گزارش

پنانگ و اتفاقا ت رخ ‌داده در آن



بعد ازاينكه چندروزي با ديويد بودم، با دوچرخه قصد پنانگ را كردم، آنقدري دور نبود و تنها 40 كيلومتر و آنجا بايد منتظر ريك مي ماندم. در پنانگ دو روزي در چایناتاون ماندم تا ريك برسد. اولين ملاقتمان خيلي بامزه بود، حدود ده صبح بود ، بعد از صبحانه، از مهمانخانه آمدم بيرون، داشتم خيابان را رد مي كردم كه ديدم مرد قدبلندی داره از آن طرف خيابان مي آد ... اوه ريك ... و شروع كرديم خنديدن، ديدن ريك بعد از يك سال و اندي، در خيابان برای من بسیار دلپذیر بود
از اولين بار كه سايت ريك را خوانده بودم وجرياناتي كه در آن نقل كرده بود، بسيار كنجكاو شده بود كه او را در دنیای واقعی ببینم . رفتيم كه قهوه‌اي بخوريم و بعد صحبت و صحبت. خيلي حرف براي همديگر داشتيم و بيشتر روزمان را با هم گذرانديم. روز بعد، به یک فروشگاه بزرگ رفتیم و بعد از خريد مقداري از مايحتاجمان، با دوچرخه راه افتاديم دور جزيره كه بسيار جالب و ديدني بود. واقعا ريك فوق العاده است، 43 سال سن دارد ولي دروني واقعا جوان و پر انرژی دارد . تا شب ركاب زديم و از خنكاي هوا و آواز پرندگان لذت برديم. ريك يك گلدان كوچك همراه يك درخت براي من خريد كه آن را روي دوچرخه‌ام ثابت كردم. الان يك درخت بر روي دوچرخه ام دارم و در واقع او درختي را نشاند كه دايم در مقابل ديد من باشد.
روز بعد ريك رفت منزل ديويد تا چندروزي را باهم باشند و من هم با قايق رفتم به سمت لانکویی، جزيره اي بسيار زيبا در شمال غربي. خيلي ديدني بود و جزاير كوچك بسياري در اطراف ديده مي شد. با دوست ديگري آنجا رفته بودم و با هم ماشيني كرايه كرديم تا زيبايي هاي منطقه و غروب دربا را شاهد باشيم.
شدت باران و صدای شدید آن روی پنجره رادر آن شب دراتاقی سرد،کنار ساحل با منظره ای از دریا نمی توانم برایتان شرح دهم
روز بعد با قايقي كه 3 ساعت زمان برد به پنانگ برگشتيم. يك روز ديگه براي حركت از پنانگ وقت داشتم، پس تصميم گرفتم دستي به سروروي دوچرخه‌ام بكشم و آنچه براي ادامه سفر نياز دارم فراهم كنم.
همانطور كه قبلا نوشته بودم، من وریک تصمیم داشیم با هدف صلح مدتی ركاب بزنیم. در ابتدا فقط مي‌خواستم كه چند روزی ببینمش و با صحبت کنم و بعد به سمت تايلند بروم، اما فکر کردم که اين بهترين زمان است که با هم رکاب بزنیم و می توانیم کارهایی را انجام دهیم تا احساسات وایده هایمان را در مورد صلح و دنیای بدون جنگ و .. به دیگران قوی تر بیان نماییم
وقتي دور از هم هستيم، فکر مي‌کنيم ديگران چگونه هستند، چگونه رفتار مي کنند، در مواجهه، ‌متوجه مي شويم که چه انسان‌هاي مهرباني در اطراف ما هستند و بايد از ديدارشان لذت برد، در مجلات و روزنامه‌ها اخبار به‌صورت بسيار غلوشده عليه يکديگر بيان مي شود، واقعيت چيز ديگريست. تنها کافيست وب‌سايت ريک را مطالعه کنيد و احساسات مهربانانه او را در مواجهه با مردم و زندگي‌شان ببينيد تا متوجه شويد چرا من براي ديدار او اين همه مشتاق بودم، ولي از ديد رسانه‌ها من بايد به چشم دشمن به او نگاه مي‌کردم و اين همه سبب شد که ما باهم براي صلح رکاب بزنيم. ما سعي مي‌کنيم هرکاري از دستمان برآيد انجام دهيم و درصد موفقيت به اندازه خود حرکت اهميت ندارد، ما براي صلح در تلاشيم، ما نخوابيده‌ايم. وظيفه ما فرستادن پياممان است و بيان ديده‌هايمان و ديگر باقي به شما بستگي دارد.
5/19/2007
م

Tuesday, May 22, 2007

ما به صلح نیازمندیم همان گونه که به درختان



بالاخره ديروز بعد از گذشت بيش از يك سال ونيم توانستم يكي از دوستانم از آمريكا كه در حال دوچرخه سواري دور دنياست را ببينم. ما در دو جهت مخالف حرکت می کردیم،او به سمت پايين يعني سنگاپور و من به سمت بالا یعنی تايلند . خوشبختانه تونستم ويزاي تايلند را يک ماه ديگه تمديدکنم و رکاب‌زنان از شرق به سمت کوالا لمپور راه مي‌افتيم. فقط مي‌تونم بگم که ریک عجيب انسان بزرگيست. شانزده ماه قبل بود که بعد از خواندن وب‌سايتش، آرزو کردم که اي کاش همديگر را مي‌ديديم و با هم رکاب مي‌زديم و هم‌اکنون اين آرزو در حال تحقق يافتن بود؛ ریک با دروني به وسعت دريا و ديدي وسيع به زندگي... خيلي خوشحالم که بااو آشنا شدم. اين دوروزه در مورد هرچيزي صحبت کرديم و تصميم گرفتيم که مالزي را با نيت صلح، به‌احترام آن همه انساني که از جنگ آسيب ديده اند، رکاب بزنيم. ماهرکدام تجربه‌هايي در مورد جنگ داشتيم، من از جنگ ايران و عراق و او از جنگ ويتنام (او ويتنام را رکاب زده است)،‌ ما هر دو سياهي جنگ را لمس کرده‌ايم و اصلا نمي‌خواهيم جنگ‌زدگان ديگري را شاهد باشيم، ديگر نمي‌خواهيم بي‌خانمان‌هاي ديگري را زير چادر يا خرابه‌ها شاهد باشيم.
ما نيازمند آرامش هستيم و با هدف صلح باهم رکاب مي‌زنيم تا پياممان را تاهرچه دوردست‌ها برسانيم، هرکاري بتوانيم براي رسيدن به صلح جهاني انجام مي‌دهيم و باهم درختي را به‌عنوان سمبل صلح، سمبل زنده‌بودن و زندگاني، مي‌کاريم. ما به کمک شما در رساندن پياممان نيازمنديم تا اين پيام به دورترها انتقال يابد
.
براي ديدن وب‌سايت ریک و عکس‌هايش که نشان‌دهنده ويراني‌هاي جنگ ويتنام بعد از اين همه سال مي‌باشد به اين آدرس بروید: http://www.rickgunnphotography.com/
5/11/2007

Wednesday, May 16, 2007

تا میل


چند روز از رسیدن من به کاتماندو گذشته است وتقریبا هیچ کاری انجام نداده ام. من ترجیح می دهم استراحت کنم تا بدنم به حالت اولش باز گردد.همان طور که قبلا گفته بودم کمی سرما خوردم وبدنم انرژی زیادی از دست داد واحتیاج به استراحت کافی و خوردن غذای مناسب داشتم تا انرژی و توانایی سابق خود را به دست آورم.
من بیشتر وقتم را با سائول گذراندم ، که یک تاتو از درخت روی بازویش دارد . خیلی خوبه که یه نفر رو پیدا کنی با فرهنگ ومذهب متفاوت اما کاملا مشترک و این برای من شانس بزرگیه.
از دیروز اینجا بارون میاد و من نمی تونم بیرون برم بنا بر این برای گرفتن پاسخ ویزا به سفارت تایلند رفتم وبدون هیچ جوابی برگشتم. مجبورم تا رسیدن به کوالالمپورصبر کنم تا ببینم چی میشه؟ اگرجواب مثبت گرفتم ، تایلند را رکاب خواهم زد تا کامبوج و ویتنام. اگر نه مجبورم ببینم که چه کار می تونم انجام بدم؟ واقعا احمقانه است برای گرفتن ویزا با مشکلات زیادی روبرو میشم فقط به این دلیل که پاسپورت ایرانی دارم!
همه تصویر اشتباهی از ایران در ذهن خود دارند وبا خود فکر می کنندایران چه جوریه؟ و وقتی شخصی به ایران سفر می کنه می فهمه داخل ایران صلح و آرامش است ورفتار مردم چقدر دوستانه است.
مشکل ترین قسمت سفر من روبرو شدن بااین نوع طرز فکر است که واقعا وجهه ی تو رو خراب می کنه.
همه در مورد قوانین حقوق بشر صحبت می کنند اما در داخل آنجا فقط حرف است نه بیشتر.
هرگز فراموش نمی کنم در اسلام آباد پاکستان پارکی هست که اردو زدن در آن برای خارجی ها مجانی است ولی آنها اجازه ورود به من ندادند فقط به این دلیل که ار ایران بودم. اهمیتی نداشت ،من تصمیم داشتم که این کار رو انجام بدم ، هرجایی دوست دارم یک درخت بکارم .باید به گونه ای این مشکلات رااز سر راهم برمیداشتم. هیج چیزی نمی تونست منو متوقف کنه شاید زمان می برد ولی انجامش می دادم. به هیچ چیزی نباید اجازه می دادم منو شکست بده وناامیدم کنه.
.
کره ی زمین سرزمین من است؛ من روی زمین متولد شده ام و میتوانم در همه جای زمینی که به دنیا آمده ام قدم بزنم و هیچ چیزی نمی تواند مرا ازحرکت بازدارد.
.
تیمی از کوهنوردان ایرانی به نپال خواهند آمد، من دوست دارم در کاتماندو یا حومه ، با اونها درخت بکارم.
همان طور که قبلا نوشته بودم درمحله ی تامیل در کاتماندو هستم، جایی که برای من محیط دوستانه و پاکی نداره. من قبلا در مکان های توریستی زیادی بوده ام اما اینجا کاملا تجاری و جدیده که خالص نیست و احساس خوبی نسبت به آن ندارم.فقط کافیه چند دقیقه قدم بزنید و از مرکز تامیل دور شوید تا به مکان های بسیار خوبی برسید که واقعا خالص هستند و سبک زندگی واقعی نپالی را آنجا ببینید و از قدم زدن وتماشای آنجا لذت ببرید.
3/15/2007
.
پ

Monday, May 14, 2007

کا تما ند و



همان طور که گفتم تو اولین هتل که رسیدم اتاق گرفتم ولی اصلاً ازش خوشم نمی اومد چون خیلی تاریک بود و نور خوبی نداشت و بوی رطوبت می داد واسه همین تصمیم گرفتم که روز بعد اونوعوض کنم و برم یه جای دیگه چون نمی دونم چقدر بایستی اینجا بمونم و وقتی می خوام یه جا زیاد بمونم اصلاًخوب نیست که تو یه فضای تاریک باشم چون خیلی تو روحیه ام تاثیربد می ذاره و بایستی از هر چیزی که حتی کمی آزار دهنده ست اجتناب کرد تا بشه همیشه فِر ِش بود. و تو سفرهایی مثل سفر من که زمان زیاد می گیره، سر حال بودن مهمترین فاکتوره و بایستی خودتو شارژ نگه داری همیشه، تا بتونی به هدفت برسی وخسته نشی. صبح روز بعد خورجینمو بستم و داشتم میومدم پایین از طبقه چهارم و وقتی همه رو بستم رو دوچرخهَ م دیدم یه پسری از پله ها میاد پایین و وقتی دید من با دوچرخهَ م سفر می کنم کمی با هم صحبت کردیم که من دیدم یه تَتو رو بازوش هست که عکس یه درخته. یه تَتو از درخت رو بازوی اون برام خیلی جالب بود و توجهم رو جلب کرد. آخه همیشه من خال کوبی هایی رو تو ایران دیده بودم یا مادر بود، عشق، یه قلب یه تیر... و اسم دوست دخترشون. اما دیدن یه خال کوبی از درخت خیلی واسم تازه بود. خیلی هیجان زده شدم و هی ی ی پسر یه درخت زدم رو شونه ش و شروع کردیم صحبت راجع به سفر ِ من و پروژهَ م تو این سفر و همین کافی بود که نزدیک چهار ساعت با هم صحبت کنیم. اون سائول بود از افریقای جنوبی و یه پسر یهودی بود اما بسیار دوست داشتنی. بعد با هم رفتیم یه قهوه خوردیم و باز صحبت هر لحظه خودمو بهش نزدیک تر احساس می کردم. خیلی گرم و صمیمی بود و این دلیلی بود که تقریباً اکثر زمانمو با هم سَر کنیم. آره این یکی از مهمترین منافع سفر ِ که هر جا میتونی دوستانی داشته باشی از هر گوشه دنیا و از هر مذهبی و هر ملیتی و میتونی از همه چیز بیاموزی. سفر این فرصتو بهت میده که بشناسی آدما رو و همه اون تصوری که تو ذهنت نسبت به آدم های دیگه رو اصلاح کنی. توی کاتماندو من تو محله ی تامیل هستم اما واقعا خیلی اونو دوست ندارم. چون اینجا همه میخوان درستت کنن. وقتی تو خیابون راه میری بیست نفر همش میان جلو و ازت میخوان که حشیش و گرس بخری. از هر کسی که سوال میکنی میخواد یه چیزی بهت بفروشه و همه سر ِ توریست پول دعوا دارن. همه توریست رو عین اسکناس صد روپیه می بینن. دقیقاً مثل شهر خودمون. مثل دور حرم و بازار رضا. جایی که هیچ وقت ازش خوشم نمی اومد به خاطر کاسب بودن آدماش و اینجا دوباره همون وضعیت. وقتی تو پخارا بودم تصمیم داشتم برم تراکینگ کاتماندو واسه همین هم کوله پشتی خریدم ولی اینجا اصلاً حسشو ندارم و مطمئن نیستم که برم واسه بیس کمپ اورست. اول بایستی یه راهی برا درختکاریم پیدا کنم و واسه ویزای تایلند و واسه مسیرم تصمیم بگیرم . اول خیلی بیشتر نوشتم اینجا ولی صلاح ندیدم اونا رو تو وبلاگم بنویسم. همیشه همه جا نمیشه همه چیو گفت...
3/13/2007

Looking for sponsor

به زودی متن ترجمه شده در اینجا درج خواهد شدمتن انگلیسی را در اینجا بخوانید

Wednesday, May 09, 2007

Niaz be hamkari

salam dostane aziz
man vase in weblog va neveshtane matalebe safar niaz be hamkari daram . ba tavajoh be inke site be zabane engelisi ast va man ham to safar zamane kafi vase neveshtan to har do faza ro nadaram va az tarafi fonte farsi ham inja nist niaz daram be kasi ke betone ba man hamkari kone,nadashtan matalebe farsi dar vaghe dostano az safar aghab negah dashte , age kasi mitone ke hamkari kone to tarjomeh matalebe site va enteghaleshon to in safhe kheyli khoshhal misham ke az komakesh bahre bebaram .
faghat niaz ast ke matalebe ghablie site pas az tarjomeh vase man ersal beshe ta to in safhe bezaram .
in komake bozorgi be man ast .......
mamnoonam az hamkariton!!!!

Saturday, March 31, 2007

Kathmandu

hamantor ke goftam to avalin hoteli ke residam otagh gereftam vali aslan azash khosham nemiomad chon kheyli tarik bood va noore khobi nadasht va boye rotobat midad vase hamin tasmim gereftam ke rooze bad ono avaz konam va beram ye jaye dige chon nemidonam che ghadr bayesti inja bemonam va vaghti mikham ye ja ziad bemonam aslan khob nist ke to ye fazaye tarik basham chon kheyli to rohie am tasir bad mizare va bayesti az har chizi ke hata kami azar dahande ast ejtenab kard ta beshe hamishe feresh bod.va to safarhaee mesle safare man ke zamane ziad migire ,sare hal bodan mohemtarin factore va bayesti khodeto sharj negahdari hamishe ta betoni be hadafet beresi va khaste nashi.sobhe rooze bad khorjinhamo bastam va dashtam miomadam paeen az tabagheh cheharom va vaghti hame ro bastam ro docharkham didam ye pesari az peleha miad paeen va vaghti did man ba docharkhe safar mikonam kami ba ham sohbat kardim ke man didam on ye tato ro bazoosh hast ke akse ye derakhte, ye tato az derakht ro bazoye on kheyli vasam jaleb bod va tavajoham ro jalb kard.akhe hamishe man khalkoobihaee ro ke dide bodam to Iran hamash ya madar bod ,eshgh ,ye ghalb ba ye tire ...va esme dost dokhtarhashon ama didane ye khalkobi az derakht kheyli vasam tazeh bod .kheyli hayajan zade shodam va heyyy pesar ye derakht va zadam ro shoonash va shoro kardim be sohbat raje be safare man o projam to in safar.va hamin kafi bood ke nazdike 4 saat ba ham sohbat konim.on Saul bod az afrighaye jonobi va ye pesare yahoodi bod ama besyar dost dashtani.bad ba ham raftim va ye ghahve khordim o baz sohbat o har lahze khodamo behesh nazdik tar ehsas mikardam.kheyli garm o samimi bod va in dalili bood ke taghriban aksare zamanemono ba ham sar konim .are in yeki az mohemtarin manafe e safare va har ja mitoni dostani dashte bashi az har gooshe donya va az har mazhabi va har meliati va mitoni az hame chizi biamozi.safar in forsato behet mide ke beshnasi adamaro va hame on tasaviri ke to zehnete nesbat be adamhaye dige ro eslah koni.
toye Kathmandu man to mahale Thamel hastam ama vaghean kheyli ono dost nadaram,chon inja hame mikhan dorostet konan vaghti to khiabon rah miri 20 nafar hamash mian jolo va azat mikhan ke hashish va geras bekhari ,az har kasi ke soal mikoni ,mikhad ye chizi behet befroshe va hame sare tourist va pool dava daran.hame touristo mesle ye eskenase 100 ropie ee mibinan,daghighan mesle shahre khodemon,mesle dore haram o bazar reza,jaee ke hich vaght azash khosham nemiomad be khatere kaseb bodane adamash va inja dobare hamon vaziat.vaghti ke to pokhara bodam tasmim dashtam beram trekking in Kathmandu vase haminam koole posht iikharidam vali inja aslan hesesho nadaram va motmaen nistam ke beram vase base campe everest.aval bayesti ye rahi vase derakht karim peyda konam va vase visaye thailand o vase masiram tasmim begiram.aval kheyli bishtar neveshtam inja vali salah nadidam ke hame chi ro inja benvisam va bakhshi sho delit kardam va shayad ona ro to weblogam benvisam.hamishe hame ja nemishe hame chio goft .....

Thursday, March 29, 2007

بعداز بخارا

حدودا ظهر بود که بخارا رو ترک کردم وبایستی تا شهر بعدی حدود 90کیلومتر رکاب میزدم چون تصمیم نداشتم مستقیم برم کاتماندو ومسیر دیگه ای انتخاب کردم .
مسیر مستقیم تا کاتماندو حدود 200کیلومتر بود و جاده نسبتا هموار وساده ای داشت ،اما این مسیری که من آمدم تا اونجا 360 کیلومتر فاصله داره و بعداز هتودا تمام راه سربالائی داره اما بخاطر زیبائی مسیر به سختیش میارزید .
تصمیم نداشتم داخل چیتوان بشم ولی خیلی دوست داشتم تو ارتفاع پائین رکاب بزنم و جنگلهای پست رو تماشا کنم و از بین اونها رد بشم .
روز اول حدود 75کیلومتر رکاب زدم تا حدود ساعت 5 عصر و اون وقتی بود که یه جای بسیار زیبا رو دیدم واسه موندن یه لژ نزدیک رودخانه و واقعا زیبا ،با خودم گفتم پسر کجا میخوای بری از اینجا بهتر ،پس همونجا وایستادم و یک اطاق گرفتم .
بایستی عرض کنم که بعد از اون تراکینگ سخت و فشرده ،خیلی استراحت نداشتم و کلی انرژی از دست داده بودم و نیاز داشتم که خوب بخوابم و استراحت کنم واسه همین اصلا به چادر زدن فکر نمیکردم . یه اطاق گرفتم و رفتم کنار رودخانه تو پلاژ نشستم ،کاملا خلوت بود ومن اونجا تنها بودم . هوا کاملا تاریک شد و فقط صدای آب بود و پرنده هائی که هنوز بیدار بودند.
یه قهوه داغ خیلی میچسبید ، گازمو روشن کردم و یک قهوه درست کردم و هنوز تصمیم نداشتم که شام بخورم . نشستم تو سکوت و ناخودآگاه سفرم توی ذهنم مرور میشد ،خانواده و دستانم و از همه مهمتر سبحان بچه داداشم که هنوز 2سالشه .
فضا کاملا آرام بود و من از اون لذت میبردم . بعد از مدتها فضائی داشتم آرام و تاریک و کسی هم نبود که اون رو اشغال کنه .
مرور خاطرات خیلی برام لذت بخش بود وباید اعتراف کنم که برای اولین بار دلم واسه خونه تنگ شد ، مخصوصا واسه سبحان که در حال رشد وتغییر هست اکثراوقات زمان حرف زدن و بازیگوشی اونو تو ذهنم تصویر میکردم ولذت میبردم .اما اینها هیچ کدوم دلیل نمیشه که منو تو راهم سست کنه که بخشی از زندگیمه ، حتی دلتنگی .
به تنها چیزی که فکر میکنم رفتنه و رفتن و فقط برنامه دارم که سالی 2-3 هفته استراحت داشته باشم وبرگردم خونه و خانواده و دستانم را ببینم ودوباره ادامه راه و سفر وسفر که هیچ وقت تمومی نداره واسه من که همه زندگیم سفره .
توی اون فضا 2فنجون قهوه داغ خیلی چسبید و بعد از شامی مختصر رفتم و خوابیدم.
فردا صبح ساعت 6:30بیدار شدم وبعد از بستن خورجینهام رفتم همونجای دیشب واسه صبحانه خوردن که جدی حیف بود ازش بگذرم.
حدود ساعت 8 راه افتادم به سمت چیتوان و بایستی خیلی ارتفاع کم میکردم و اکثر جاده سرازیر بود و حدود ساعت یک عصر تو مسیر چیتوان بودم ولی هوا خیلی گرم بود و اصلا نمیتونستم اون گرما رو تحمل کنم و تقریبا همه انرژیم تموم شده بود ، اصلا نمیتونستم رو دوچرخه بشینم و فقط یه سایه پیدا کردم تا کمی بخوابم . تو مسیر اصلا رستورانی نبود ونیاز داشتم تا یه غذای درست وحسابی بخورم وتومسیر فقط چند تا کافه بود با غذای دم دستی که مناسب اون حال من نبود .چاره ای نداشتم و از همون غذا استفاده کردم و تا ساعت 3 خوابیدم . هوا کمی بهتر شد ومن کمی جون گرفتم ودوباره تونستم فعالیتی بکنم. هرچی بسمت عصر میرفتم هوا بهتر میشد و بدنم بهتر جواب میداد.
میدونستم روز بعد روز سختی خواهد بود وتصمیم داشتم هرطور شده خودمو به هتودا برسونم واسه همین تا ساعت 8:30 شب رکاب زدم .
وقتی هوا تاریک شده بود گاهی چراغ پیشونیمو خاموش میکردم وآسمون پر ستاره و صدای رودخانه واقعا فرح بخش بود . اصلا قابل وصف نیست و فقط خودم میتونستم بفهمم که چه لذتی داشت و من اصلا نمیتونم اونو شرح بدم . وقتی رسیدم هتودا بلافاصله یک اطاق گرفتم و حس کردم که بدنم دیگه هیچ انرژی نداره و واقعا خسته است ،کمی مریضی و کمی سرما خوردگی وضعف شدید تو بدنم احساس میکردم .
رفتم و یه رستوران پیدا کردم تا بتونم غذایی بخورم که یه ذره خوب باشه .
تو مسیر اینجا غذای خوب پیدا کردن خیلی سخته و تو این ساعت هم همه جا تعطیل بود وفقط یه کافه باز بود . مهمترین بخش سفرم سلامتیمه که باید به هر قیمتی شده اونو حفظ کنم .
صبح روز بعد اول کمی دارو خریدم و بعد از صبحانه دوباره روز از نو وروزی از نو ، دوباره سفر و رکاب و آفتاب و لذت .
امروز 135 کیلومتر رکاب زدن داشتم و حدود 45کیلومتر سربالائی و 60 کیلومتر سرازیری. مریضیم خیلی رشد کرده بود و بدنم هیچی انرژی واسه مقابله باهاش نداشت و اصلا انرژی واسه حرکت نداشتم . تنها چیزی که منو سرشار میکرد یه کامنت بود از یه دوست که نمیشناسمش، برام نوشته بود که برو محمد برو و این همش جلو چشمم هست وخیلی بهم انرژی میداد و ازش ممنونم . مسیر خیلی سخت بود با یه سربالائی تند ومن فقط زور میزدم و فکر رسیدن و استراحت اینقدر لذت بخشه که نگو .
ساعت 10بود که یک صدای عجیب غریب از دوچرخه ام میآمد ، نگاه کردم چیزی ندیدم و دوباره ادامه دادم و بعد از مسافت کوتاهی دیدم که بالا تنه دوچرخه از محل اتصال ترک جلو به دوشاخ شکسته . خوب اینهم بخشی از سفر دیگه ، لحظه ای نگاهش کردم ودیدم که چاره ای نیست فکر کردم شاید بشه با کمی طناب ببندمش و ادامه بدم واسه همین خورجینمو باز کردم تا طناب در بیارم که چشمم افتاد به یه تیکه پنیر بزرگ و محشر . وووااای همه چیزوانداختم کنار و فقط نشستم وپنیر خوردم ، خوشمزه ترین پنیری که تو تمام عمرم خوردم و بعدش با خیال راحت اونو بستم و دوباره ادامه دادم اما واقعا ادامه دادن با اون وضعیت امکان پذیر نبود چون باقی مسیر حدود 60کیلومتر سرازیری بود وکلی شوک که به تنه دوچرخه وارد میشد ، بهتر بود باقی دوچرخه را حفظ میکردم واسه همین تصمیم گرفتم که برای ادامه مسیر ماشین بگیرم ولی از اونجا خیلی کم ماشین رد میشد به این خاطر که مسیر سختی داره و همه ترجیح میدن که از مسیر دورتر ولی راحت تر به کاتماندو برن .
بعد از حدود 2ساعت تونستم یک ماشین بگیرم وبرم کاتماندو . دیگه کاملا تموم شده بودم و حتی راه هم نمیتونستم برم .سرما خوردگی هم کاملا پیشرفت کرده بود و بدنم اصلا نمیتونست باهاش مقابله کنه و فقط داشتم ضعیف میشدم .اما مهم نبود چون کاتماندو آخرین نقطه سفرم تو نپال بود و زمان زیادی داشتم واسه باز سازی بدنم .
به همین خاطر با خودم گفتم اولین نفری که واسه اطاق به من پیشنهاد بده باهاش میرم و اگه خوب نبود بعدا عوضش میکنم ، واسه همین هم با اولین نفر رفتم ویه اطاق گرفتم که اصلا جای خوبی نبود ولی مسئله مهم استراحت و غذای خوب بود . بعدش رفتم بیرون تا کمی گوشت مرغ بخرم تا یک سوپ وخوراک مرغ درست کنم .
آخیش یه خواب خوب چقدر میتونه کمک کنه به سلامتیم و فردا هم خدا بزرگه .

Saturday, March 24, 2007

گزارش صعود تا کمپ اصلی آناپورنا


روز اول 28فوریه 2007
بدلیل اینکه مائوایستها اعلام تعطیلی کرده بودند وتظاهرات داشتند همه شهر تعطیل بود وهیچ ماشینی تو شهر دیده نمیشد ومسلمأ هیچ اتوبوسی هم توبخارا نبود که بشه باهاش رفت تو منطقه وحتی ماشینهای شخصی هم میترسیدند بیرون بیان ورانندگی کنند پس مشکل بزرگ من تو نپال همین بود.همچنین اولین روزی هم که به بخارا رسیدم همینجور به سختی گذشت چون همه جا تعطیل بود.
من تصمیم گرفته بودم تا راهپیمائی خودم رو تا کمپ اصلی شروع کنم واز طرفی هم کاری برای انجام دادن تو بخارا ودر ایام تعطیلی نداشتم. البته اگر بخارا را خوب بشناسی کارهای زیادی برای انجام دادن داری، مثل رفتن به معبد وسط دریاچه ونشستن روبروی افق وتماشای انتهای دریاچه در نورآن ویا قدم زدن در کنار دریاچه و..... اما من حس میکردم که حتما باید برم وتراکینگ را شروع کنم.
مسافت بخارا تا نقطه شروع تراکینگ ازجاده حدود 25کیلومترواز مسیر میانبر حدود 17کیلومتر بود. اگه وبلاگ شخصیم را خوانده باشید میدونید که من همیشه به ندای درونم گوش میدم وزمانی که حس کنم که باید کاری را انجام دهم حتما اونو دنبال میکنم وهیچ وقت برنامه از پیش تعیین شده ندارم وخیلی راحت اجازه میدم هر چیزی خودش اتفاق بیفته ومن فقط دنبالش میکنم ،من تا اون زمان اصلا کتاب راهنما رو نخونده بودم واصلا اطلاعی راجع به مسیرتراکینگ نداشتم وفقط کتاب باخودم برداشتم تا تومسیر بخونم وتازه تو کتاب هم چیزی درباره مسیر از بخارا تا دلفی ننوشته بود . بعد از اینکه از مهمانسرا حدود 50متر دور شدم یکنفر بهم گفت بجای پیاده روی در جاده میتونم از مسیر کوهستانی عبور کنم تا به دلفی(نقطه شروع تراکینگ)برسم بعدش خیلی دوستانه مسیر را به من نشون داد.
درسته، طبیعت همیشه به من کمک میکنه ومن اجازه میدم اون بجای مغزکوچک ونادون من تصمیم بگیره ومیدونم که این رودخانه ای که خودمو انداختم توش منو با خودش میبره به جائیکه انتظارش رو دارم وهمیشه اون بهتر از من تصمیم میگیره.
بلاخره من ساعت 9صبح در مسیری که اون مرد نشونم داده بود حرکتم را شروع کردم.مسیر بسیار زیبا بود وجاده مال رو از بین چند روستا میگذشت وهر چه بیشتر ارتفاع میگرفتم دید بیشتری نسبت به دریاچه فیووا پیدا میکردم .
خوب با توجه به چیزی که گفتم اون مسیر اصلا مسیری نبود که کسی بخواد برای رفتن به کمپ اصلی آناپورنا انتخاب کنه وانتظار نداشتم که تو مسیر کس دیگه ای ببینم،اما بعد از 3ساعت پیاده روی به یک خانواده هلندی برخوردم که بسیار صمیمی و خوش برخورد بودند و اتفاقا مسیرشان با من یکی بودArjan G.Brandenburg به اتفاق همسر ودختر 6ساله وپسر 9ساله اش .اونها یک باربر ویک راهنما داشتند وما تقریبا تمام روز را باهم سپری کردیم .
برای من همراهی با یک خانواده گرم وصمیمی ودیدن بچه هاشون که تمام روز بازی میکردند خیلی لذت بخش بود.
ساعت 1عصر بارون شروع شد وما هیچ راهی نداشتیم جز اینکه یه جا بشینیم و منتظر بند آمدنش بشیم که البته فرصت بسیار خوبی بود برای غذا خوردن زیر یک سقف کوچک . به خانواده ای که اونجا بود سفارش دادیم که برامون غذا درست کنه و دالبات(برنج با سبزیجات)غذای رایج اینجاست که همیشه میتونی پیدا کنی .
حدود ساعت 3 عصر بارون بند آمد ولازم به ذکر نیست که بعد از بارون همه چیز خیلی زیبا میشه وآسمون با اون نورهای قشنگش وصدای پرنده ها بعد از بارون.
ما مسیرمون رو ادامه دادیم وحدود ساعت 5 رسیدیم به جاده ولی راهنما گفت که ما تا دامفوس(جائی که قرار بود برسیم) خیلی راه داریم وبه تاریکی میخوریم وتا اونجا هم دیگه روستائی وجود نداره وبهتره که شب همینجا بمونیم که در نوع خودش نظر مسخره ای بود چون اگر میموندیم یک روز کامل رو از دست میدادیم وبعد از مشورت با آرجن به این نتیجه رسیدیم که بهتره به راهمون ادامه بدیم و خوشبختانه اول تاریکی رسیدیم به دامفوس وتویک مهمونسرای خوب اطاق گرفتیم که نمای بسیار زیبائی از ماچاپوچ داشت واگر فردا هوا صاف باشه مشیه اون قله را بخوبی دید.
اااوووه ساعتم داره زنگ ساعت 12شب رو میزنه ومن فقط 6ساعت برای استراحت وکسب انرژی برای فردا وقت دارم،بهتره که بگم شب بخیر.

روز دوم
طبق معمول ساعت 6:15صبح از خواب بیدار شدم وبعد از صرف صبحانه و بستن کوله حدود ساعت7:20 براه افتادم البته تنها، نه با دوستان هلندیم چون اونها با داشتن دوتا بچه سرعتشون کم بود ومن نمیخواستم زمان رو از دست بدم.
متاسفانه هوا کاملا ابری بود وهیچ نمائی از کوهستان دیده نمیشد فقط به این امید که بعدا بتونم خوب ببینمشون حرکت کردم .
امروز پیاده روی خیلی سختی داشتم چون میخواستم هرجوری شده خودمو به چامرونگ برسونم و همه میگفتن که امکان نداره، چون راه خیلی زیاد بود ولی بعضی وقتها میزنه به سرم ومیخوام که یک کاری را هر جور که شده انجامش بدم و این پیاده روی هم از همین کارهاست.
با توجه به شناختی که از بدنم داشتم میدونستم که در طول مسیر با 5دقیقه استراحت بعد از هر ساعت پیاده روی میتونم زمان زیادی حرکت کنم و فشار زیادی بیارم،و همین کاررو هم کردم .
همونطور که گفتم هوا کاملا ابری بود وهر لحظه احتمال بارون میرفت. از ساعت 8:30صبح به بعد بارون شروع شد ومن تمام روز را زیر باران حرکت کردم .
خوشبختانه چون دیروز تعطیلی بود وامروز هم بارانی ، توی جاده خیلی خلوت بود وهیچ کسی رفت وآمدی نداشت و این برای من خیلی خوب بود. مثل همیشه بارون همه چیز ررو تازه کرده بود والبته من هم موش آبکشیده شده بودم ،کاملا خیس خیس.
پس از گذشتن از تولکا،لاندروک وجینو حدود ساعت 5 عصر به چامرونگ رسیدم.
همه مسیر امروز سر بالائی و سرازیری بود مثل تمام مسیرهای تراکینگ وفقط بعد از جینو تمام مسیر پله بود که سخت ترین بخش مسیر امروزبود مخصوصا با خستگی یک روز پیاده روی و کوله پشتی سنگین .
وقتی به چامرونگ رسیدم تو اولین هتلی که دیدم اطاق گرفتم و فقط ازش 2تا پتو گرفتم و خواستم تا منو ساعت 8 برای شام بیدار کنه، ولی ساعت 11بیدار شدم واز شام هم خبری نبود چون همشون خوابیده بودند اما آسمون کاملا صاف بود و قله ماچاپوچ زیر نور ماه به زیبائی دیده میشد. اصلا قابل وصف نیست و فقط خودت باید اونجا باشی وببینی.
خوشبختانه بیهوده انرژی صرف نکرده بودم وتحمل فشار مسیر به دیدن اون همه زیبائی میارزید.
خوب از شام که خبری نیست و فقط میتونم برم زیر پتو و از گرمای اون ودیدن ماچاپوچ که پشت پنجره منتظره لذت ببرم.


روز سوم
امروز هم مثل همیشه ساعت 6:15 صبح از خواب بیدار شدم وآسمون دوباره پر از ابر بود واز این آسمون هم نمیشد انتظار هوای آفتابی رو داشت از طرفی هم لباسهام هنوز کمی خیس بودند وبایستی صبر میکردم تا کاملا خشک بشه ، واسه همین کمی دیرتر حرکت رو شروع کردم .
نزدیک ساعت 8:15 راه افتادم وبعد از چند دقیقه 2تا فرانسوی را دیدم وبعد از صحبتی کوتاه باهمدیگه همرا شدیم وبعد از نیم ساعت هم خورشید از پشت ابر بیرون آمد ویک گرمای لذت بخش و یک روز آفتابی .
ما کمی تند راه میرفتیم چونکه پل وسیریل (دو مرد فرانسوی ) تو شرایط خوبی بودند وبارشون هم سبک بود علاوه بر اینکه روز قبل هم استراحت داشتند. امروز بایستی همه اون پله هائی رو که دیروز بالا آمده بودیم ،دوباره پائین میرفتیم تا به کف رودخانه برسیم و بعدش دوباره بالا میامدیم تا به روستای بعدی برسیم وهمش بالا وپائین روی تپه ها تا خود بامبو .
زمانیکه تو جاده باهم راه میرفتیم از سفرهامون برای همدیگه تعریف میکردیم و بعد از حدود 2ساعت موقعی که من مشغول صحبت بودم یک مرتبه پل گفت:هی توهمونی نیستی که قبل از باتوال با دوچرخه میومدی و واسمون دست تکون دادی؟؟ما با یک موتور از کنار تو رد شدیم!!
من تازه فهمیدم که 10روز پیش اونها رو تو جاده دیده بودم وبرای همدیگه دست تکون داده بودیم و حالا بطور اتفاقی باهم همراه شده وترکینگ میکردیم .
در بامبو بودیم که دوباره هوا ابری شد و بارون گرفت وما هیچ چاره ای بجز موندن نداشتیم چون از اینجا به بعد هواسرد میشد و ما نبایستی خیس میشدیم بلکه باید لاباسهامون رو حفظ میکردیم . منتظر شدیم تا اگه بارون قطع شد به راهمون ادامه بدیم وگرنه همونجا بمونیم ،مثل اینکه آناپورنا نمیخواست اجازه بده تا به دیدنش بریم و طبق خوابی که دیده بودم توی راه مشکلات زیادی برام اتفاق میافته اما خدا بزرگه فقط باید دید فردا چه اتفاقی میافته .
ما ساعت12 به بامبو رسیده بودیم و فقط رفتیم تو سالن غذا خوری نشستیم وبازی کردیم وحرف زدیم وعکسهای سفر را تماشا کردیم .
اروز کمی احساس سرما خوردگی میکنم که نتیجه پیاده روی زیر بارونه و امیدوارم که فردا حالم خوب بشه .
امروز از بعضی از نفراتی که از منطقه برمیگشتند راجع به مسیر سوال کردم و اکثر اونها گفتند که بدلیل بارش برف اکثر مسیرها و مهمانسراها بسته است واکثر اونها به کمپ اصلی نرفته بودند .
همچنین توی مسیر چند نقطه خطرناک بود که مدام بهمن میامد و مهم اینکه نمیفهمیدی کدوم نقطه بهمن داره چون برفها از بالا میریخت روی طاق و از اونجا پائین میامد و منطقه اصلا قابل تشخیص نیست واین منطقه یکی از سخت ترین مسیرهای تراکینگ در نپال است که خطر بهمن داره .
به هر حال چاره ای جز رفتن نیست فقط امیدوارم که فردا هوا خوب باشه و دید خوبی نسبت به کوهستان داشته باشم .

روز چهارم

امروز ساعت7 بیدار شدیم ، آره این خیلی دیر بود ولی ما فکر میکردیم که هوا خرابه ومجبوریم برگردیم ودودل بودیم واسه همین خیلی عجله نداشتیم . اما هوا کاملا صاف بود واین دلیل محکمی بود برای ادامه دادن . اصلا دوست نداشتم کمپ اصلی رو از دست بدم وهمچنین زیارت جناب آناپورنا ، واسه همین فقط به رفتن فکر میکردم نه هیچ چیز دیگه .
ما فقط یک لیوان قهوه خوردیم وحرکت کردیم وبایستی از یک جنگل زیبا پوشیده از درختان بامبو میگذشتیم ، درختانی که خیلی مورد استفاده مردم اینجاست و بسیار زیباست.
در طی مسیر دید بسیار زیبائی از ماچاپوچ داشتیم ودر تمام راه اون کاملا جلو ما بود وفقط بطرف اون حرکت میکردیم.
حدود ساعت 10به سینووا رسیدیم وفرصت خوبی بود برای کمی استراحت وصرف کمی صبحانه ودوباره خیلی زود راه افتادیم به این امید که امروز بتونیم به کمپ اصلی ماچاپوچ برسیم واین انگیزه خوبی بود برای راهپیمائی تند .
ساعت یک عصر به دئورالی رسیدیم وفکر میکردیم که برای رسیدن به مقصد زمان خوبی خواهیم داشت .
همونطور که گفتم ما بایستس از چند تا بهمن میگذشتیم و فقط میشد فهمید که اینجا بهمن آمده واصلا بالای سرمونو نمی دیدیم و نمیدونستیم تو دامنه هینچولی چه خبره و هر لحظه احتمال این بود که آبشاری از برف سنگین بیاد رو سرمون وبایستی خیلی احتیاط میکردیم و مساما توکل !!!
اولین روز بعد از برف سنگین بود و هیچ کس تو منطقه نبود و کمپ اصلی ماچاپوچ هم بسته بود وهمه داشتن برمیگشتن و میگفتن که با این برف سنگین امکانش نیست که برین بیس کمپ وهمگی از خطر بهمن صحبت میکردن .قبل از دئولاری و فقط چند دقیقه که از آمده بودیم بیرون با اولین بهمن روبرو شدیم که خیلی جدی نبود ولی واسه خودش زنگ خطری بود، خیلی با احتیاط وبا توجه به چیزهائیکه زمان کوهنوردی از مربی خ.بم حسین امانی یاد گرفته بودم پدهای بهمن را رد میکردم وبعد از هر کدوم فقط تو دلم میگفتم آخیش از این هم رد شدیم و هنوز زنده ایم ... فقط 3دقیقه قبل از دئولاری یک بهمن خیلی بزرگ بود و یک شیار بالی سرمون که مثل قیف هرچی برف اون بالا بود میریخت پائین وما بایستس اونو رد میکردیم . من اولین نفری بودم که رد شدم و پشت سرم پائول وسیریل داشتن رد میشدن . وقتی من رد شدم یک سنگ بزگ بود که از کنارش بایستی میگذشتم و به دئولاری میرسیدم ، درست پشت سنگ که بودم صدای وحشتناکی فضا را پر کرد و یک نگاه به بالای سر نشون میداد که چه اتفاقی داره میافته ، سریع دویدم و خودمو رسوندم به یک سقف و کسانی که روی لژ بودن دویدن داخل و منو هم کشیدن داخل لز اما از پل و سیریل خبری نبود . سریع دویدم بیرون و صداشون زدم اما پشت سنگ دید نداشتم و نمیدونستم تو چه شرایطی هستند .وقتی بهمن تموم شد دیدم که از پشت سنگ اومدن بیرون و خوشبختانه اونها هم در رفته بودند ، هممون خیلی خوش شانس بودیم .
بعد از استراحتی کوتاه دیدیم که هنوز برای حرکت زمان خوبی داریم واگر راه میافتادیم حتما بایستس خدمونو به بیس کمپ آناپورنا میرسوندیم چون کمپ ماچاپوچ بسته بود . بعد از اینکه کمی با بچه ها صحبت کردیم دیدم که اونها هم آماده هستند و شرایط روحی خوبی دارن پس حرکت کدیم ، البته علیرقم تمام حرفهائی که محلیها میزدند که خطرناکه و را طولانیه و.....فقط حرکت کردیم .
مسیر معمولی خیلی خطرناک بود وبایستی از چندتا پد بهمن بزرگ رد میشدیم که مخصوصا تو اون موقع روز خیلی خطرناک بود بنابراین یک مسیر دیگه انتخاب کردیم که بایستی از رودخانه رد میشدیم ودوباره بعد از پدهای مهمن برمیگشتیم تو مسیر.
همونطور که گفتم به خاطر بارش برف سنگین کسی تو منطقه نبود وما باید خودمون برف کوبی میکردیم واین خیلی سرعتمونو کم میکرد و انرژی زیادی میگرفت. به راهمون ادامه دادیم و فقط نیم ساعهت قبل از بیس کمپ ماچاپوچ هوا کاملا برگشت و مه غلیظی همه جا را گرفت و ما اصلا دید نداشتیم و خوب منطقی بود که تو این شرایط نبایستی ادامه میدادیم چون محل دقیق بیس کمپ مشخص نبود واصلا نمیشد اونو پیدا کرد و بهتر دیدیم که برگردیم چون حداقل راه برگشت مشخص بود .
تو مسیر برگشت و نزدیک دئولاری من وایستادم و برگشتم پشت سرم و به کوهستان اطراف نگاه کردم ، هوا داشت صاف میشد و کوه ماملا پیدا بود.برای من برگشتن واز دست دادن بیس کمپ خیلی سخت بود واسه چند لحظه بی اختیار گریه کردم و فقط امید داشتم که برم و از نزدیک ببینمشون و لمسشون کنم .
باقی روز رو با بچه ها کنار آتیش گذروندیم ولباسامونو خشک کردیم .
شب خیلی خوبی بود، هیچ توریستی اونجا نبود فقط ما بودیم و مردم محلی و فقط بچه ها کنار آتیش نشسته بودن وگیتار میزدن وخوب گراس هم میکشیدن چون اینجا خیلی رایجه و همچنین ارزونه و کیفیت خوبی هم داره واکثر توریستا عاشقشن واسه همین اصلا ازش نمیگذرن .
دوباره بارون شروع شد وما نمیدونستیم فردا چه اتفاقی میافته......آیا هوا خوب میشه وما میتونیم بریم ؟یا باید با دست خالی برگردیم؟
امیدوارم که بتونیم بریم .


روز پنجم

امروز از همیشه زودتر بیدار شدیم چون تصمیم داشتیم بریم بیس کمپ و برگردیم در عین حالی که تمام محلیها به ما میخندیدن ومیگفتند که اصلا امکان نداره . واسه همین زود حرکتو شروع کردیم و خوشبختانه هوای خوبی داشتیم وآسمون آبی نوید روز خوبی میداد .
همونطور که گفتم دئولاری آخرین نقطه بود و بعد از اون میرسیدیم به بیس کمپ ماچاپوچ .
خیلی سریع حرکت میکردیم تا زمانو از دست ندیم و تا رسیدن به بیس کمپ ماچاپوچ زمان زیادی صرف شد چون در تمام مسیر برف کوبی میکردیم و خوشبختانه هیچ خبری از بهمن نبود چون صبح زود بود و برفها یخ زده بودن و لااقل از بالای سرمون خیالمون راحت بود .
ساعت حدود 9:45به بیس کمپ ماچاپوچ رسیدیم و خوشبختانه چند دقیقه بعد صاحب لژبه اونجا رسید و در رستوران رو باز کرد و ما تونستیم چیزی بخوریم هرچند که همه چیز اینجا خیلی گرونه و قیمتش نسبت به پائین چند برابرهاما این زیاد هم از منطق دور نیست چون اونهمه راهو بایستی باربرها تا اونجا بیان و....
بعد از صرف صبحانه و کمی استراحت دوستم گفت که محمد ما دیگه نمیتونیم ادامه بدیم وتا همینجا برامون کافیه وترجیح میدیم بعد از کمی استراحت برگردیم پائین . اما من فقط به تموم کردن کار فکر میکردم نه چیز دیگه پس بهشون گفتم که شما برین ومن خودم میرم بیس کمپ آناپورنا و عصر برمیگردم پائین .
حدود ساعت 11 حرکت کردم و بهشون گفتم که شما برین پائین و آتیش درست کنین ومن سات 4 به شما خواهم رسید. اما محلیها دوباره منو مسخره کردن و گفتن که شبی نمیتونی برگردی و...ولی اصلا واسم مهم نبود و بهشون توجه نکردم .
بخشی از بارمو دادم به دوستانم ببرن پائین و نبود خود اونها هم دلیلی برای تندتر رفتنم بود .
تقریبا تمام مسیر رو تا بیس کمپ دویدم البته نه دویدن بلکه راه رفتن بسیار سریع چون میخواستم شرایط بدنم رو تو ارتفاع آزمایش کنم و خوشبختانه خیلی خوب جواب میداد.
بعد از 1:30راهپیمائی به هدفم رسیدم و به لطف خدا هوا هم عالی بود و همه چیز میدرخشید .
من حدود 1 ساعت اونجا موندم تا چند تا عکس بگیرم و استراحتی بکنم و دوباره حرکت کردم به سمت دئولاری .خوشبختبنه زمانو از دست نداده بودم چون به محض اینکه اونجا رو ترک کردم هوا کاملا برگشت و همه چیز محو شد اما من از موقعیت کاملا استفاده کرده بودم . بعد از چند روز اولین کسی بودم که رفتم به بیس کمپ آناپورنا و همه چیز تمیز وهمه جا ساکت بود ، فضا کاملا آرام بود و هیچ کسی نبود .
نبایتس زمان رو از دست میدادم چون وسایلم برای ارتفاع کافی نبود و کمی خیس شده بود و باید حتما به دئولاری میرسیدم برای همین توی راه هیچ توقفی نداشتم و یکسره راه میرفتم فقط در مسیر برگشت یک گروه کره ای دیدم که داشتن میرفتن به بیس کمپ آناپورنا .
کوهستان کاملا آرام و فضای خاصی حاکم بود،این محکمترین دلیل که هیچ وقت نمیتونم کوه رو ترک کنم .
ساعت 4:30رسیدم به ددئولاری و دیدم که بچه ها افتادن و کمی سردرد دارن ، اما من سری شروع کردم به خشک کردن لباسها و کفشهام چون دلم نمیخواست فردا دوباره کفش خیس پام کنم . با اون خستگی کار کردن خیلی سخت بود اما چاره ای هم نبود . در سفر همیشه باید آماده باشی و هیچ وقت نباید کارهات رو بزاری واسه آخر وقت چون در مدت طولانی خستت میکنه .
وقتی کارهامو میکردم تو سالن غذاخوری با چند تا ژاپنی هم صحبت شدم وفرصت خوبی بود برای صرف زمان .
سفر همینه دیگه دیدن آدمهای تازه و صحبت کردن و آموختن .
بلاخره تونستم کوهستان رو از نزدیک ببینم و خیلی احساس خوبی داشتم .
جای همه شما خالی

روز ششم

چیزی رو که دنبالش بودیم به دست آورده بودیم و بایستی برمیگشتیم به بخارا ولی امکان نداشت که یک روزه به اونجا برسیم وباید دوروزی توی راه میموندیم .چون اصلا علاقه ای نداشتیم خودمونو بکشیم صبح زود شروع کردیم به پائین رفتن وگاهی هم دوباره باید میرفتیم بالا .
تقریبا تمام مسیر پله بود وپائین رفتن از اونها خیلی آزاردهنده بودولی چاره ای نبود درحالی که برای زانوهام خیلی مضر بود ومنهم که حالاحالاها زانوهامو لازم دارم .
نزدیک ساعت 3بعداز ظهر به جینو رسیدیم و با وجود یک آب گرم خیلی خوب در اونجا تصمیم گرفتیم شب همونجا توقف کنیم .یک آب گرم طبیعی بسیار زیبا وبسیار گرم و لذت بخش کنار رودخانه مخصوصا بعد از یک پیاده روی بسیار سخت و طولانی .
بعد از نهار رفتیم تو آب گرم ، وووواااای اصلا قابل توصیف نیست ، آبگرم تو هوای سرد ، زیر آسمون نه سقفی بالای سرت هست وچون هوا رو به تاریکی بود همه رفتن و ما تنها موندیم وحسابی حالشو بردیم . نمیدونم چقدر زمان گذاشتیم واسه آب گرم ،فقط میدونم وقتی اومدیم بیرون هوا کاملا تاریک تاریک بود وما کاملا تمیز و سرحال شده بودیم و رفتیم تو رستوران روی پشت بام و شام ویک قهوه داغ و گپ زدن .
دوستام رفتن بخوابن ولی من موندم تا بنویسم چون سه روزی هست که گزارشی ننوشتم وباید قبل از اینکه جزئیات رو فراموش کنم اونها رو ثبت کنم .تا دیروقت مینوشتم و وقتی رفتم بخوابم دیدم که یادشون رفته برام پتو بزارن وباید شب رو با یه ملحفه سر میکردم به همین خاطر هرچی لباس داشتم پوشیدم ولی باز هم کمی سرما خوردم واین بعضی وقتها بد نیست، قدر جای گرمو بهتر میفهمی!!!!





Tuesday, March 13, 2007

درخت300

وقتی من به بخارا رسیدم متوجه شدم که تا دو روز دیگر در اینجا مراسم درخت کاری برگزار خواهد شد و از آنجائی که بهترین فرصت برای من پیش آمده بود بلافاصله به اداره جنگلبانی رفتم تا برای یافتن محل و درخت مناسب با ایشان هماهنگ شوم ،که البته انها فقط آدرس مدرسه ای رادر جنوب بخارا به من نشان دادند که در کنارتپه ای واقع شده بود وجای بسیار مناسبی بود برای درختکاری .
من در یک روز بارانی به آنجا رفتم وشرایط بسیار مساعد و چشم انداز بخارا از فراز آن تپه بسیار زیبا بود .
قبل از شروع کار ودر صحبتی که با مدیر مدرسه داشتم فهمیدم که ایشان مساحت زیادی را برای کاشت درخت در نظر گرفته، به همین خاطر به کمک دانش آموزان مدرسه توانستیم تعداد 300 نهال را در آنجا بر زمین بنشانیم . هر چند که در ابتدای کار دانش آموزان برای انجام این کار مشکل داشتند اما بلاخره به هر ترتیبی که بود توانستیم کاشت نهالها را به پایان برسانیم وروز بزرگ وبه یاد ماندنی دیگری را در خاطرات سفرم به ثبت رساندم .
بازهم تشکر میکنم از کلیه دانش آموزان مدرسه ومدیر آن که واقعا کمک بزرگی برایم بودند

بخارا

من در 22فوریه ساعت 10صبح از باتوال حرکت کردم و دوباره در جاده ای پر فراز ونشیب وتپه ماهوری قرار گرفتم درست مثل جاده های هیماچال پرادش در هند ودوباره منظره زیبای کوهستان و قله های سفید در پیش چشمانم ظاهر شد که البته زندگی من هم آمیخته شده با کوه وطبیعت .
دقیقا 44کیلومتر سر بالائی رکاب زدم که حسابی نفسم را گرفت وبعد حدود 20 کیلومتر سرازیری را با سرعت زیاد وهیجان فراوان پشت سر گذاشتم ودر انتهای این سرازیری به کنار رودخانه رسیدم وتصمیم گرفتم ، شب را در کنار همین رودخانه بزرگ نزدیک به روستا چادر بزنم .
ساعت 5بعد از ظهر مسیری را برای عبور از رودخانه پیدا کردم وزمانی که کمپ خودم را به آنطرف رودخانه منتقل کردم تعدادی از اهالی روستا نزد من آمدند و گفتند که بهتر است شب را در اینجا نمانید چون اینجا پر از ارواح است و شب به سراغ شما خواهند آمد و با سر وصداهایشان مزاحمتان خواهند شد . من در جواب به آنها گفتم : نگران من نباشید چون من از آنها نمیترسم واگر هم بیایند با آنها خواهم جنگید .
اکثر شبها من حدود ساعت 9الی10 برای خوابیدن آماده میشوم چون طی روز خیلی خسته میشوم وبعد از چادر زدن ونوشتن گزارش کار دیگری ندارم جز اینکه یک شام سبک تهیه کنم وبخوابم، صبح هم ساعت 6 بیدارم وتا ساعت 7 صرف صبحانه و آماده کردن وسایل و نهایتاُ ساعت 7.30 حرکت خوم را شروع میکنم.
وامابعد از 20کیلومتر شیب موافق دوباره به سربالائی خسته کننده رسیدم وتا بخارا 90 کیلومتر دیگر راه دارم.من خیلی آهسته حرکت میکنم ودر طی مسیر بیشتر سعی میکنم تا حواسم به زیبائیهای جاده ومناظر طبیعی معطوف شود،مثل مردمانی که در طول مسیر صدایم میزنند ،بچه هایی که دنبالم میدوند ، دخترانی که بارهای بسیار سنگینی را روی سرشان حمل میکنند و پرندگانی که دسته دسته لابلای برگهای بامبو سر وصدا میکنند.
بعد از ظهر و نزدیک تاریک شدن هوا به بخارا رسیدم ومستقیم به مهمانسرائی کوچک و زیبا رفتم که در کنار دریاچه ای کوچک واقع شده و صاحب آن هم ادمی مهمان نواز ومهربان بود و البته قیمت اجاره اطاق هم در این جا خیلی مناسب است .
شاید بدونید که من در برنامه ام قصد سفر به نپال را نداشتم به همین دلیل اطلاعاتی هم در باره این سرزمین ندارم ، اما وقتی توصیف زیبائیهای آنرا از زبان دوستانم شنیدم مشتاقانه به این سمت آمدم .
یک روز صبح آشوکا صدایم زد وگفت :محمد!آیا تو کتاب راهنمائی در مورد مناطق نپال داری ؟ و من که چیزی در بساط نداشتم جواب منفی دادم ،وآشوکا گفت که برای راهپیمائی تا کمپ اصلی آناپورنا احتیاج به راهنما داری .
من از ایشان خواهش کردم تا در این مسیر با آنها همراه باشم وخوشبختانه همینطور هم شد ومن پشت سر آنها به راه افتادم.
امروز روز مقدس نپالیها است ومن سری به اطراف خواهم زد وفردا بعد از مراسم درختکاری بطرف کمپ اصلی آناپورنا براه خواهم زد

Thursday, March 01, 2007

کاشت درخت در نپال

ديروز بعد از ظهر من به نپال رسيدم
سرزميني که سالها در انتظار ديدنش بودم
همه چيز برايم جذاب ودوست داشتني است .
بعد از25کيلومتر رکاب زدن وباهمراهی نپالیها در جاده به طرف شهر باتوال پیش رفتم ورسيدم به هتل پالپا که البته بيشتر شبيه به مهمانخانه کوچکي بود .
من بعداز 4روزيک راهنما گرفتم و چند ساعتي در اطراف قدم زدم.
امروز بعد از صرف صبحانه با مدير مهمانخانه آقاي تيکا تاپا در باره اهداف سفرم صحبتي داشتيم که حدود يک ساعتي به طول انجاميد وبعد از آن به همراه هم وبا پيشنهاد ايشان من به گلخانه رفتم و3تا نهال شوکا خریدم ،سپس به کالج گوتام بادها رفتيم و با همکاري تعدادي از محصلين موفق به کاشت هر 3درخت در اونجا شديم .
من هچ فکر نمیکردم که کار درخت کاری در اینجا به این راحتی صورت بگیره .
در همین جا از آقای بیشنا پراساد مدیر مدرسه و آقای تیکا تاپا و دانش آموزان مدرسه که مرا در این امر یاری کردند کمال تشکر را دارم .
متاسفانه بدلیل سرعت کم اینترنت در اینجا من نتوانستم از مراسم کوچکمان عکسی در سایت بگذارم .
من فردا اینجا را ترک خواهم کرد و بطرف بخارا حرکت میکنم .مسیر من تا اینجا تقریبا مسطح وبیشه ای بود اما از فردا بطرف ارتفاعات خواهم رفت وممکن است دوچرخه سواری کمی سخت باشد اما مطمئنن لذت بخش خواهد بود.
منظره رشته کوه هیمالایا از داخل شهر بسیار رویائیست


Monday, February 26, 2007

آخرین روز در هندوستان

آخرین روزها در هندوستان همراه با مشکلات و زیبائیهای خواصی بود
من 45روز تمام را در هندوستان گذراندم و نقاط مختلفی از آنرا دیدم اما نتوانستم به تمام مناطق هند سفرکنم هرچند که اگر موفق به این کار میشدم بازهم برایم مقدورنبود که گزارش کاملی از سفرم ارائه کنم ،چون هندوستان آنقدر شگفت انگیز وجذاب است که ذهن آدمی از ثبت تمام خاطراتش عاجز میماند.
من از طریق آمریت سار در ایالت پنجاب وارد هندوستان شدم وبعد شهر سانالی درالتراپرادش و سپس هیماچال پرادش وهارینا وهمچنین دهلی .
من به مناطق کوهستانی وجاده های زیبایش سرزدم .
هندوها ، سیکها ومسلمانان ، دیدن همزیستی مردم از فرق ومذاهب مختلف با سطوح مختلف زندگی ونزدیک به هم واقعا حیرت برانگیز است .
همچنین همسایگی عده ای از مردم بسیار فقیر با خانه های ثروتمندان در یک خیابان ،همجواری مساجد با معابد در بعضی قسمتها .
تقریبا همه با هم خوشبخت و راضی هستند .
مردم هند با طبیعت آمیخته اند و بیشتر خوراکشان را از مواد طبیعی بدست میاورند .
یکی از مشکلات بزرگ هندوستان جمعیت زیاد آن است ولی من در میان این جمعیت ومابین آنها هیچ دعوا ونزاعی را ندیدم .
مردم در ایالت پنجاب مرفه تر از بخشهای دیگر هستند و ایالت هیماچال پرادش تمیزترین آنهاست و من فکر میکنم که واراناسی قدیمی ترین وباستانی ترین بخش هندوستان است که در مسیر من بود.
در اینجا میتوان چیزهائی رادید که قبلا در باره هندوستان شنیده ایم مثل :پدر مقدس وعریان هندو ، غسل کردن در رود گنگ برای طهارت ، اعمال مقدس ، گاوهای مقدس و.....
قبل از ورود به هندوستان فکر میکردم که اکثر مردم اینجا به زبان انگلیسی تسلط دارند اما اینطور نیست . مردم هند بسیار خون گرم ومهمان نواز هستند وهیچ مشکلی با توریستهای خارجی ندارند .ایشان هرکاری که بتوانند برای پذیرائی از مهمانانشان انجام میدهند ،حتی اگر توانائی کمک را هم نداشته باشند سعی خود را در این امر خواهند کرد تا به نحوی کمک مسافرین باشند .
در هندوستان همه چیز با سایر نقاط دنیا فرق میکند ومن در برخورد با این ملت چیزهای بسیار زیادی آموختم که برایم بسیار ارزشمند است
اما بعضی مسائل هم ازدید من بی ارزش بود.
اولین چیزی که درا بتدای ورود به جاده های هندوستان مرا متعجب ساخت تابلوی( بوق بزنید) بود که من اصلا متوجه منظور این تابلوها نشدم ودر تمام مسیر راه ذهنم را مشغول کرده بود
در شهرهای بزرگ بعضی افراد پیدا میشدند که به انگلیسی جوابم را بدهند ولی در شهرهای کوچک وقتی در باره آدرسی سوال میکردم ،جوابهای مرم من را گیج میکرد .من فهمیدم که اکثر مردم هندوستان روش مشخصی رابرای زندگی کردن دارند و خارج از این متدها دچار مشکل خواهند شد.در اینجا بخش بزرگی از امکانات در اختیاربعضی افراد خواص است و سایرین برای کار و زندگی کردن به این گروه تکیه میکنند.
متاسفانه در اکثر شهرهای هندوستان مردم در کنار خیابان اجابت مزاج میکنند و به همین خاطر همیشه در خیابان بوی بسیار بدی به مشام میرسد اما ممکن است این کارشان دلیل منطقی هم داشته باشد چون بدلیل تراکم زیاد جمعیت ممکن است استفاده از چاه و توالت باعث آلودگی آبهای زیرزمینی که فاصله کمی از سطح دارند، بشود .
در واراناسی من سمبلهائی از هندوستان را دیدم که افسانه هارا برایم محقق میساخت ، مردم گاوپرست وبت پرست که بخشی از زیبائیهای هند است .
مرد مقدس برهنه که تمام روز را در گوشه ای مینشیند وبجز سیگارکشیدن هیچ کار دیگری ندارد ولی متاسفانه من نتوانستم حتی با یکی از آنها ارتباط برقرار کنم تا راجع به زندگیشان بیشتر اطلاعات کسب کنم به هر حال مسلم است که عده ای از مردم به آنها ایمان دارند واز آنها انرژی میگیرند .
دلم میخواهد دوباره به هندوستان برگردم تا به قسمتهای نادیده بروم ودر باره آن بیشتر بدانم .
بلاخره من هندوستان را ترک کردم با هرآنچه در آن بود خوب یا بد ، اما روزی دوباره به اینجا برخواهم گشت اما نمیدانم چه وقت؟فقط میدانم برخواهم گشت حتی اگر شده به بهانه دیدن درختهائی که اینجا کاشته ام.

Friday, February 23, 2007

کاشت درخت در واراناسی

درخت کاشتن در واراناسی بسیار مشکل بنظر میرسید بطوریکه دوستانم فکر نمیکردند من موفق به انجام این کار شوم ، اما یک روز بعد از رسیدن به این شهر من شروع کردم به جستجو و کسب اطلاعات راجع به محیط زیست و مدارس منطقه که درست بعد از 3ساعت در مسیری قرار گرفتم که دریافتم چگونه میتوانم از یکی از بهترین مدارس برای این امر کمک بگیرم .
بله کالج بزرگی بنام ماها بادلی در قسمت جدید شهر و نزدیک به معبد بودا اعلام آمادگی کرد .
طبق روال گذشته من قصد داشتم یک درخت بکارم اما شرایطی ایجاد شد که توانستم 5 درخت در قسمت جلو ساختمان مدرسه بکارم چون هم درختها کوچک بودند وهم تعدادی گاو در اطراف آزادانه میگشتند که ممکن بود به درختها صدمه بزنند.
بعد از صحبت کردن با مریر کالج ایشان پذیرفت که من تعدادی درخت از گونه های متفاوت بکارم وزمانیکه برای خرید به نهالستانی رفتم دوباره با بنو برخوردم که واقعا کمک خوبی برایم بود
در اینجا لازم است از آقای دکتر بنی ماهور مدیر کالج و دانش آموزان تشکر کنم

واراناسی

بعد از آگرا دوچرخه سواری من بطرف شهر کانپورکه در فاصله 200کیلومتری از این شهر قرار دارد ادامه داشت
شروع رکاب زدن من از طلوع آفتاب بود که البته با کمی سردی هوا مواجه شدم .
من دوست ندارم بیشتر از این وقت خودم را در ایالت التراپرادش صرف کنم چرا که به نظر من اینجا اکثر مناطق کثیف و آلوده است ومردم اینجا نسبت به تمیزی و بهداشت بی تفاوت هستند. الترا پرادش جمعیت زیادی دارد واکثر مردم در این منطقه ضعیف ولاغر هستند که به نظر من دلیل آن هم میتواند همین دوری از بهداشت باشد. دیکر اینکه من برای اسکان وپیدا کردن محل مناسب برای شب ماندن مشکل دارم به همین خاطر تصمیم به ترک این منطقه گرفتم.
امروز بیش از حد خسته ام وفکر میکنم دوچرخه سواری بدنم را کوفته تر خواهد کرد .
ابتدای شب زیر باران شدید وبعد از کلی جستجو جائی برای چادر زدن پیدا کردم که خیلی هم مناسب نبود البته بعد برپائی کمپ به این فکر افتادم که ممکن است بخاطر باران فردا صبح اینجا پر از گل ولجن باشد به همین دلیل بعد از تاریکی هوا و حدود ساعت 7.30شب توانستم معبدی پیدا کنم و برای خوابیدن به آنجا رفتم.
یکی از بزرگترین مشکلات من در این منطقه وجود تعداد زیادی سگ ولگرد وآواره در شهر است و درست زمانی که مشغول پختن غذا میشوم 3 یا 4 تا از این سگها روبروی من مینشینند و از من توقع مرحمت دارند که برای من این قضیه قابل تحمل نیست همچنین توی این معبد باقیمانده غذا از روزهای قبل و دوتا سگ گرسنه برای من آفت شده.
وقتی تو شهر آگرا بودم به دوستم( بنو) زنگ زدم و اون گفت که نزدیک شهر واراناسی است که تقربا با اینجا حدود 5روز فاصله داشت .
بدلیل اینکه من خیلی خسته بودم وباران هم بی وقفه در حال باریدن بود همچنین جاده های خراب و در دست ساختمان که دوچرخه سواری را برایم مشکل میکرد تصمیم کرفتم تا قسمتی از راه را با اتبوس طی کنم و اینجوری قسمتی از زمان ازدست رفته را جبران میکردم چون تا تمام شدن مهلت ویزام وقت زیادی نداشتم .
من در هیماچال پرادش با طی مسافتی حدود 500کیلومتر اضافه بر برنامه وقت وانرژی زیادی را از دست دادم به همین خاطر از جاده چشم پوشی کردم وبا اتبوس از اوتاوا به واراناسی رفتم البته نه بصورت مستقیم بلکه بعد ازعوض کردن چند اتبوس بسیار قدیمی و تحمل 15ساعت در مسافت 460 کیلومتر ، که این هم قسمتی ازمسائل سفر من بود.
من در یک کتاب راهنما خوانده بودم که توی این شهر بایستی مواظب برخی مشکلات بود به همین خاطر رفتم به مسافر خانه ای که اونجا با دوستم بنو قرار داشتیم .
شبها در وارانسی شهر بسیار ساکت و بدون رفت وآمد است که در موقع روز همه چیز برعکس این موضوع است .
اینجا شهری است بسیار قدیمی و باوجود رودخانه گنگ برای هندوها بسیار مقدس میباشد واکثر هندوها دوست دارند به این شهر بیایند و ساکن شوند وحتی آرزو دارند موقع مرگشان اینجا باشند.
کنار رود خانه گنگ تعداد زیادی پله وجود دارد که محل تجمع زائرانی است که برای عبادت و تغسیل در آب گنگ آمده اند و از روی همین پله ها به تدریج وارد آب شده و خود را تطهیر میکنند.
همچنین در میان پله ها سکوهائی احداث شده تا هندوها را پس از مرگ بسوزانند وخاکسترشان را به آب گنگ بسپارند ودرست به همین دلیل است که هندوها علاقه دارند به این شهر سفر کنند.
در کنار گنگ مردانی به چشم میخورند که برای هندوها مقدس هستند و ایشان با بدنهایی کاملا برهنه ورنگ شده توسط پودرهای رنگارنگ در گوشه وکنار نشسته و مشغول عبات ویا دود کردن (استعمال دخانیات)هستند وطی روز هیچ کار مفید دیگری انجام نمیدهند .
من فراموش کردم که بگویم در 13 فوریه با آقای دیگو به اینجا آمدم و مدت 3روز باهم بودیم که این برای من بسیار ارزشمند بود .دیگو مرد بسیار دوست داشتنی و قابل اعتمادی بود وما روزهای خوبی را در واراناسی باهم گذراندیم .
ما تفریبا هرروز به قدم زدن در کوچه پس کوچه های واراناسی مشغول بودیم در خیابانهای بسیار قدیمی وشگفت انگیز وتماشای تعداد بیشماری زائر که هرروز در کنار گنگ رفت وآمد داشتند.
واما شب گذشته وقتی به همراه بنو ودیگو از کافی نت بیرون آمدیم و قدم زنان در کنار پله ها بسمت هتل میرفتیم ناگهان متوجه دختری شدیم که پشت سر ما و در فاصله 100متری با وحشت و اضطراب در حال دویدن بود وتعدادی جوان شرور هم دنبال آن بودند ،وما با دیدن این مسئله به طرفش دویدیم و بعد از رهائی از دست آن عده او را تا هتلش همراهی کردیم ،واین ماجرا برای من خاطره بدی شد از این شهر.
من برای ادامه سفر قصد اداشتم بطرف کلکته رکاب بزنم واز آنجا تا سنگاپور با کشتی طی طریق کنم اما قبل از واراناسی زمنی که در اتبوس بودم مطلبی راجع به نپال در کتاب راهنما خواندم که تصمیم مرا عوض کرد.
پس به امید خدا بطرف نپال خواهم رفت .