به همان دلیل قبلی کمی صبر کنید. معذرت می خوام
Wednesday, July 25, 2007
كامپوت تا پنوم پنه
چارهاي نبود، بايد ادامه ميدادم، پايين آمدم و شروع به آمادهسازي دوچرخهام کردم. عکسي با خانم خانه گرفتم، متاسفانه آقا رفته بود و من نتوانستم از او خداحافظي کنم. داشتم آنجا را ترک ميکردم که خانم خانه برايم آبمعدني آورد تا بطريهايم را پر کنم. خوشحال بودن، تا کنار جاده آمد و من برگشتم و برايش دست تکان دادم. بعد از طي صد متر دوباره برگشتم، همچنان آنجا ايستاده بود ، دوباره خداحافظي کردم، جاده به آرامي بهسمت راست منحرف ميشد و خانم کمکم از ديدم محو شد. بعد از يکي دو کيلومتر جايي براي خوردن شير و مقداري شيريني که داشتم ايستادم، در حال نوشيدن بودم که دوچرخهسواري را ديدم که در حاليکه به سمت من ميامد در حال دست تکاندادن بود، او در حال آمدن به سمت من بود ... آقاي خانه(خيلي متاسفم که نتوانستن نامش را متوجه شوم) ، نزد من آمد و با اشاره به من فهماند که براي خوردن صبحانه بايد برگردم، براي من قهوه خريده بود و من به شادماني برگشتم.
بعد از برگشت از آنجا ركاب زدن را شروع كردم و مستقيم به سمت شمال تا پنومپه رفتم، حدود هشتونيم صبح شروع کرده يودم و قيل از سه عصر ايستادم، روز خوبي بود، باران کمي باريد و باد از پشت ميزد و جاده هم مناسب بود، تمام چيزي که يک دوچرخهسوار نياز دارد مهيا بود. برا ساعت هفتونيم عصر با يک خانم انگليسي که از اعضاي کلوب مهماننوازيست فرار ملاقات داشتم، فرض را بر اين گذاشته بودم که چند روزي را بتوانم پيش اين خانم بمانم، وقت کافي براي کار با اينترنت داشتم و بعد از آن بايد براي شام نزد مرلين و دوستانش به رستوران ميرفتم.
ترجمه:آویسا ردگون
گالری عکس
Subscribe to:
Posts (Atom)