Thursday, May 24, 2007

Kuantan

بعد از کوالا ترنگانو 210 کیلومتر با دو روز رکاب زدن باکوان تان فاصله داشتیم کوان تان آخرین نقطه ای بود که با ریک رکاب میزدمبعد از آن مجبور بودیم از هم جدا شویم و هر یک مسیر خود ر ادامه دهیم ساعت 8.5 صبح حرکت کردیم و مجبور شدیم به سمت جنوب در مسیر ساحل پیش رویم .دو جاده وجود داشت راه کنار ساحل را انتخاب کریم که بسیار قشنگ و دلپذیر بود .آن روز هوا خیلی گرم بود و من احساس سردرد داشتم.واقعا ادامه ی راه در چنین هوای گرمی برای من بسیار دشوار بودولی ما مجبور بودیم به حرکت خود ادامه دهیم فقط چند توقف کوتاه برای یک نوشیدنی سرد داشتیم. ساعت 2.5 بود که خیلی خسته شده بودم از ریک خواهش کردم تو قف کوتاهی در جایی داشته باشیم ،شهر کوچکی پیدا کردیم و به یک کافی نت برای چک کردن ایمیل ها رفتیم آنجا پر بود از بچه هایی که بعد از مدرسه برای بازی به آنجا آمده بودند و خیلی سرو صدا می کردند آن بچه ها خیلی خوشحال بودند و این به سبب سن و سالشان بود من از دیدن آنها خیلی خوشحال شده بودم چون یاد کودکی خودم افتاده بودم که با هر چیزی بازی می کردم و بی هیچ دلیلی به همه چیز می خندیدم. 5 بعد از ظهر رکاب زدن را شروع کردیم اما نتوانستیم راه زیادی برویم هر دوی ما پس از سه روز رکاب زدن طولانی زیر آفتاب داغ و در چادر زندگی کردن کمی خسته بودیم بنا براین تصمیم گرفیم آنجا اقامت کنیم و یک رستوران خوب تایلندی پیدا کردیم قبلا غذای تایلندی را تجربه کرده بودم غذای آنجا بسیار دلچسب و خوشمزه بود رفتیم جایی برای خواب پیدا کنیم ولی دیدیم خیلی گران است و دیدیم بهتر است در چادر بخوابیم و جایی مناسب در کنار اقیانوس انتخاب کردیم و چادر را همانجا برپا کردیم. هوا خیلی گرم بود و خوابیدن خیلی مشکل بود به خصوص که من نمی توانستم پوشش چادرم را جدا کنم ادر مثل سونا شده بود همیشه به محض اینکه به خواب می روم دیگه خوابم می بره ولی آن شب تا صبح عرق ریختم و عرق ریختم...اما شنیدن صدای اقیانوس آن شب تا صبح بیسار عالی بود و جالبتر اینکه صبح تا چشمم را باز کردم با یک منظره ی فراموش نشدنی در تمام عمرم روبرو شدم طلوع خورشید اقیانوس! از دیدن آن منظره ی باشکوه بسیار هیجان زده شده بودم .تماشای تلاقی خورشید با انتهای اقیانوس بسیار شگفت انگیز بود.

بعد از ان ما شروع کردیم به جمع کردن وسایلمان و من برای دومین بار چرخ یدکیمو جا گذاشته بودم و برای برداشت آن باید 120 کیلومتر بر می گشتم که این غیر ممکن بود .ما خیلی زود رکاب زدن را شروع کردیم می دانستیم که اولین ساعات بعد از ظهر به کوان تان خواهیم رسید . درست قبل از کوان تان با دو گزارشگر که قبلا به آنها تلفن زده بودیم و قرار گذاشته بودیم مصاحبه ای کردیم. گزارش در مورد سفر ما باهم برای صلح بود و امیدوار بودیم که کمی احساسات صلح دوستی حتی کوچک ایجاد کنیم .به هر حال ما این کار را انجام دادیم و پاسخ مردم را دیدیم .

وقتی به کوان تان رسیدیم برای اینکه آخرین روز مشترکمان را به خوبی سپری کنیم به یک هتل خوب رفتیم.

...باید یک جای مناسب برای کاشتن درختی به نام صلح پیدا کنیم تا ببینیم چه خواهد شد
.
پ

بعد از کاتا باهارو

ما در کاتاباهارو برای سه شب و دو روز اقامت کردیم تا بتوانیم استراحتی داشته باشیم و یادداشت های سفرمان را بنویسیم. ریک آخرین قسمت سفر تایلندش را نوشت. ما بیشتر روز را در اتاق به نوشتن پرداختیم. بعدر از ظهر برای دیدن قسمت های کوچکی از شهر رفتیم. این شهر بسیار کوچک بود و جاهای زیادی را برای دیدن نداشت. آخرین شب شما را با یک زوج از ونزوئلا و اسپانیا خوردیم که خیلی با صفا و سرگرم کننده بود. از وقتی با ریک هم سفر شده ام همه چیز پر از صفا و شوخی و خنده است. ریک بسیار مهربان و خوشحال و با صفاست. ما از با هم بودن بسیار لذت می بریم.
آن زوج برای جمع کردن صدف های زیبا به ساحل می رفتند و یا مقداری سنگ و تکه های چوبی می خریدند و با آنها صنایع دستی درست می کردند و به توریست ها می فروختند و با پول حاصل از سود فروش آنها به سفر خود ادامه می دادند . این کار آنها برای من خیلی قشنگ بود و فقط این را نوشتم که نشان دهم سفر کردن چه آسان است و راههای زیادی برای به دست آوردن پول در سفر وجود دارد.
در سومین روز ما کاتا باهرو را ترک کردیم اما نه خیلی زود، ما حدود ساعت ده صبح رکاب زدن به سوی کوالا تران گائو در فاصله ی صدو هشتاد کیلومتری ، شروع کردیم ما م جبور بودیم دو روز در راه باشیم. نخستین روز پس از صدو بیست کیلومتر هوا داشت تاریک می شد که به یک مسجد رسیدیم، دیگر نمی توانستیم جای دیگری برای برپا کردن چادر پیدا کنیم از ریک خواستم همان جا بمانیم. با آدمای اونجا صحبت کردیم و قرار شد چادر هامونو پشت مسجد برپا کنیم وبعد از برپا کردن چادر پختن شام را شروع کردیم، بچه هایی که آن دور و بر برای سرگرمی مشغول تماشای ما بودند به کارهای ما می خندیدند. خیلی ناراحت کننده بود وقتی یکی از بچه ها فهمید ریک بودایی است شروع کرد به او حرف های بی ربط زدن! این از اون اشتباهاتی است که افراد مرتکب می شوند و سپس بدون آن که فکر کنند دست به کارهایی می زنند و با این اشتباهاتشان مشکل ایجاد می کنند.
به هر حال ترجیح دادیم پس از شام چادرمان را در باغی پشت مسجد بزنیم تا پس از روزی طولانی که با رکاب زدن گذرانده بودیم خواب خوب و راحتی داشته باشیم.
صبح روز بعد ساعت هفت صبح از خواب بیدار شدیم و پس از خوردن صبحانه به سمت کوالا تران گانو راه افتادیم تا آنجا باید 50کیلومتر رکاب می زدیم این طور به نظر می رسید روز راحتی در پیش داشته باشیم.
قبلا با یکی از اعضای کلوب مهمان نوازی تماس گرفته بودم و تصمیم داشتیم بریم پیش او بنا براین وقتی به شهر رسیدیم به او تلفن زدیم و پس از خوردن ناهار با او ملاقاتی داشتیم و او بلافاصله از ما پرسید " می خواهید در چه هتلی اقامت کنید؟" من نگاه کوتاهی به ریک کردم و گفتم :" ما مجبوریم یک جای ارزان پیدا کنیم"" .بعد از آن به یک کافی نت برای چک کردن ایمیل ها رفتیم. در آن شهر مهمانخانه ارزانی وجود نداشت. به طرف خارج شهر رکاب زدیم تا به یک باغ زیبایی نزدیک یک مسجد رسیدیم و همانجا چادرها را بر پا کردیم. امروز خیلی رکاب نزدیم ام من خیلی خسته شده بودم . ما زمان زیادی را روی دوچرخه با وسائل گذرانده بودیم. رکاب زدن در جاده همین جوریه دیگه
این رو هم بگم که هر جا رودخانه می دیدیم دوچرخه ها را می گذاشیم و می رفتیم توی آب و لباس های عرق کرده مونو می شستیم و حسابی لذت می بردیم
5/24/2007
.
پ.

با ریک برای صلح رکاب زدن


سه شنبه پانزدهم ماه مه، پنانگ بودم و قرار بود مسافرت كوتاهمان را شروع كنيم. بايد تا خانه ديويد ركاب مي‌زدم كه ريک را ببينم و شروع کنيم. تا آنچا حدود چهل و پنج کيلومتر را بايد رکاب مي زدم و حدود يازده‌و‌نيم بود که رسيدم. همراه ديويد براي ناهار به رستوران رفتيم،‌ ناهار غذاي هندي بسيار خوشمزه‌اي بود که همسرشان پخته بودند و بس که خوشمزه بود، من واقعا سير نمي‌شدم. حوالي ساعت يک بود که مسافرتمان را در جاده‌اي کوچک آغاز نموديم. نمي‌خواستيم مسير اصلي را برويم و ترجيح مي‌داديم در حومه شهر که بسيار زيباتر بود رکاب بزنيم. بسيار تميزتر و کم‌ترافيک‌تر بود و مناظر بي‌نظيري داشت. گفته بودم که مالزي به‌راستي کشور زيبايي است و دوچرخه‌سواري در آن لذتي ديگر دارد، همه جا سبز است و تنها بايد به سمت اين بهشت برانيد. ما خيلي خوشحال بوديم و رکاب مي‌زديم. حدود ساعت چهار عصر باران شروع شد،‌ اول تصميم داشتيم که زير باران برانيم ولي بعد از چند دقيقه متوجه شديم که امکان نداره،‌ باران فوق‌العاده سنگين بود. هم‌چنان رکاب مي‌زديم که من پيشنهاد توقف را دادم و ديديم که پانزده متر جلوتر مثل دوش مي ماند و ما زير باران نسبتا سبکي بوديم و تنها پانزده متر جلوتر،‌ باران ده برابر سنگين‌تر بود. تنها مي‌خنديديم. براي يافتن يک سرپناه تا توقف باران، به سمت پايين سرازير شديم. بعد از يک ساعت
باران ايستاد و ما دوباره شروع کرديم. در حال صحبت در مورد محل شب‌ماني‌مان بوديم که من گفتم يک آبشار زيبا با سرپناهي در کنارش منتظر ماست و دوتاييمان جک پنداشتيم. يک سرازيري را شروع کرده بوديم که دوباره باران گرفت و اين دفعه هيچ راهي براي فرار نبود، هيچ سرپناهي وجود نداشت، بله حمام عصرگاهي‌مان بود. هر روز که در مالزي دوچرخه‌سواري مي‌کنيد، مي توانيد در خيابان دوش بگيريد. بايد از مت و مگوس تشکر کنم که لطف کردند و براي من يک مجموعه ضدآب فرستادند و خيالم راحته که وسايلم خيس نمي‌شه. حدود ساعت شش عصر بود که آبشاري ديديم و چند تايي عکس گرفتيم و دوباره راه افتاديم. يک‌دفعه ريک گفت: محمد آنجا را نگاه کن و وووووه آنطرف پل چند تا سرپناه براي اقامت وجود داشت. اين بهترين چيزي هست که ممکنه براي يک دوچرخه‌سوار در جاده پيش بياد،‌ محل اقامت رايگان،‌ آن هم جاي به آن زيبايي
5/19/2007
با سپاس از آویسا رادگون مترجم این گزارش

پنانگ و اتفاقا ت رخ ‌داده در آن



بعد ازاينكه چندروزي با ديويد بودم، با دوچرخه قصد پنانگ را كردم، آنقدري دور نبود و تنها 40 كيلومتر و آنجا بايد منتظر ريك مي ماندم. در پنانگ دو روزي در چایناتاون ماندم تا ريك برسد. اولين ملاقتمان خيلي بامزه بود، حدود ده صبح بود ، بعد از صبحانه، از مهمانخانه آمدم بيرون، داشتم خيابان را رد مي كردم كه ديدم مرد قدبلندی داره از آن طرف خيابان مي آد ... اوه ريك ... و شروع كرديم خنديدن، ديدن ريك بعد از يك سال و اندي، در خيابان برای من بسیار دلپذیر بود
از اولين بار كه سايت ريك را خوانده بودم وجرياناتي كه در آن نقل كرده بود، بسيار كنجكاو شده بود كه او را در دنیای واقعی ببینم . رفتيم كه قهوه‌اي بخوريم و بعد صحبت و صحبت. خيلي حرف براي همديگر داشتيم و بيشتر روزمان را با هم گذرانديم. روز بعد، به یک فروشگاه بزرگ رفتیم و بعد از خريد مقداري از مايحتاجمان، با دوچرخه راه افتاديم دور جزيره كه بسيار جالب و ديدني بود. واقعا ريك فوق العاده است، 43 سال سن دارد ولي دروني واقعا جوان و پر انرژی دارد . تا شب ركاب زديم و از خنكاي هوا و آواز پرندگان لذت برديم. ريك يك گلدان كوچك همراه يك درخت براي من خريد كه آن را روي دوچرخه‌ام ثابت كردم. الان يك درخت بر روي دوچرخه ام دارم و در واقع او درختي را نشاند كه دايم در مقابل ديد من باشد.
روز بعد ريك رفت منزل ديويد تا چندروزي را باهم باشند و من هم با قايق رفتم به سمت لانکویی، جزيره اي بسيار زيبا در شمال غربي. خيلي ديدني بود و جزاير كوچك بسياري در اطراف ديده مي شد. با دوست ديگري آنجا رفته بودم و با هم ماشيني كرايه كرديم تا زيبايي هاي منطقه و غروب دربا را شاهد باشيم.
شدت باران و صدای شدید آن روی پنجره رادر آن شب دراتاقی سرد،کنار ساحل با منظره ای از دریا نمی توانم برایتان شرح دهم
روز بعد با قايقي كه 3 ساعت زمان برد به پنانگ برگشتيم. يك روز ديگه براي حركت از پنانگ وقت داشتم، پس تصميم گرفتم دستي به سروروي دوچرخه‌ام بكشم و آنچه براي ادامه سفر نياز دارم فراهم كنم.
همانطور كه قبلا نوشته بودم، من وریک تصمیم داشیم با هدف صلح مدتی ركاب بزنیم. در ابتدا فقط مي‌خواستم كه چند روزی ببینمش و با صحبت کنم و بعد به سمت تايلند بروم، اما فکر کردم که اين بهترين زمان است که با هم رکاب بزنیم و می توانیم کارهایی را انجام دهیم تا احساسات وایده هایمان را در مورد صلح و دنیای بدون جنگ و .. به دیگران قوی تر بیان نماییم
وقتي دور از هم هستيم، فکر مي‌کنيم ديگران چگونه هستند، چگونه رفتار مي کنند، در مواجهه، ‌متوجه مي شويم که چه انسان‌هاي مهرباني در اطراف ما هستند و بايد از ديدارشان لذت برد، در مجلات و روزنامه‌ها اخبار به‌صورت بسيار غلوشده عليه يکديگر بيان مي شود، واقعيت چيز ديگريست. تنها کافيست وب‌سايت ريک را مطالعه کنيد و احساسات مهربانانه او را در مواجهه با مردم و زندگي‌شان ببينيد تا متوجه شويد چرا من براي ديدار او اين همه مشتاق بودم، ولي از ديد رسانه‌ها من بايد به چشم دشمن به او نگاه مي‌کردم و اين همه سبب شد که ما باهم براي صلح رکاب بزنيم. ما سعي مي‌کنيم هرکاري از دستمان برآيد انجام دهيم و درصد موفقيت به اندازه خود حرکت اهميت ندارد، ما براي صلح در تلاشيم، ما نخوابيده‌ايم. وظيفه ما فرستادن پياممان است و بيان ديده‌هايمان و ديگر باقي به شما بستگي دارد.
5/19/2007
م

Tuesday, May 22, 2007

ما به صلح نیازمندیم همان گونه که به درختان



بالاخره ديروز بعد از گذشت بيش از يك سال ونيم توانستم يكي از دوستانم از آمريكا كه در حال دوچرخه سواري دور دنياست را ببينم. ما در دو جهت مخالف حرکت می کردیم،او به سمت پايين يعني سنگاپور و من به سمت بالا یعنی تايلند . خوشبختانه تونستم ويزاي تايلند را يک ماه ديگه تمديدکنم و رکاب‌زنان از شرق به سمت کوالا لمپور راه مي‌افتيم. فقط مي‌تونم بگم که ریک عجيب انسان بزرگيست. شانزده ماه قبل بود که بعد از خواندن وب‌سايتش، آرزو کردم که اي کاش همديگر را مي‌ديديم و با هم رکاب مي‌زديم و هم‌اکنون اين آرزو در حال تحقق يافتن بود؛ ریک با دروني به وسعت دريا و ديدي وسيع به زندگي... خيلي خوشحالم که بااو آشنا شدم. اين دوروزه در مورد هرچيزي صحبت کرديم و تصميم گرفتيم که مالزي را با نيت صلح، به‌احترام آن همه انساني که از جنگ آسيب ديده اند، رکاب بزنيم. ماهرکدام تجربه‌هايي در مورد جنگ داشتيم، من از جنگ ايران و عراق و او از جنگ ويتنام (او ويتنام را رکاب زده است)،‌ ما هر دو سياهي جنگ را لمس کرده‌ايم و اصلا نمي‌خواهيم جنگ‌زدگان ديگري را شاهد باشيم، ديگر نمي‌خواهيم بي‌خانمان‌هاي ديگري را زير چادر يا خرابه‌ها شاهد باشيم.
ما نيازمند آرامش هستيم و با هدف صلح باهم رکاب مي‌زنيم تا پياممان را تاهرچه دوردست‌ها برسانيم، هرکاري بتوانيم براي رسيدن به صلح جهاني انجام مي‌دهيم و باهم درختي را به‌عنوان سمبل صلح، سمبل زنده‌بودن و زندگاني، مي‌کاريم. ما به کمک شما در رساندن پياممان نيازمنديم تا اين پيام به دورترها انتقال يابد
.
براي ديدن وب‌سايت ریک و عکس‌هايش که نشان‌دهنده ويراني‌هاي جنگ ويتنام بعد از اين همه سال مي‌باشد به اين آدرس بروید: http://www.rickgunnphotography.com/
5/11/2007

Wednesday, May 16, 2007

تا میل


چند روز از رسیدن من به کاتماندو گذشته است وتقریبا هیچ کاری انجام نداده ام. من ترجیح می دهم استراحت کنم تا بدنم به حالت اولش باز گردد.همان طور که قبلا گفته بودم کمی سرما خوردم وبدنم انرژی زیادی از دست داد واحتیاج به استراحت کافی و خوردن غذای مناسب داشتم تا انرژی و توانایی سابق خود را به دست آورم.
من بیشتر وقتم را با سائول گذراندم ، که یک تاتو از درخت روی بازویش دارد . خیلی خوبه که یه نفر رو پیدا کنی با فرهنگ ومذهب متفاوت اما کاملا مشترک و این برای من شانس بزرگیه.
از دیروز اینجا بارون میاد و من نمی تونم بیرون برم بنا بر این برای گرفتن پاسخ ویزا به سفارت تایلند رفتم وبدون هیچ جوابی برگشتم. مجبورم تا رسیدن به کوالالمپورصبر کنم تا ببینم چی میشه؟ اگرجواب مثبت گرفتم ، تایلند را رکاب خواهم زد تا کامبوج و ویتنام. اگر نه مجبورم ببینم که چه کار می تونم انجام بدم؟ واقعا احمقانه است برای گرفتن ویزا با مشکلات زیادی روبرو میشم فقط به این دلیل که پاسپورت ایرانی دارم!
همه تصویر اشتباهی از ایران در ذهن خود دارند وبا خود فکر می کنندایران چه جوریه؟ و وقتی شخصی به ایران سفر می کنه می فهمه داخل ایران صلح و آرامش است ورفتار مردم چقدر دوستانه است.
مشکل ترین قسمت سفر من روبرو شدن بااین نوع طرز فکر است که واقعا وجهه ی تو رو خراب می کنه.
همه در مورد قوانین حقوق بشر صحبت می کنند اما در داخل آنجا فقط حرف است نه بیشتر.
هرگز فراموش نمی کنم در اسلام آباد پاکستان پارکی هست که اردو زدن در آن برای خارجی ها مجانی است ولی آنها اجازه ورود به من ندادند فقط به این دلیل که ار ایران بودم. اهمیتی نداشت ،من تصمیم داشتم که این کار رو انجام بدم ، هرجایی دوست دارم یک درخت بکارم .باید به گونه ای این مشکلات رااز سر راهم برمیداشتم. هیج چیزی نمی تونست منو متوقف کنه شاید زمان می برد ولی انجامش می دادم. به هیچ چیزی نباید اجازه می دادم منو شکست بده وناامیدم کنه.
.
کره ی زمین سرزمین من است؛ من روی زمین متولد شده ام و میتوانم در همه جای زمینی که به دنیا آمده ام قدم بزنم و هیچ چیزی نمی تواند مرا ازحرکت بازدارد.
.
تیمی از کوهنوردان ایرانی به نپال خواهند آمد، من دوست دارم در کاتماندو یا حومه ، با اونها درخت بکارم.
همان طور که قبلا نوشته بودم درمحله ی تامیل در کاتماندو هستم، جایی که برای من محیط دوستانه و پاکی نداره. من قبلا در مکان های توریستی زیادی بوده ام اما اینجا کاملا تجاری و جدیده که خالص نیست و احساس خوبی نسبت به آن ندارم.فقط کافیه چند دقیقه قدم بزنید و از مرکز تامیل دور شوید تا به مکان های بسیار خوبی برسید که واقعا خالص هستند و سبک زندگی واقعی نپالی را آنجا ببینید و از قدم زدن وتماشای آنجا لذت ببرید.
3/15/2007
.
پ

Monday, May 14, 2007

کا تما ند و



همان طور که گفتم تو اولین هتل که رسیدم اتاق گرفتم ولی اصلاً ازش خوشم نمی اومد چون خیلی تاریک بود و نور خوبی نداشت و بوی رطوبت می داد واسه همین تصمیم گرفتم که روز بعد اونوعوض کنم و برم یه جای دیگه چون نمی دونم چقدر بایستی اینجا بمونم و وقتی می خوام یه جا زیاد بمونم اصلاًخوب نیست که تو یه فضای تاریک باشم چون خیلی تو روحیه ام تاثیربد می ذاره و بایستی از هر چیزی که حتی کمی آزار دهنده ست اجتناب کرد تا بشه همیشه فِر ِش بود. و تو سفرهایی مثل سفر من که زمان زیاد می گیره، سر حال بودن مهمترین فاکتوره و بایستی خودتو شارژ نگه داری همیشه، تا بتونی به هدفت برسی وخسته نشی. صبح روز بعد خورجینمو بستم و داشتم میومدم پایین از طبقه چهارم و وقتی همه رو بستم رو دوچرخهَ م دیدم یه پسری از پله ها میاد پایین و وقتی دید من با دوچرخهَ م سفر می کنم کمی با هم صحبت کردیم که من دیدم یه تَتو رو بازوش هست که عکس یه درخته. یه تَتو از درخت رو بازوی اون برام خیلی جالب بود و توجهم رو جلب کرد. آخه همیشه من خال کوبی هایی رو تو ایران دیده بودم یا مادر بود، عشق، یه قلب یه تیر... و اسم دوست دخترشون. اما دیدن یه خال کوبی از درخت خیلی واسم تازه بود. خیلی هیجان زده شدم و هی ی ی پسر یه درخت زدم رو شونه ش و شروع کردیم صحبت راجع به سفر ِ من و پروژهَ م تو این سفر و همین کافی بود که نزدیک چهار ساعت با هم صحبت کنیم. اون سائول بود از افریقای جنوبی و یه پسر یهودی بود اما بسیار دوست داشتنی. بعد با هم رفتیم یه قهوه خوردیم و باز صحبت هر لحظه خودمو بهش نزدیک تر احساس می کردم. خیلی گرم و صمیمی بود و این دلیلی بود که تقریباً اکثر زمانمو با هم سَر کنیم. آره این یکی از مهمترین منافع سفر ِ که هر جا میتونی دوستانی داشته باشی از هر گوشه دنیا و از هر مذهبی و هر ملیتی و میتونی از همه چیز بیاموزی. سفر این فرصتو بهت میده که بشناسی آدما رو و همه اون تصوری که تو ذهنت نسبت به آدم های دیگه رو اصلاح کنی. توی کاتماندو من تو محله ی تامیل هستم اما واقعا خیلی اونو دوست ندارم. چون اینجا همه میخوان درستت کنن. وقتی تو خیابون راه میری بیست نفر همش میان جلو و ازت میخوان که حشیش و گرس بخری. از هر کسی که سوال میکنی میخواد یه چیزی بهت بفروشه و همه سر ِ توریست پول دعوا دارن. همه توریست رو عین اسکناس صد روپیه می بینن. دقیقاً مثل شهر خودمون. مثل دور حرم و بازار رضا. جایی که هیچ وقت ازش خوشم نمی اومد به خاطر کاسب بودن آدماش و اینجا دوباره همون وضعیت. وقتی تو پخارا بودم تصمیم داشتم برم تراکینگ کاتماندو واسه همین هم کوله پشتی خریدم ولی اینجا اصلاً حسشو ندارم و مطمئن نیستم که برم واسه بیس کمپ اورست. اول بایستی یه راهی برا درختکاریم پیدا کنم و واسه ویزای تایلند و واسه مسیرم تصمیم بگیرم . اول خیلی بیشتر نوشتم اینجا ولی صلاح ندیدم اونا رو تو وبلاگم بنویسم. همیشه همه جا نمیشه همه چیو گفت...
3/13/2007

Looking for sponsor

به زودی متن ترجمه شده در اینجا درج خواهد شدمتن انگلیسی را در اینجا بخوانید

Wednesday, May 09, 2007

Niaz be hamkari

salam dostane aziz
man vase in weblog va neveshtane matalebe safar niaz be hamkari daram . ba tavajoh be inke site be zabane engelisi ast va man ham to safar zamane kafi vase neveshtan to har do faza ro nadaram va az tarafi fonte farsi ham inja nist niaz daram be kasi ke betone ba man hamkari kone,nadashtan matalebe farsi dar vaghe dostano az safar aghab negah dashte , age kasi mitone ke hamkari kone to tarjomeh matalebe site va enteghaleshon to in safhe kheyli khoshhal misham ke az komakesh bahre bebaram .
faghat niaz ast ke matalebe ghablie site pas az tarjomeh vase man ersal beshe ta to in safhe bezaram .
in komake bozorgi be man ast .......
mamnoonam az hamkariton!!!!

Saturday, March 31, 2007

Kathmandu

hamantor ke goftam to avalin hoteli ke residam otagh gereftam vali aslan azash khosham nemiomad chon kheyli tarik bood va noore khobi nadasht va boye rotobat midad vase hamin tasmim gereftam ke rooze bad ono avaz konam va beram ye jaye dige chon nemidonam che ghadr bayesti inja bemonam va vaghti mikham ye ja ziad bemonam aslan khob nist ke to ye fazaye tarik basham chon kheyli to rohie am tasir bad mizare va bayesti az har chizi ke hata kami azar dahande ast ejtenab kard ta beshe hamishe feresh bod.va to safarhaee mesle safare man ke zamane ziad migire ,sare hal bodan mohemtarin factore va bayesti khodeto sharj negahdari hamishe ta betoni be hadafet beresi va khaste nashi.sobhe rooze bad khorjinhamo bastam va dashtam miomadam paeen az tabagheh cheharom va vaghti hame ro bastam ro docharkham didam ye pesari az peleha miad paeen va vaghti did man ba docharkhe safar mikonam kami ba ham sohbat kardim ke man didam on ye tato ro bazoosh hast ke akse ye derakhte, ye tato az derakht ro bazoye on kheyli vasam jaleb bod va tavajoham ro jalb kard.akhe hamishe man khalkoobihaee ro ke dide bodam to Iran hamash ya madar bod ,eshgh ,ye ghalb ba ye tire ...va esme dost dokhtarhashon ama didane ye khalkobi az derakht kheyli vasam tazeh bod .kheyli hayajan zade shodam va heyyy pesar ye derakht va zadam ro shoonash va shoro kardim be sohbat raje be safare man o projam to in safar.va hamin kafi bood ke nazdike 4 saat ba ham sohbat konim.on Saul bod az afrighaye jonobi va ye pesare yahoodi bod ama besyar dost dashtani.bad ba ham raftim va ye ghahve khordim o baz sohbat o har lahze khodamo behesh nazdik tar ehsas mikardam.kheyli garm o samimi bod va in dalili bood ke taghriban aksare zamanemono ba ham sar konim .are in yeki az mohemtarin manafe e safare va har ja mitoni dostani dashte bashi az har gooshe donya va az har mazhabi va har meliati va mitoni az hame chizi biamozi.safar in forsato behet mide ke beshnasi adamaro va hame on tasaviri ke to zehnete nesbat be adamhaye dige ro eslah koni.
toye Kathmandu man to mahale Thamel hastam ama vaghean kheyli ono dost nadaram,chon inja hame mikhan dorostet konan vaghti to khiabon rah miri 20 nafar hamash mian jolo va azat mikhan ke hashish va geras bekhari ,az har kasi ke soal mikoni ,mikhad ye chizi behet befroshe va hame sare tourist va pool dava daran.hame touristo mesle ye eskenase 100 ropie ee mibinan,daghighan mesle shahre khodemon,mesle dore haram o bazar reza,jaee ke hich vaght azash khosham nemiomad be khatere kaseb bodane adamash va inja dobare hamon vaziat.vaghti ke to pokhara bodam tasmim dashtam beram trekking in Kathmandu vase haminam koole posht iikharidam vali inja aslan hesesho nadaram va motmaen nistam ke beram vase base campe everest.aval bayesti ye rahi vase derakht karim peyda konam va vase visaye thailand o vase masiram tasmim begiram.aval kheyli bishtar neveshtam inja vali salah nadidam ke hame chi ro inja benvisam va bakhshi sho delit kardam va shayad ona ro to weblogam benvisam.hamishe hame ja nemishe hame chio goft .....

Thursday, March 29, 2007

بعداز بخارا

حدودا ظهر بود که بخارا رو ترک کردم وبایستی تا شهر بعدی حدود 90کیلومتر رکاب میزدم چون تصمیم نداشتم مستقیم برم کاتماندو ومسیر دیگه ای انتخاب کردم .
مسیر مستقیم تا کاتماندو حدود 200کیلومتر بود و جاده نسبتا هموار وساده ای داشت ،اما این مسیری که من آمدم تا اونجا 360 کیلومتر فاصله داره و بعداز هتودا تمام راه سربالائی داره اما بخاطر زیبائی مسیر به سختیش میارزید .
تصمیم نداشتم داخل چیتوان بشم ولی خیلی دوست داشتم تو ارتفاع پائین رکاب بزنم و جنگلهای پست رو تماشا کنم و از بین اونها رد بشم .
روز اول حدود 75کیلومتر رکاب زدم تا حدود ساعت 5 عصر و اون وقتی بود که یه جای بسیار زیبا رو دیدم واسه موندن یه لژ نزدیک رودخانه و واقعا زیبا ،با خودم گفتم پسر کجا میخوای بری از اینجا بهتر ،پس همونجا وایستادم و یک اطاق گرفتم .
بایستی عرض کنم که بعد از اون تراکینگ سخت و فشرده ،خیلی استراحت نداشتم و کلی انرژی از دست داده بودم و نیاز داشتم که خوب بخوابم و استراحت کنم واسه همین اصلا به چادر زدن فکر نمیکردم . یه اطاق گرفتم و رفتم کنار رودخانه تو پلاژ نشستم ،کاملا خلوت بود ومن اونجا تنها بودم . هوا کاملا تاریک شد و فقط صدای آب بود و پرنده هائی که هنوز بیدار بودند.
یه قهوه داغ خیلی میچسبید ، گازمو روشن کردم و یک قهوه درست کردم و هنوز تصمیم نداشتم که شام بخورم . نشستم تو سکوت و ناخودآگاه سفرم توی ذهنم مرور میشد ،خانواده و دستانم و از همه مهمتر سبحان بچه داداشم که هنوز 2سالشه .
فضا کاملا آرام بود و من از اون لذت میبردم . بعد از مدتها فضائی داشتم آرام و تاریک و کسی هم نبود که اون رو اشغال کنه .
مرور خاطرات خیلی برام لذت بخش بود وباید اعتراف کنم که برای اولین بار دلم واسه خونه تنگ شد ، مخصوصا واسه سبحان که در حال رشد وتغییر هست اکثراوقات زمان حرف زدن و بازیگوشی اونو تو ذهنم تصویر میکردم ولذت میبردم .اما اینها هیچ کدوم دلیل نمیشه که منو تو راهم سست کنه که بخشی از زندگیمه ، حتی دلتنگی .
به تنها چیزی که فکر میکنم رفتنه و رفتن و فقط برنامه دارم که سالی 2-3 هفته استراحت داشته باشم وبرگردم خونه و خانواده و دستانم را ببینم ودوباره ادامه راه و سفر وسفر که هیچ وقت تمومی نداره واسه من که همه زندگیم سفره .
توی اون فضا 2فنجون قهوه داغ خیلی چسبید و بعد از شامی مختصر رفتم و خوابیدم.
فردا صبح ساعت 6:30بیدار شدم وبعد از بستن خورجینهام رفتم همونجای دیشب واسه صبحانه خوردن که جدی حیف بود ازش بگذرم.
حدود ساعت 8 راه افتادم به سمت چیتوان و بایستی خیلی ارتفاع کم میکردم و اکثر جاده سرازیر بود و حدود ساعت یک عصر تو مسیر چیتوان بودم ولی هوا خیلی گرم بود و اصلا نمیتونستم اون گرما رو تحمل کنم و تقریبا همه انرژیم تموم شده بود ، اصلا نمیتونستم رو دوچرخه بشینم و فقط یه سایه پیدا کردم تا کمی بخوابم . تو مسیر اصلا رستورانی نبود ونیاز داشتم تا یه غذای درست وحسابی بخورم وتومسیر فقط چند تا کافه بود با غذای دم دستی که مناسب اون حال من نبود .چاره ای نداشتم و از همون غذا استفاده کردم و تا ساعت 3 خوابیدم . هوا کمی بهتر شد ومن کمی جون گرفتم ودوباره تونستم فعالیتی بکنم. هرچی بسمت عصر میرفتم هوا بهتر میشد و بدنم بهتر جواب میداد.
میدونستم روز بعد روز سختی خواهد بود وتصمیم داشتم هرطور شده خودمو به هتودا برسونم واسه همین تا ساعت 8:30 شب رکاب زدم .
وقتی هوا تاریک شده بود گاهی چراغ پیشونیمو خاموش میکردم وآسمون پر ستاره و صدای رودخانه واقعا فرح بخش بود . اصلا قابل وصف نیست و فقط خودم میتونستم بفهمم که چه لذتی داشت و من اصلا نمیتونم اونو شرح بدم . وقتی رسیدم هتودا بلافاصله یک اطاق گرفتم و حس کردم که بدنم دیگه هیچ انرژی نداره و واقعا خسته است ،کمی مریضی و کمی سرما خوردگی وضعف شدید تو بدنم احساس میکردم .
رفتم و یه رستوران پیدا کردم تا بتونم غذایی بخورم که یه ذره خوب باشه .
تو مسیر اینجا غذای خوب پیدا کردن خیلی سخته و تو این ساعت هم همه جا تعطیل بود وفقط یه کافه باز بود . مهمترین بخش سفرم سلامتیمه که باید به هر قیمتی شده اونو حفظ کنم .
صبح روز بعد اول کمی دارو خریدم و بعد از صبحانه دوباره روز از نو وروزی از نو ، دوباره سفر و رکاب و آفتاب و لذت .
امروز 135 کیلومتر رکاب زدن داشتم و حدود 45کیلومتر سربالائی و 60 کیلومتر سرازیری. مریضیم خیلی رشد کرده بود و بدنم هیچی انرژی واسه مقابله باهاش نداشت و اصلا انرژی واسه حرکت نداشتم . تنها چیزی که منو سرشار میکرد یه کامنت بود از یه دوست که نمیشناسمش، برام نوشته بود که برو محمد برو و این همش جلو چشمم هست وخیلی بهم انرژی میداد و ازش ممنونم . مسیر خیلی سخت بود با یه سربالائی تند ومن فقط زور میزدم و فکر رسیدن و استراحت اینقدر لذت بخشه که نگو .
ساعت 10بود که یک صدای عجیب غریب از دوچرخه ام میآمد ، نگاه کردم چیزی ندیدم و دوباره ادامه دادم و بعد از مسافت کوتاهی دیدم که بالا تنه دوچرخه از محل اتصال ترک جلو به دوشاخ شکسته . خوب اینهم بخشی از سفر دیگه ، لحظه ای نگاهش کردم ودیدم که چاره ای نیست فکر کردم شاید بشه با کمی طناب ببندمش و ادامه بدم واسه همین خورجینمو باز کردم تا طناب در بیارم که چشمم افتاد به یه تیکه پنیر بزرگ و محشر . وووااای همه چیزوانداختم کنار و فقط نشستم وپنیر خوردم ، خوشمزه ترین پنیری که تو تمام عمرم خوردم و بعدش با خیال راحت اونو بستم و دوباره ادامه دادم اما واقعا ادامه دادن با اون وضعیت امکان پذیر نبود چون باقی مسیر حدود 60کیلومتر سرازیری بود وکلی شوک که به تنه دوچرخه وارد میشد ، بهتر بود باقی دوچرخه را حفظ میکردم واسه همین تصمیم گرفتم که برای ادامه مسیر ماشین بگیرم ولی از اونجا خیلی کم ماشین رد میشد به این خاطر که مسیر سختی داره و همه ترجیح میدن که از مسیر دورتر ولی راحت تر به کاتماندو برن .
بعد از حدود 2ساعت تونستم یک ماشین بگیرم وبرم کاتماندو . دیگه کاملا تموم شده بودم و حتی راه هم نمیتونستم برم .سرما خوردگی هم کاملا پیشرفت کرده بود و بدنم اصلا نمیتونست باهاش مقابله کنه و فقط داشتم ضعیف میشدم .اما مهم نبود چون کاتماندو آخرین نقطه سفرم تو نپال بود و زمان زیادی داشتم واسه باز سازی بدنم .
به همین خاطر با خودم گفتم اولین نفری که واسه اطاق به من پیشنهاد بده باهاش میرم و اگه خوب نبود بعدا عوضش میکنم ، واسه همین هم با اولین نفر رفتم ویه اطاق گرفتم که اصلا جای خوبی نبود ولی مسئله مهم استراحت و غذای خوب بود . بعدش رفتم بیرون تا کمی گوشت مرغ بخرم تا یک سوپ وخوراک مرغ درست کنم .
آخیش یه خواب خوب چقدر میتونه کمک کنه به سلامتیم و فردا هم خدا بزرگه .

Saturday, March 24, 2007

گزارش صعود تا کمپ اصلی آناپورنا


روز اول 28فوریه 2007
بدلیل اینکه مائوایستها اعلام تعطیلی کرده بودند وتظاهرات داشتند همه شهر تعطیل بود وهیچ ماشینی تو شهر دیده نمیشد ومسلمأ هیچ اتوبوسی هم توبخارا نبود که بشه باهاش رفت تو منطقه وحتی ماشینهای شخصی هم میترسیدند بیرون بیان ورانندگی کنند پس مشکل بزرگ من تو نپال همین بود.همچنین اولین روزی هم که به بخارا رسیدم همینجور به سختی گذشت چون همه جا تعطیل بود.
من تصمیم گرفته بودم تا راهپیمائی خودم رو تا کمپ اصلی شروع کنم واز طرفی هم کاری برای انجام دادن تو بخارا ودر ایام تعطیلی نداشتم. البته اگر بخارا را خوب بشناسی کارهای زیادی برای انجام دادن داری، مثل رفتن به معبد وسط دریاچه ونشستن روبروی افق وتماشای انتهای دریاچه در نورآن ویا قدم زدن در کنار دریاچه و..... اما من حس میکردم که حتما باید برم وتراکینگ را شروع کنم.
مسافت بخارا تا نقطه شروع تراکینگ ازجاده حدود 25کیلومترواز مسیر میانبر حدود 17کیلومتر بود. اگه وبلاگ شخصیم را خوانده باشید میدونید که من همیشه به ندای درونم گوش میدم وزمانی که حس کنم که باید کاری را انجام دهم حتما اونو دنبال میکنم وهیچ وقت برنامه از پیش تعیین شده ندارم وخیلی راحت اجازه میدم هر چیزی خودش اتفاق بیفته ومن فقط دنبالش میکنم ،من تا اون زمان اصلا کتاب راهنما رو نخونده بودم واصلا اطلاعی راجع به مسیرتراکینگ نداشتم وفقط کتاب باخودم برداشتم تا تومسیر بخونم وتازه تو کتاب هم چیزی درباره مسیر از بخارا تا دلفی ننوشته بود . بعد از اینکه از مهمانسرا حدود 50متر دور شدم یکنفر بهم گفت بجای پیاده روی در جاده میتونم از مسیر کوهستانی عبور کنم تا به دلفی(نقطه شروع تراکینگ)برسم بعدش خیلی دوستانه مسیر را به من نشون داد.
درسته، طبیعت همیشه به من کمک میکنه ومن اجازه میدم اون بجای مغزکوچک ونادون من تصمیم بگیره ومیدونم که این رودخانه ای که خودمو انداختم توش منو با خودش میبره به جائیکه انتظارش رو دارم وهمیشه اون بهتر از من تصمیم میگیره.
بلاخره من ساعت 9صبح در مسیری که اون مرد نشونم داده بود حرکتم را شروع کردم.مسیر بسیار زیبا بود وجاده مال رو از بین چند روستا میگذشت وهر چه بیشتر ارتفاع میگرفتم دید بیشتری نسبت به دریاچه فیووا پیدا میکردم .
خوب با توجه به چیزی که گفتم اون مسیر اصلا مسیری نبود که کسی بخواد برای رفتن به کمپ اصلی آناپورنا انتخاب کنه وانتظار نداشتم که تو مسیر کس دیگه ای ببینم،اما بعد از 3ساعت پیاده روی به یک خانواده هلندی برخوردم که بسیار صمیمی و خوش برخورد بودند و اتفاقا مسیرشان با من یکی بودArjan G.Brandenburg به اتفاق همسر ودختر 6ساله وپسر 9ساله اش .اونها یک باربر ویک راهنما داشتند وما تقریبا تمام روز را باهم سپری کردیم .
برای من همراهی با یک خانواده گرم وصمیمی ودیدن بچه هاشون که تمام روز بازی میکردند خیلی لذت بخش بود.
ساعت 1عصر بارون شروع شد وما هیچ راهی نداشتیم جز اینکه یه جا بشینیم و منتظر بند آمدنش بشیم که البته فرصت بسیار خوبی بود برای غذا خوردن زیر یک سقف کوچک . به خانواده ای که اونجا بود سفارش دادیم که برامون غذا درست کنه و دالبات(برنج با سبزیجات)غذای رایج اینجاست که همیشه میتونی پیدا کنی .
حدود ساعت 3 عصر بارون بند آمد ولازم به ذکر نیست که بعد از بارون همه چیز خیلی زیبا میشه وآسمون با اون نورهای قشنگش وصدای پرنده ها بعد از بارون.
ما مسیرمون رو ادامه دادیم وحدود ساعت 5 رسیدیم به جاده ولی راهنما گفت که ما تا دامفوس(جائی که قرار بود برسیم) خیلی راه داریم وبه تاریکی میخوریم وتا اونجا هم دیگه روستائی وجود نداره وبهتره که شب همینجا بمونیم که در نوع خودش نظر مسخره ای بود چون اگر میموندیم یک روز کامل رو از دست میدادیم وبعد از مشورت با آرجن به این نتیجه رسیدیم که بهتره به راهمون ادامه بدیم و خوشبختانه اول تاریکی رسیدیم به دامفوس وتویک مهمونسرای خوب اطاق گرفتیم که نمای بسیار زیبائی از ماچاپوچ داشت واگر فردا هوا صاف باشه مشیه اون قله را بخوبی دید.
اااوووه ساعتم داره زنگ ساعت 12شب رو میزنه ومن فقط 6ساعت برای استراحت وکسب انرژی برای فردا وقت دارم،بهتره که بگم شب بخیر.

روز دوم
طبق معمول ساعت 6:15صبح از خواب بیدار شدم وبعد از صرف صبحانه و بستن کوله حدود ساعت7:20 براه افتادم البته تنها، نه با دوستان هلندیم چون اونها با داشتن دوتا بچه سرعتشون کم بود ومن نمیخواستم زمان رو از دست بدم.
متاسفانه هوا کاملا ابری بود وهیچ نمائی از کوهستان دیده نمیشد فقط به این امید که بعدا بتونم خوب ببینمشون حرکت کردم .
امروز پیاده روی خیلی سختی داشتم چون میخواستم هرجوری شده خودمو به چامرونگ برسونم و همه میگفتن که امکان نداره، چون راه خیلی زیاد بود ولی بعضی وقتها میزنه به سرم ومیخوام که یک کاری را هر جور که شده انجامش بدم و این پیاده روی هم از همین کارهاست.
با توجه به شناختی که از بدنم داشتم میدونستم که در طول مسیر با 5دقیقه استراحت بعد از هر ساعت پیاده روی میتونم زمان زیادی حرکت کنم و فشار زیادی بیارم،و همین کاررو هم کردم .
همونطور که گفتم هوا کاملا ابری بود وهر لحظه احتمال بارون میرفت. از ساعت 8:30صبح به بعد بارون شروع شد ومن تمام روز را زیر باران حرکت کردم .
خوشبختانه چون دیروز تعطیلی بود وامروز هم بارانی ، توی جاده خیلی خلوت بود وهیچ کسی رفت وآمدی نداشت و این برای من خیلی خوب بود. مثل همیشه بارون همه چیز ررو تازه کرده بود والبته من هم موش آبکشیده شده بودم ،کاملا خیس خیس.
پس از گذشتن از تولکا،لاندروک وجینو حدود ساعت 5 عصر به چامرونگ رسیدم.
همه مسیر امروز سر بالائی و سرازیری بود مثل تمام مسیرهای تراکینگ وفقط بعد از جینو تمام مسیر پله بود که سخت ترین بخش مسیر امروزبود مخصوصا با خستگی یک روز پیاده روی و کوله پشتی سنگین .
وقتی به چامرونگ رسیدم تو اولین هتلی که دیدم اطاق گرفتم و فقط ازش 2تا پتو گرفتم و خواستم تا منو ساعت 8 برای شام بیدار کنه، ولی ساعت 11بیدار شدم واز شام هم خبری نبود چون همشون خوابیده بودند اما آسمون کاملا صاف بود و قله ماچاپوچ زیر نور ماه به زیبائی دیده میشد. اصلا قابل وصف نیست و فقط خودت باید اونجا باشی وببینی.
خوشبختانه بیهوده انرژی صرف نکرده بودم وتحمل فشار مسیر به دیدن اون همه زیبائی میارزید.
خوب از شام که خبری نیست و فقط میتونم برم زیر پتو و از گرمای اون ودیدن ماچاپوچ که پشت پنجره منتظره لذت ببرم.


روز سوم
امروز هم مثل همیشه ساعت 6:15 صبح از خواب بیدار شدم وآسمون دوباره پر از ابر بود واز این آسمون هم نمیشد انتظار هوای آفتابی رو داشت از طرفی هم لباسهام هنوز کمی خیس بودند وبایستی صبر میکردم تا کاملا خشک بشه ، واسه همین کمی دیرتر حرکت رو شروع کردم .
نزدیک ساعت 8:15 راه افتادم وبعد از چند دقیقه 2تا فرانسوی را دیدم وبعد از صحبتی کوتاه باهمدیگه همرا شدیم وبعد از نیم ساعت هم خورشید از پشت ابر بیرون آمد ویک گرمای لذت بخش و یک روز آفتابی .
ما کمی تند راه میرفتیم چونکه پل وسیریل (دو مرد فرانسوی ) تو شرایط خوبی بودند وبارشون هم سبک بود علاوه بر اینکه روز قبل هم استراحت داشتند. امروز بایستی همه اون پله هائی رو که دیروز بالا آمده بودیم ،دوباره پائین میرفتیم تا به کف رودخانه برسیم و بعدش دوباره بالا میامدیم تا به روستای بعدی برسیم وهمش بالا وپائین روی تپه ها تا خود بامبو .
زمانیکه تو جاده باهم راه میرفتیم از سفرهامون برای همدیگه تعریف میکردیم و بعد از حدود 2ساعت موقعی که من مشغول صحبت بودم یک مرتبه پل گفت:هی توهمونی نیستی که قبل از باتوال با دوچرخه میومدی و واسمون دست تکون دادی؟؟ما با یک موتور از کنار تو رد شدیم!!
من تازه فهمیدم که 10روز پیش اونها رو تو جاده دیده بودم وبرای همدیگه دست تکون داده بودیم و حالا بطور اتفاقی باهم همراه شده وترکینگ میکردیم .
در بامبو بودیم که دوباره هوا ابری شد و بارون گرفت وما هیچ چاره ای بجز موندن نداشتیم چون از اینجا به بعد هواسرد میشد و ما نبایستی خیس میشدیم بلکه باید لاباسهامون رو حفظ میکردیم . منتظر شدیم تا اگه بارون قطع شد به راهمون ادامه بدیم وگرنه همونجا بمونیم ،مثل اینکه آناپورنا نمیخواست اجازه بده تا به دیدنش بریم و طبق خوابی که دیده بودم توی راه مشکلات زیادی برام اتفاق میافته اما خدا بزرگه فقط باید دید فردا چه اتفاقی میافته .
ما ساعت12 به بامبو رسیده بودیم و فقط رفتیم تو سالن غذا خوری نشستیم وبازی کردیم وحرف زدیم وعکسهای سفر را تماشا کردیم .
اروز کمی احساس سرما خوردگی میکنم که نتیجه پیاده روی زیر بارونه و امیدوارم که فردا حالم خوب بشه .
امروز از بعضی از نفراتی که از منطقه برمیگشتند راجع به مسیر سوال کردم و اکثر اونها گفتند که بدلیل بارش برف اکثر مسیرها و مهمانسراها بسته است واکثر اونها به کمپ اصلی نرفته بودند .
همچنین توی مسیر چند نقطه خطرناک بود که مدام بهمن میامد و مهم اینکه نمیفهمیدی کدوم نقطه بهمن داره چون برفها از بالا میریخت روی طاق و از اونجا پائین میامد و منطقه اصلا قابل تشخیص نیست واین منطقه یکی از سخت ترین مسیرهای تراکینگ در نپال است که خطر بهمن داره .
به هر حال چاره ای جز رفتن نیست فقط امیدوارم که فردا هوا خوب باشه و دید خوبی نسبت به کوهستان داشته باشم .

روز چهارم

امروز ساعت7 بیدار شدیم ، آره این خیلی دیر بود ولی ما فکر میکردیم که هوا خرابه ومجبوریم برگردیم ودودل بودیم واسه همین خیلی عجله نداشتیم . اما هوا کاملا صاف بود واین دلیل محکمی بود برای ادامه دادن . اصلا دوست نداشتم کمپ اصلی رو از دست بدم وهمچنین زیارت جناب آناپورنا ، واسه همین فقط به رفتن فکر میکردم نه هیچ چیز دیگه .
ما فقط یک لیوان قهوه خوردیم وحرکت کردیم وبایستی از یک جنگل زیبا پوشیده از درختان بامبو میگذشتیم ، درختانی که خیلی مورد استفاده مردم اینجاست و بسیار زیباست.
در طی مسیر دید بسیار زیبائی از ماچاپوچ داشتیم ودر تمام راه اون کاملا جلو ما بود وفقط بطرف اون حرکت میکردیم.
حدود ساعت 10به سینووا رسیدیم وفرصت خوبی بود برای کمی استراحت وصرف کمی صبحانه ودوباره خیلی زود راه افتادیم به این امید که امروز بتونیم به کمپ اصلی ماچاپوچ برسیم واین انگیزه خوبی بود برای راهپیمائی تند .
ساعت یک عصر به دئورالی رسیدیم وفکر میکردیم که برای رسیدن به مقصد زمان خوبی خواهیم داشت .
همونطور که گفتم ما بایستس از چند تا بهمن میگذشتیم و فقط میشد فهمید که اینجا بهمن آمده واصلا بالای سرمونو نمی دیدیم و نمیدونستیم تو دامنه هینچولی چه خبره و هر لحظه احتمال این بود که آبشاری از برف سنگین بیاد رو سرمون وبایستی خیلی احتیاط میکردیم و مساما توکل !!!
اولین روز بعد از برف سنگین بود و هیچ کس تو منطقه نبود و کمپ اصلی ماچاپوچ هم بسته بود وهمه داشتن برمیگشتن و میگفتن که با این برف سنگین امکانش نیست که برین بیس کمپ وهمگی از خطر بهمن صحبت میکردن .قبل از دئولاری و فقط چند دقیقه که از آمده بودیم بیرون با اولین بهمن روبرو شدیم که خیلی جدی نبود ولی واسه خودش زنگ خطری بود، خیلی با احتیاط وبا توجه به چیزهائیکه زمان کوهنوردی از مربی خ.بم حسین امانی یاد گرفته بودم پدهای بهمن را رد میکردم وبعد از هر کدوم فقط تو دلم میگفتم آخیش از این هم رد شدیم و هنوز زنده ایم ... فقط 3دقیقه قبل از دئولاری یک بهمن خیلی بزرگ بود و یک شیار بالی سرمون که مثل قیف هرچی برف اون بالا بود میریخت پائین وما بایستس اونو رد میکردیم . من اولین نفری بودم که رد شدم و پشت سرم پائول وسیریل داشتن رد میشدن . وقتی من رد شدم یک سنگ بزگ بود که از کنارش بایستی میگذشتم و به دئولاری میرسیدم ، درست پشت سنگ که بودم صدای وحشتناکی فضا را پر کرد و یک نگاه به بالای سر نشون میداد که چه اتفاقی داره میافته ، سریع دویدم و خودمو رسوندم به یک سقف و کسانی که روی لژ بودن دویدن داخل و منو هم کشیدن داخل لز اما از پل و سیریل خبری نبود . سریع دویدم بیرون و صداشون زدم اما پشت سنگ دید نداشتم و نمیدونستم تو چه شرایطی هستند .وقتی بهمن تموم شد دیدم که از پشت سنگ اومدن بیرون و خوشبختانه اونها هم در رفته بودند ، هممون خیلی خوش شانس بودیم .
بعد از استراحتی کوتاه دیدیم که هنوز برای حرکت زمان خوبی داریم واگر راه میافتادیم حتما بایستس خدمونو به بیس کمپ آناپورنا میرسوندیم چون کمپ ماچاپوچ بسته بود . بعد از اینکه کمی با بچه ها صحبت کردیم دیدم که اونها هم آماده هستند و شرایط روحی خوبی دارن پس حرکت کدیم ، البته علیرقم تمام حرفهائی که محلیها میزدند که خطرناکه و را طولانیه و.....فقط حرکت کردیم .
مسیر معمولی خیلی خطرناک بود وبایستی از چندتا پد بهمن بزرگ رد میشدیم که مخصوصا تو اون موقع روز خیلی خطرناک بود بنابراین یک مسیر دیگه انتخاب کردیم که بایستی از رودخانه رد میشدیم ودوباره بعد از پدهای مهمن برمیگشتیم تو مسیر.
همونطور که گفتم به خاطر بارش برف سنگین کسی تو منطقه نبود وما باید خودمون برف کوبی میکردیم واین خیلی سرعتمونو کم میکرد و انرژی زیادی میگرفت. به راهمون ادامه دادیم و فقط نیم ساعهت قبل از بیس کمپ ماچاپوچ هوا کاملا برگشت و مه غلیظی همه جا را گرفت و ما اصلا دید نداشتیم و خوب منطقی بود که تو این شرایط نبایستی ادامه میدادیم چون محل دقیق بیس کمپ مشخص نبود واصلا نمیشد اونو پیدا کرد و بهتر دیدیم که برگردیم چون حداقل راه برگشت مشخص بود .
تو مسیر برگشت و نزدیک دئولاری من وایستادم و برگشتم پشت سرم و به کوهستان اطراف نگاه کردم ، هوا داشت صاف میشد و کوه ماملا پیدا بود.برای من برگشتن واز دست دادن بیس کمپ خیلی سخت بود واسه چند لحظه بی اختیار گریه کردم و فقط امید داشتم که برم و از نزدیک ببینمشون و لمسشون کنم .
باقی روز رو با بچه ها کنار آتیش گذروندیم ولباسامونو خشک کردیم .
شب خیلی خوبی بود، هیچ توریستی اونجا نبود فقط ما بودیم و مردم محلی و فقط بچه ها کنار آتیش نشسته بودن وگیتار میزدن وخوب گراس هم میکشیدن چون اینجا خیلی رایجه و همچنین ارزونه و کیفیت خوبی هم داره واکثر توریستا عاشقشن واسه همین اصلا ازش نمیگذرن .
دوباره بارون شروع شد وما نمیدونستیم فردا چه اتفاقی میافته......آیا هوا خوب میشه وما میتونیم بریم ؟یا باید با دست خالی برگردیم؟
امیدوارم که بتونیم بریم .


روز پنجم

امروز از همیشه زودتر بیدار شدیم چون تصمیم داشتیم بریم بیس کمپ و برگردیم در عین حالی که تمام محلیها به ما میخندیدن ومیگفتند که اصلا امکان نداره . واسه همین زود حرکتو شروع کردیم و خوشبختانه هوای خوبی داشتیم وآسمون آبی نوید روز خوبی میداد .
همونطور که گفتم دئولاری آخرین نقطه بود و بعد از اون میرسیدیم به بیس کمپ ماچاپوچ .
خیلی سریع حرکت میکردیم تا زمانو از دست ندیم و تا رسیدن به بیس کمپ ماچاپوچ زمان زیادی صرف شد چون در تمام مسیر برف کوبی میکردیم و خوشبختانه هیچ خبری از بهمن نبود چون صبح زود بود و برفها یخ زده بودن و لااقل از بالای سرمون خیالمون راحت بود .
ساعت حدود 9:45به بیس کمپ ماچاپوچ رسیدیم و خوشبختانه چند دقیقه بعد صاحب لژبه اونجا رسید و در رستوران رو باز کرد و ما تونستیم چیزی بخوریم هرچند که همه چیز اینجا خیلی گرونه و قیمتش نسبت به پائین چند برابرهاما این زیاد هم از منطق دور نیست چون اونهمه راهو بایستی باربرها تا اونجا بیان و....
بعد از صرف صبحانه و کمی استراحت دوستم گفت که محمد ما دیگه نمیتونیم ادامه بدیم وتا همینجا برامون کافیه وترجیح میدیم بعد از کمی استراحت برگردیم پائین . اما من فقط به تموم کردن کار فکر میکردم نه چیز دیگه پس بهشون گفتم که شما برین ومن خودم میرم بیس کمپ آناپورنا و عصر برمیگردم پائین .
حدود ساعت 11 حرکت کردم و بهشون گفتم که شما برین پائین و آتیش درست کنین ومن سات 4 به شما خواهم رسید. اما محلیها دوباره منو مسخره کردن و گفتن که شبی نمیتونی برگردی و...ولی اصلا واسم مهم نبود و بهشون توجه نکردم .
بخشی از بارمو دادم به دوستانم ببرن پائین و نبود خود اونها هم دلیلی برای تندتر رفتنم بود .
تقریبا تمام مسیر رو تا بیس کمپ دویدم البته نه دویدن بلکه راه رفتن بسیار سریع چون میخواستم شرایط بدنم رو تو ارتفاع آزمایش کنم و خوشبختانه خیلی خوب جواب میداد.
بعد از 1:30راهپیمائی به هدفم رسیدم و به لطف خدا هوا هم عالی بود و همه چیز میدرخشید .
من حدود 1 ساعت اونجا موندم تا چند تا عکس بگیرم و استراحتی بکنم و دوباره حرکت کردم به سمت دئولاری .خوشبختبنه زمانو از دست نداده بودم چون به محض اینکه اونجا رو ترک کردم هوا کاملا برگشت و همه چیز محو شد اما من از موقعیت کاملا استفاده کرده بودم . بعد از چند روز اولین کسی بودم که رفتم به بیس کمپ آناپورنا و همه چیز تمیز وهمه جا ساکت بود ، فضا کاملا آرام بود و هیچ کسی نبود .
نبایتس زمان رو از دست میدادم چون وسایلم برای ارتفاع کافی نبود و کمی خیس شده بود و باید حتما به دئولاری میرسیدم برای همین توی راه هیچ توقفی نداشتم و یکسره راه میرفتم فقط در مسیر برگشت یک گروه کره ای دیدم که داشتن میرفتن به بیس کمپ آناپورنا .
کوهستان کاملا آرام و فضای خاصی حاکم بود،این محکمترین دلیل که هیچ وقت نمیتونم کوه رو ترک کنم .
ساعت 4:30رسیدم به ددئولاری و دیدم که بچه ها افتادن و کمی سردرد دارن ، اما من سری شروع کردم به خشک کردن لباسها و کفشهام چون دلم نمیخواست فردا دوباره کفش خیس پام کنم . با اون خستگی کار کردن خیلی سخت بود اما چاره ای هم نبود . در سفر همیشه باید آماده باشی و هیچ وقت نباید کارهات رو بزاری واسه آخر وقت چون در مدت طولانی خستت میکنه .
وقتی کارهامو میکردم تو سالن غذاخوری با چند تا ژاپنی هم صحبت شدم وفرصت خوبی بود برای صرف زمان .
سفر همینه دیگه دیدن آدمهای تازه و صحبت کردن و آموختن .
بلاخره تونستم کوهستان رو از نزدیک ببینم و خیلی احساس خوبی داشتم .
جای همه شما خالی

روز ششم

چیزی رو که دنبالش بودیم به دست آورده بودیم و بایستی برمیگشتیم به بخارا ولی امکان نداشت که یک روزه به اونجا برسیم وباید دوروزی توی راه میموندیم .چون اصلا علاقه ای نداشتیم خودمونو بکشیم صبح زود شروع کردیم به پائین رفتن وگاهی هم دوباره باید میرفتیم بالا .
تقریبا تمام مسیر پله بود وپائین رفتن از اونها خیلی آزاردهنده بودولی چاره ای نبود درحالی که برای زانوهام خیلی مضر بود ومنهم که حالاحالاها زانوهامو لازم دارم .
نزدیک ساعت 3بعداز ظهر به جینو رسیدیم و با وجود یک آب گرم خیلی خوب در اونجا تصمیم گرفتیم شب همونجا توقف کنیم .یک آب گرم طبیعی بسیار زیبا وبسیار گرم و لذت بخش کنار رودخانه مخصوصا بعد از یک پیاده روی بسیار سخت و طولانی .
بعد از نهار رفتیم تو آب گرم ، وووواااای اصلا قابل توصیف نیست ، آبگرم تو هوای سرد ، زیر آسمون نه سقفی بالای سرت هست وچون هوا رو به تاریکی بود همه رفتن و ما تنها موندیم وحسابی حالشو بردیم . نمیدونم چقدر زمان گذاشتیم واسه آب گرم ،فقط میدونم وقتی اومدیم بیرون هوا کاملا تاریک تاریک بود وما کاملا تمیز و سرحال شده بودیم و رفتیم تو رستوران روی پشت بام و شام ویک قهوه داغ و گپ زدن .
دوستام رفتن بخوابن ولی من موندم تا بنویسم چون سه روزی هست که گزارشی ننوشتم وباید قبل از اینکه جزئیات رو فراموش کنم اونها رو ثبت کنم .تا دیروقت مینوشتم و وقتی رفتم بخوابم دیدم که یادشون رفته برام پتو بزارن وباید شب رو با یه ملحفه سر میکردم به همین خاطر هرچی لباس داشتم پوشیدم ولی باز هم کمی سرما خوردم واین بعضی وقتها بد نیست، قدر جای گرمو بهتر میفهمی!!!!





Tuesday, March 13, 2007

درخت300

وقتی من به بخارا رسیدم متوجه شدم که تا دو روز دیگر در اینجا مراسم درخت کاری برگزار خواهد شد و از آنجائی که بهترین فرصت برای من پیش آمده بود بلافاصله به اداره جنگلبانی رفتم تا برای یافتن محل و درخت مناسب با ایشان هماهنگ شوم ،که البته انها فقط آدرس مدرسه ای رادر جنوب بخارا به من نشان دادند که در کنارتپه ای واقع شده بود وجای بسیار مناسبی بود برای درختکاری .
من در یک روز بارانی به آنجا رفتم وشرایط بسیار مساعد و چشم انداز بخارا از فراز آن تپه بسیار زیبا بود .
قبل از شروع کار ودر صحبتی که با مدیر مدرسه داشتم فهمیدم که ایشان مساحت زیادی را برای کاشت درخت در نظر گرفته، به همین خاطر به کمک دانش آموزان مدرسه توانستیم تعداد 300 نهال را در آنجا بر زمین بنشانیم . هر چند که در ابتدای کار دانش آموزان برای انجام این کار مشکل داشتند اما بلاخره به هر ترتیبی که بود توانستیم کاشت نهالها را به پایان برسانیم وروز بزرگ وبه یاد ماندنی دیگری را در خاطرات سفرم به ثبت رساندم .
بازهم تشکر میکنم از کلیه دانش آموزان مدرسه ومدیر آن که واقعا کمک بزرگی برایم بودند

بخارا

من در 22فوریه ساعت 10صبح از باتوال حرکت کردم و دوباره در جاده ای پر فراز ونشیب وتپه ماهوری قرار گرفتم درست مثل جاده های هیماچال پرادش در هند ودوباره منظره زیبای کوهستان و قله های سفید در پیش چشمانم ظاهر شد که البته زندگی من هم آمیخته شده با کوه وطبیعت .
دقیقا 44کیلومتر سر بالائی رکاب زدم که حسابی نفسم را گرفت وبعد حدود 20 کیلومتر سرازیری را با سرعت زیاد وهیجان فراوان پشت سر گذاشتم ودر انتهای این سرازیری به کنار رودخانه رسیدم وتصمیم گرفتم ، شب را در کنار همین رودخانه بزرگ نزدیک به روستا چادر بزنم .
ساعت 5بعد از ظهر مسیری را برای عبور از رودخانه پیدا کردم وزمانی که کمپ خودم را به آنطرف رودخانه منتقل کردم تعدادی از اهالی روستا نزد من آمدند و گفتند که بهتر است شب را در اینجا نمانید چون اینجا پر از ارواح است و شب به سراغ شما خواهند آمد و با سر وصداهایشان مزاحمتان خواهند شد . من در جواب به آنها گفتم : نگران من نباشید چون من از آنها نمیترسم واگر هم بیایند با آنها خواهم جنگید .
اکثر شبها من حدود ساعت 9الی10 برای خوابیدن آماده میشوم چون طی روز خیلی خسته میشوم وبعد از چادر زدن ونوشتن گزارش کار دیگری ندارم جز اینکه یک شام سبک تهیه کنم وبخوابم، صبح هم ساعت 6 بیدارم وتا ساعت 7 صرف صبحانه و آماده کردن وسایل و نهایتاُ ساعت 7.30 حرکت خوم را شروع میکنم.
وامابعد از 20کیلومتر شیب موافق دوباره به سربالائی خسته کننده رسیدم وتا بخارا 90 کیلومتر دیگر راه دارم.من خیلی آهسته حرکت میکنم ودر طی مسیر بیشتر سعی میکنم تا حواسم به زیبائیهای جاده ومناظر طبیعی معطوف شود،مثل مردمانی که در طول مسیر صدایم میزنند ،بچه هایی که دنبالم میدوند ، دخترانی که بارهای بسیار سنگینی را روی سرشان حمل میکنند و پرندگانی که دسته دسته لابلای برگهای بامبو سر وصدا میکنند.
بعد از ظهر و نزدیک تاریک شدن هوا به بخارا رسیدم ومستقیم به مهمانسرائی کوچک و زیبا رفتم که در کنار دریاچه ای کوچک واقع شده و صاحب آن هم ادمی مهمان نواز ومهربان بود و البته قیمت اجاره اطاق هم در این جا خیلی مناسب است .
شاید بدونید که من در برنامه ام قصد سفر به نپال را نداشتم به همین دلیل اطلاعاتی هم در باره این سرزمین ندارم ، اما وقتی توصیف زیبائیهای آنرا از زبان دوستانم شنیدم مشتاقانه به این سمت آمدم .
یک روز صبح آشوکا صدایم زد وگفت :محمد!آیا تو کتاب راهنمائی در مورد مناطق نپال داری ؟ و من که چیزی در بساط نداشتم جواب منفی دادم ،وآشوکا گفت که برای راهپیمائی تا کمپ اصلی آناپورنا احتیاج به راهنما داری .
من از ایشان خواهش کردم تا در این مسیر با آنها همراه باشم وخوشبختانه همینطور هم شد ومن پشت سر آنها به راه افتادم.
امروز روز مقدس نپالیها است ومن سری به اطراف خواهم زد وفردا بعد از مراسم درختکاری بطرف کمپ اصلی آناپورنا براه خواهم زد

Thursday, March 01, 2007

کاشت درخت در نپال

ديروز بعد از ظهر من به نپال رسيدم
سرزميني که سالها در انتظار ديدنش بودم
همه چيز برايم جذاب ودوست داشتني است .
بعد از25کيلومتر رکاب زدن وباهمراهی نپالیها در جاده به طرف شهر باتوال پیش رفتم ورسيدم به هتل پالپا که البته بيشتر شبيه به مهمانخانه کوچکي بود .
من بعداز 4روزيک راهنما گرفتم و چند ساعتي در اطراف قدم زدم.
امروز بعد از صرف صبحانه با مدير مهمانخانه آقاي تيکا تاپا در باره اهداف سفرم صحبتي داشتيم که حدود يک ساعتي به طول انجاميد وبعد از آن به همراه هم وبا پيشنهاد ايشان من به گلخانه رفتم و3تا نهال شوکا خریدم ،سپس به کالج گوتام بادها رفتيم و با همکاري تعدادي از محصلين موفق به کاشت هر 3درخت در اونجا شديم .
من هچ فکر نمیکردم که کار درخت کاری در اینجا به این راحتی صورت بگیره .
در همین جا از آقای بیشنا پراساد مدیر مدرسه و آقای تیکا تاپا و دانش آموزان مدرسه که مرا در این امر یاری کردند کمال تشکر را دارم .
متاسفانه بدلیل سرعت کم اینترنت در اینجا من نتوانستم از مراسم کوچکمان عکسی در سایت بگذارم .
من فردا اینجا را ترک خواهم کرد و بطرف بخارا حرکت میکنم .مسیر من تا اینجا تقریبا مسطح وبیشه ای بود اما از فردا بطرف ارتفاعات خواهم رفت وممکن است دوچرخه سواری کمی سخت باشد اما مطمئنن لذت بخش خواهد بود.
منظره رشته کوه هیمالایا از داخل شهر بسیار رویائیست


Monday, February 26, 2007

آخرین روز در هندوستان

آخرین روزها در هندوستان همراه با مشکلات و زیبائیهای خواصی بود
من 45روز تمام را در هندوستان گذراندم و نقاط مختلفی از آنرا دیدم اما نتوانستم به تمام مناطق هند سفرکنم هرچند که اگر موفق به این کار میشدم بازهم برایم مقدورنبود که گزارش کاملی از سفرم ارائه کنم ،چون هندوستان آنقدر شگفت انگیز وجذاب است که ذهن آدمی از ثبت تمام خاطراتش عاجز میماند.
من از طریق آمریت سار در ایالت پنجاب وارد هندوستان شدم وبعد شهر سانالی درالتراپرادش و سپس هیماچال پرادش وهارینا وهمچنین دهلی .
من به مناطق کوهستانی وجاده های زیبایش سرزدم .
هندوها ، سیکها ومسلمانان ، دیدن همزیستی مردم از فرق ومذاهب مختلف با سطوح مختلف زندگی ونزدیک به هم واقعا حیرت برانگیز است .
همچنین همسایگی عده ای از مردم بسیار فقیر با خانه های ثروتمندان در یک خیابان ،همجواری مساجد با معابد در بعضی قسمتها .
تقریبا همه با هم خوشبخت و راضی هستند .
مردم هند با طبیعت آمیخته اند و بیشتر خوراکشان را از مواد طبیعی بدست میاورند .
یکی از مشکلات بزرگ هندوستان جمعیت زیاد آن است ولی من در میان این جمعیت ومابین آنها هیچ دعوا ونزاعی را ندیدم .
مردم در ایالت پنجاب مرفه تر از بخشهای دیگر هستند و ایالت هیماچال پرادش تمیزترین آنهاست و من فکر میکنم که واراناسی قدیمی ترین وباستانی ترین بخش هندوستان است که در مسیر من بود.
در اینجا میتوان چیزهائی رادید که قبلا در باره هندوستان شنیده ایم مثل :پدر مقدس وعریان هندو ، غسل کردن در رود گنگ برای طهارت ، اعمال مقدس ، گاوهای مقدس و.....
قبل از ورود به هندوستان فکر میکردم که اکثر مردم اینجا به زبان انگلیسی تسلط دارند اما اینطور نیست . مردم هند بسیار خون گرم ومهمان نواز هستند وهیچ مشکلی با توریستهای خارجی ندارند .ایشان هرکاری که بتوانند برای پذیرائی از مهمانانشان انجام میدهند ،حتی اگر توانائی کمک را هم نداشته باشند سعی خود را در این امر خواهند کرد تا به نحوی کمک مسافرین باشند .
در هندوستان همه چیز با سایر نقاط دنیا فرق میکند ومن در برخورد با این ملت چیزهای بسیار زیادی آموختم که برایم بسیار ارزشمند است
اما بعضی مسائل هم ازدید من بی ارزش بود.
اولین چیزی که درا بتدای ورود به جاده های هندوستان مرا متعجب ساخت تابلوی( بوق بزنید) بود که من اصلا متوجه منظور این تابلوها نشدم ودر تمام مسیر راه ذهنم را مشغول کرده بود
در شهرهای بزرگ بعضی افراد پیدا میشدند که به انگلیسی جوابم را بدهند ولی در شهرهای کوچک وقتی در باره آدرسی سوال میکردم ،جوابهای مرم من را گیج میکرد .من فهمیدم که اکثر مردم هندوستان روش مشخصی رابرای زندگی کردن دارند و خارج از این متدها دچار مشکل خواهند شد.در اینجا بخش بزرگی از امکانات در اختیاربعضی افراد خواص است و سایرین برای کار و زندگی کردن به این گروه تکیه میکنند.
متاسفانه در اکثر شهرهای هندوستان مردم در کنار خیابان اجابت مزاج میکنند و به همین خاطر همیشه در خیابان بوی بسیار بدی به مشام میرسد اما ممکن است این کارشان دلیل منطقی هم داشته باشد چون بدلیل تراکم زیاد جمعیت ممکن است استفاده از چاه و توالت باعث آلودگی آبهای زیرزمینی که فاصله کمی از سطح دارند، بشود .
در واراناسی من سمبلهائی از هندوستان را دیدم که افسانه هارا برایم محقق میساخت ، مردم گاوپرست وبت پرست که بخشی از زیبائیهای هند است .
مرد مقدس برهنه که تمام روز را در گوشه ای مینشیند وبجز سیگارکشیدن هیچ کار دیگری ندارد ولی متاسفانه من نتوانستم حتی با یکی از آنها ارتباط برقرار کنم تا راجع به زندگیشان بیشتر اطلاعات کسب کنم به هر حال مسلم است که عده ای از مردم به آنها ایمان دارند واز آنها انرژی میگیرند .
دلم میخواهد دوباره به هندوستان برگردم تا به قسمتهای نادیده بروم ودر باره آن بیشتر بدانم .
بلاخره من هندوستان را ترک کردم با هرآنچه در آن بود خوب یا بد ، اما روزی دوباره به اینجا برخواهم گشت اما نمیدانم چه وقت؟فقط میدانم برخواهم گشت حتی اگر شده به بهانه دیدن درختهائی که اینجا کاشته ام.

Friday, February 23, 2007

کاشت درخت در واراناسی

درخت کاشتن در واراناسی بسیار مشکل بنظر میرسید بطوریکه دوستانم فکر نمیکردند من موفق به انجام این کار شوم ، اما یک روز بعد از رسیدن به این شهر من شروع کردم به جستجو و کسب اطلاعات راجع به محیط زیست و مدارس منطقه که درست بعد از 3ساعت در مسیری قرار گرفتم که دریافتم چگونه میتوانم از یکی از بهترین مدارس برای این امر کمک بگیرم .
بله کالج بزرگی بنام ماها بادلی در قسمت جدید شهر و نزدیک به معبد بودا اعلام آمادگی کرد .
طبق روال گذشته من قصد داشتم یک درخت بکارم اما شرایطی ایجاد شد که توانستم 5 درخت در قسمت جلو ساختمان مدرسه بکارم چون هم درختها کوچک بودند وهم تعدادی گاو در اطراف آزادانه میگشتند که ممکن بود به درختها صدمه بزنند.
بعد از صحبت کردن با مریر کالج ایشان پذیرفت که من تعدادی درخت از گونه های متفاوت بکارم وزمانیکه برای خرید به نهالستانی رفتم دوباره با بنو برخوردم که واقعا کمک خوبی برایم بود
در اینجا لازم است از آقای دکتر بنی ماهور مدیر کالج و دانش آموزان تشکر کنم

واراناسی

بعد از آگرا دوچرخه سواری من بطرف شهر کانپورکه در فاصله 200کیلومتری از این شهر قرار دارد ادامه داشت
شروع رکاب زدن من از طلوع آفتاب بود که البته با کمی سردی هوا مواجه شدم .
من دوست ندارم بیشتر از این وقت خودم را در ایالت التراپرادش صرف کنم چرا که به نظر من اینجا اکثر مناطق کثیف و آلوده است ومردم اینجا نسبت به تمیزی و بهداشت بی تفاوت هستند. الترا پرادش جمعیت زیادی دارد واکثر مردم در این منطقه ضعیف ولاغر هستند که به نظر من دلیل آن هم میتواند همین دوری از بهداشت باشد. دیکر اینکه من برای اسکان وپیدا کردن محل مناسب برای شب ماندن مشکل دارم به همین خاطر تصمیم به ترک این منطقه گرفتم.
امروز بیش از حد خسته ام وفکر میکنم دوچرخه سواری بدنم را کوفته تر خواهد کرد .
ابتدای شب زیر باران شدید وبعد از کلی جستجو جائی برای چادر زدن پیدا کردم که خیلی هم مناسب نبود البته بعد برپائی کمپ به این فکر افتادم که ممکن است بخاطر باران فردا صبح اینجا پر از گل ولجن باشد به همین دلیل بعد از تاریکی هوا و حدود ساعت 7.30شب توانستم معبدی پیدا کنم و برای خوابیدن به آنجا رفتم.
یکی از بزرگترین مشکلات من در این منطقه وجود تعداد زیادی سگ ولگرد وآواره در شهر است و درست زمانی که مشغول پختن غذا میشوم 3 یا 4 تا از این سگها روبروی من مینشینند و از من توقع مرحمت دارند که برای من این قضیه قابل تحمل نیست همچنین توی این معبد باقیمانده غذا از روزهای قبل و دوتا سگ گرسنه برای من آفت شده.
وقتی تو شهر آگرا بودم به دوستم( بنو) زنگ زدم و اون گفت که نزدیک شهر واراناسی است که تقربا با اینجا حدود 5روز فاصله داشت .
بدلیل اینکه من خیلی خسته بودم وباران هم بی وقفه در حال باریدن بود همچنین جاده های خراب و در دست ساختمان که دوچرخه سواری را برایم مشکل میکرد تصمیم کرفتم تا قسمتی از راه را با اتبوس طی کنم و اینجوری قسمتی از زمان ازدست رفته را جبران میکردم چون تا تمام شدن مهلت ویزام وقت زیادی نداشتم .
من در هیماچال پرادش با طی مسافتی حدود 500کیلومتر اضافه بر برنامه وقت وانرژی زیادی را از دست دادم به همین خاطر از جاده چشم پوشی کردم وبا اتبوس از اوتاوا به واراناسی رفتم البته نه بصورت مستقیم بلکه بعد ازعوض کردن چند اتبوس بسیار قدیمی و تحمل 15ساعت در مسافت 460 کیلومتر ، که این هم قسمتی ازمسائل سفر من بود.
من در یک کتاب راهنما خوانده بودم که توی این شهر بایستی مواظب برخی مشکلات بود به همین خاطر رفتم به مسافر خانه ای که اونجا با دوستم بنو قرار داشتیم .
شبها در وارانسی شهر بسیار ساکت و بدون رفت وآمد است که در موقع روز همه چیز برعکس این موضوع است .
اینجا شهری است بسیار قدیمی و باوجود رودخانه گنگ برای هندوها بسیار مقدس میباشد واکثر هندوها دوست دارند به این شهر بیایند و ساکن شوند وحتی آرزو دارند موقع مرگشان اینجا باشند.
کنار رود خانه گنگ تعداد زیادی پله وجود دارد که محل تجمع زائرانی است که برای عبادت و تغسیل در آب گنگ آمده اند و از روی همین پله ها به تدریج وارد آب شده و خود را تطهیر میکنند.
همچنین در میان پله ها سکوهائی احداث شده تا هندوها را پس از مرگ بسوزانند وخاکسترشان را به آب گنگ بسپارند ودرست به همین دلیل است که هندوها علاقه دارند به این شهر سفر کنند.
در کنار گنگ مردانی به چشم میخورند که برای هندوها مقدس هستند و ایشان با بدنهایی کاملا برهنه ورنگ شده توسط پودرهای رنگارنگ در گوشه وکنار نشسته و مشغول عبات ویا دود کردن (استعمال دخانیات)هستند وطی روز هیچ کار مفید دیگری انجام نمیدهند .
من فراموش کردم که بگویم در 13 فوریه با آقای دیگو به اینجا آمدم و مدت 3روز باهم بودیم که این برای من بسیار ارزشمند بود .دیگو مرد بسیار دوست داشتنی و قابل اعتمادی بود وما روزهای خوبی را در واراناسی باهم گذراندیم .
ما تفریبا هرروز به قدم زدن در کوچه پس کوچه های واراناسی مشغول بودیم در خیابانهای بسیار قدیمی وشگفت انگیز وتماشای تعداد بیشماری زائر که هرروز در کنار گنگ رفت وآمد داشتند.
واما شب گذشته وقتی به همراه بنو ودیگو از کافی نت بیرون آمدیم و قدم زنان در کنار پله ها بسمت هتل میرفتیم ناگهان متوجه دختری شدیم که پشت سر ما و در فاصله 100متری با وحشت و اضطراب در حال دویدن بود وتعدادی جوان شرور هم دنبال آن بودند ،وما با دیدن این مسئله به طرفش دویدیم و بعد از رهائی از دست آن عده او را تا هتلش همراهی کردیم ،واین ماجرا برای من خاطره بدی شد از این شهر.
من برای ادامه سفر قصد اداشتم بطرف کلکته رکاب بزنم واز آنجا تا سنگاپور با کشتی طی طریق کنم اما قبل از واراناسی زمنی که در اتبوس بودم مطلبی راجع به نپال در کتاب راهنما خواندم که تصمیم مرا عوض کرد.
پس به امید خدا بطرف نپال خواهم رفت .

Thursday, February 15, 2007

تاج محل


امروز من وقت بیشتری برای نوشتن در باره سفرم وآنچه انجام داده وباید بدهم دارم.
دیروز برای من روز پر مشغله ای بود ومن نتوانستم اینجا درختی بکارم و بعدش دوروز تعطیلی بود که باید از آن در آکرا چشم پوشی میکردم بنابراین من نتوانستم درجاده قبل ازآکرا بخوابم ودیروز واقعا خسته بودم بنابراین، کمی دیر از خواب بیدار شدم در حدود ساعت 10
برای اینکه به استراحت بیشتری نیاز داشتم از طرف دیگر در هندوستان اکثر ادارات کارشان را بعد از ساعت 10صبح شروع میکنند و شما قبل از این ساعت نمیتوانید کار اداری انجام دهید.
توی جاده تعدادی دانش آموز منو دیدند وبا هیجان زیاد در باره کاشت درخت در کالجشان صحبت کردند اما زمانیکه به آنجا تلفن زدم گفتند که مسئولشان نیست ودوباره که تماس گرفتم اصلا جواب ندادند. به هرحال هیچ مهم نیست چون من میتونم تو شهرهای دیگه این کار را انجام دهم ضمن اینکه درآکرا تنها چیز دیدنی فقط تاج محل هست.
بعضی وقتها مسائل عجیبی در جاده اتفاق میافتد اما اغلب من سعی میکنم از آنها چشم پوشی کنم وفقط دوست دارم در باره زیبائیهای سفر صحبت کنم، برای من همه چیز زیباست و من همه آنها را دوست دارم وهمه بخشی از زندگی هستند.
امروز (10فوریه)تصمیم گرفتم بار و بندیلم را جمع کنم و بزارم تو هتل وبرای دیدن تاج محل بیرون بروم وبعد برگردم و سفرم را ادامه بدهم اما بخاطر اینکه خیلی زود از خواب بیدار شده بودم با باران مواجه شدم که چاره ای هم نداشتم چون زمان کمی داشتم واجبارا زیر باران برای دیدن تاج محل رفتم که واقعا فوقلعاده زیباست و توضیحش بسیار مشکل
تاج محل بسیار بزرگ وزیباست و یکی از عجائب دنیا
در اینجا من یک دوست تازه پیدا کردم ،مردی برزیلی بنام دیگو، که یک دوست خوب از آمریکای شمالی است و ما همه روز را باهم سپری کردیم و بعد از تاج محل برای دیدن (لتیمادودداولا)رفتیم که این هم مکانی زیبا وقشنگ بود وهمچنین بازدیدی از گنبد معروف ساخته شانحی جهان داشتیم.
بعد از برگشتن باهم شام خوردیم ودر باره خیلی چیزها باهم صحبت کردیم ازجمله ایران ،که متاسفانه ذهنیت ایشان هم مثل سایر خارجیها نسبت به ایران خراب بود وزمانیکه من از امنیت واوضاع مناسب ایران برایش صحبت کردم او متعجب شد و امیدوارم که یک روز به ایران بیاید و به حقیقت پی برده وبا مردم دوست داشتنی ایران آشنا شود.بیشتر مردم دنیا فکر میکنند که در ایران هرکسی یک اسلحه در جیبش دارد و هیچکس نمیخندد وهمه مردان ریش بلندی دارند وهمه زنان از زوبند استفاده میکنند.............. وبعد از شام او از من جدا شد.
امشب هم اینجا هوا بارانی است ونمیدانم فردا چطور خواهد شد البته امیدوارم بتوانم سفرم را انجام دهم هرچند زیر باران،چرا که من خود خواه نیستم که بخواهم بخاطر سفرم باران نیاید چون باران یکی از برکات خداوند است وتمام مردم به آن احتیاج دارند .
من فردا دوچرخه سواری خواهم کرد حتی زیر باران.

دهلی

بعد از قندهار من فقط دو ساعت وقت داشتم چراکه ساعت 4:30 آنجا را ترک کردم وتا موقع تاریک شدن هوا زمان کمی مانده بود ودر این وضعیت پیدا کردن محل مناسبی برای استراحت ونوشتن گزارشات سفر، مشکل خواهد بود. بلاخره بعد از مدتی جستجو یک متل قابل قبول پیدا کردم با تعداد زیادی موش ، بله این موشها همه جا بودند حتی توی اطاق ، هرچند برای من اهمیت نداشت ولی باید خورجینها و وسایلم را از دسترس آنها دور میکردم . بعد از یک شب طولانی و پر از موش ، صبح روز بعد شروع کردم به رکاب زدن بطرف دهلی در جادهای به مسافت 200 کیلومتر که البته برای دو چرخه سواری دریک روز این فاصله زیادی است اما من 160کیلومتر از این راه را رکاب زدم وبرای روز بعد فقط 40کیلومتر داشتم تا به دهلی برسم و من دوست دارم که صبح به شهرهای بزرگ برسم.
هرچند که برای من زمان و مسافت اهمیتی ندارند اما صبح روز شنبه با خودم گفتم باید امروز 165 کیلومتر رکاب بزنم و این کار تا موقع تاریک شدن هوا طول کشید ودرست در انتهای این مسافت بود که مردی پیش من آمد و از من دعوت کرد تا شب به خونشون بروم ، خانه ای کوچک وزیبا در دهکده ای کوچک که برای من تجربه دوباره ای بود از زندگی ساده روستائی در گوشه ای دیگر از هندوستان با دوستانی جدید .
صبح روز بعد ساعت 9صبح شروع به رکاب زدن کردم و بعد از دو ساعت به دهلی رسیدم و تصمیم گرفتم که برای ساماندهی کار درخت کاری به خانه فرهنگ ایرانیان بروم که خوشبختانه با برخورد بسیار گرم مسئولین آنجا وهموطنانم روبرو شدم وحتی برای من یک اطاق در هتل محیا کردند که در همینجا مراتب قدر دانی خودم را از ایشان اعلام میکنم .
در دهلی من کارهای زیادی برای انجام دادن داشتم از جمله درخت کاری ، گرفتن ویزای تایلند ومالزی ،تعمیر دوچرخه و مطمئنن بازدید از دهلی .
اما دوباره من با دو روز تعطیلی مواجه شدم که همه سفارتخانه ها و ادارات بسته بود و این یعنی توقف زیاد و صرف هزینه های زیاد .
من هیچ علاقه ای به ماندن زیاد در یک جا ندارم چونکه احساس میکنم که دریاجه کوچکی هستم ،در صورتی که دوست دارم شبیه رودخانه در حرکت باشم.
واما من برای تهیه ویزا به مشکلاتی برخوردم که قسمتی از آن را توضیح میدهم :
ابتدا تصمیم داشتم تا ویزای تایلند را بگیرم اما امکان نداشت چرا که این ویزارا باید در ایران میگرفتم ودر ایجا یا باید نامه از سفارتخانه داشته باشیم ویا اجازه اقامت ،که من هیچ کدام از اینها را نداشتم . بله من چون ایرانی بودم باید بجای یک فرم 5تا پر میکردم و باید اجازه اقامت جور میکردم در صورتی که اینجا هرکس دیگری براحتی در یک روز میتواند ویزا بگیرد.
من در حال دوچرخه سواری هستم برای صلح وآرامش و تداوم سرسبزی در دنیا اما ابتدا باید به همه ثابت کنم که هیچ سلاحی همراه ندارم.
بله گاهی اوقات من با چنین مشکلاتی روبرو میشوم اما به هر طریق من باید راهم را ادامه بدهم.
به سفارتخانه مالزی رفتم ونامه ای هم به سفارتخانه در تاج محل نوشتم و ایشان در جواب گفتند که مکاتباتی با سفارتخانه تایلند خواهند داشت و شاید من بتوانم در مالزی ویزا بگیرم .
بعد از دوروز با یک هموطن برخوردی داشتم (حمید آقا ازتهران) که اولین دیدار من بعد از مدتی طولانی بود با یک ایرانی .ما برای چهار روز باهم بودیم و خیلی خوش گذشت چونکه ما توانستسم از روز یکشنبه استفاده خوبی بکنیم .
ما برای بازدید از دروازه هندیها رفتیم وبعد باغ لودی که بسیار زیباست و بعضی بناهای تاریخی از جمله معبد لوتوس که شبیه گل لوتوس است وبسیار زیبا و آرامش بخش ، در کنار این معبد همه باید ساکت باشند تا اثر پذیر شوند ، بله بسیار عجیب است.
من خیلی شانس آوردم که در محلی بنام چان گوت فستیوال بزرگی برپا بود، شب اول 8 گروه از قسمتهای مختلف هند اجرا داشتند با آوازها ورقصهای بسیار زیبا و محلی هند که برای من بسیار جذاب و خاطره انگیز بود ، حتی اکنون بخاطر آوردن آن مراسم برایم لذت بخش است .
اکثر اوقات من غذای آماده میخورم ، اما با بودن حمید ما میتوانستیم غذا بپذیم .
بعد از تعطیلات من بدنبال راهی بودم برای کاشتن درخت در مدرسه اما با هرکدام از آنها که تماس میگرفتم از این کار سر باز میزدند و میگفتند ما اجازه نداریم که برای من خیلی عجیب بود که برای کاشت درخت اجازه لازم داشته باشد .
بعد از یک روز خسته کننده به هتل برگشتم و فردا وقتی نا امیدانه بدنبال مرسه ای میگشتم یکی از بهترین آنها که مدرسه ای شیک و مدرن بود به من قول همکاری داد . شما میتوانید در گزارش بعدی آنرا بخوانید
اکنون من باید منتظر مسترکارتم باشم که از ایران پست کرده اند.
روز چهارشنبه مسترکارتم رسید وبعد از کاشت درخت در مدرسه وخانه فرهنگ ایرانیان در ساعت 5بعد از ظهر دهلی را ترک کردم.

Sunday, January 28, 2007

هیماچال پرادش

در ادامه مسیر بطرف چپ منطقه ماکلودگانگ به شهر داهرامسالا رسیدم وبرای کاشت درخت به یک مدرسه رفتم و خوشبختانه با کمک چند تا از محصلین کار به خوبی انجام شد و همه چیز به خوبی پیش رفت واونها قول دادند که از این درخت به خوبی مراقبت خواهند کرد.
بعد ازاین کار وحدود ساعت یک بعد از ظهر به سمت پالامپوردرجاده ای بسیار زیبا وپوشیده از درخت ودر میان منطقه ای کاملا جنگلی حرکت کردم که این مسیر حدود 50کیلومتر وپر از فراز ونشیب بطرف رشته کوه هیمالیا پیش میره والبته برای من رکاب زدن تو همچین جاده ای با این دوچرخه وبار سنگین کمی مشکله وگاهی اوقات مجبور هستم دوچرخه رو دستم بگیرم وپیاده به سمت بالا حرکت کنم.
اما 6کیلومتر بعد از بالامپور ودر آخرین لحظات از روشنائی روزبرای برپا کردن چادرم دنبال یه جای مناسب میگشتم واز چند نفر راجع به این مسئله سئوال کردم تا اینکه چند تا پسربچه نو جوان تو این کار به من کمک کردن وحتی برام آتش محیا کردن وحدود 2ساعتی هم پیش من موندن و من هم برای آشنائی اونها با سفرم تعدادی عکس وپوسترنشون دادم ولی ما نتونستیم با هم صحبت کنیم چون که اونها انگلیسی نمیدونستند ومن هندی!!.
ساعتی بعد یک آقایی که خیلی هم عصبانی بودبه سراغم آمد وبا برخوردی تند از من پرسید که اینجا چکار میکنم ومدارک منو بازدید کرد و بعد از کمی غرغر کردن برگشت و رفت ومن اصلا علت ناراحتی ایشون رو نفهمیدم ،اما بعد از 10دقیقه دوباره آمد ولی این بار با حالتی خوش آیند ولبی خندان برای صرف شام منو به خونشون دعوت کرد و من هم در کمال تعجب و ناباوری قبول کردم .
موقع شام خوردن صر صحبت رو باز کردم وبعد از اینکه متوجه شدم ایشان دکتر هستنداعتراض خودمو نصبت به رفتارشان بیان کردم و................
روز بعد دوچرخه سواری را بطرف شهر مندی که در فاصله 78کیلومتری اینجا قرار داره شروع کردم وبعد از حدود 40 کیلومتر سربالائی رکاب زدن بلاخره به قسمت باحال جاده یعنی سرازیری رسیدم و کلی لذت بردم.تو شهر مندی نتونستم درختی بکارم چون یکشنبه بود وهمه جا تعطیل،به همین دلیل تصمیم گرفتم برای نزدیکتر شدن به رشته کوه هیمالیا واستفاده بهتر از مناظرش با اتوبوس به سمت مانلی برم چون این شهر از مسیر من دور بود.
اینجا اکثر جاده ها کوهستانی و در کنار رودخانه است که چشم اندازی بسیار زیبا وجذاب داره.
شب گذشته وقتی تو یک منطقه مستضعف نشین دنبال جائی بودم برای چادر زدن یکی از همین خانواده ها از من دعوت کردند تا شب رو پیش اونها بگذرونم و این برای من خیلی ارزشمند بود چون یکی از اهداف سفر من همین بود : (زندگی با آدمهای مختلف ،با عقاید وسلیقه های مختلف و سطوح متفاوت زندگی)
اینجا چیزهائی است که من در تنهائی سفر بهشون رسیدم به همین خاطرهیچ وقت دوست ندارم تنهائی سفرکردن را از دست بدهم

Thursday, January 18, 2007

مطالب جا افتاده

یک مطلبی که فراموش کردم براتون بنویسم اینه که تولاهور شب عید غدیر در خانه فرهنگ ایران جشنی برپابود واز اونجائی که همه جاباید دعوت باشم رفتم اونجا.قبل از اون بخاطر اینکه کفشام اذیتم میکرد وگاهی وقتا لازم بود پیاده روی کنم وبا این کفشها نمیتونستم بنابراین رفتم ویک جفت کفش خریدم وتوی راه وقتی برمیگشتم خونه کلاهمو یه موتور سوار دزدید درست مثل ولایت خودمون خلاصه شب بالباس شیک رفتم مهمونی ودیدم هیچکس تحویلم نمیگیره ومنهم دنبال یک راهی بودم برای مطرح شدن تااینکه مراسم ماست خوری شروع شد وبنده هم که مهارت خوبی در خوردن وامور وابسته به اون دارم باکمال میل شرکت کردم مخصوصا که جایزه اش نقدی بود وکاملا معلومه که اول شدم وهمون قدر که پول کفش داده بودم جایزه گرفتم ویک خاطره خوب هم برام موند.
طی صحبتی که با مدیر کالج خلسه کرده بودم قرار شد که اونجاهم درخت بکارم وبرای ساعت 5/9صبح قرار داشتیم .صبح که از بنو جدا شدم ورفتم اونجا دیدم هیچکس تحویلم نمیگیره وخیلی سرد برخورد میکنن
اولا که اونها یک ساعت دیرآمدند وخیلی بیتفاوت .اما من کم نیاوردم واز چند تا از دانشجوها خواستم تا به من کمک کنند وبه لطف خدا درخت اونجا هم کاشته شد وبعدش هم از شهر اومدم بیرون. خوب همیشه که نباید انتظار داشت که همه استقبال کنن وهنوز زمان زیادی لازمه تا بتونم این هرکت رو جا بندازم ونتیجه خوبی بگیرم.
به سمت شمال حرکت کردم وارد جاده ای شدم به طول 100 کیلومتر وبه شکل تونلی سبز چونکه دو طرف جاده یک ردیف درخت بود که شاخه هاشون در بالا به هم رسیده بودن و کاملا سایه درختها مسیرو پوشش میداد. هوا کاملا بهاریه فقط صبحها هوا سرد میشه وتا ساعت 10نمیشه جائی رو دید البته به خاطر مه زیاد وهر روز به همین صورته .اینجا خیلی دیر هوا روشن میشه وزود هم تاریک میشه و عملا زمان زیادی واسه دوچرخه سواری نیست ومن هم که دائما برای گرفتن عکس ویا گپ زدن با مردم توقف دارم حرکتم خیلی کنده دیشب وقتی دنبال جای مناسبی برای چادر زدن بودم با یک خوانواده ای برخوردم که منو به خونشون دعوت کردن وامروز هم واسه خوابیدن یه معبد پیدا کردم البته یه آقاهه بهم گفت که میتونم شبو اونجا بمونم وخودش هم برای شام وصبحانه فردا میاد دنبالم و خوشبختانه این معبد هم برق داشت ومن تونستم این گزارشو بنویسم

Wednesday, January 10, 2007

آمریت سار

زمانی که من وارد هندوستان شدم با آقای بون مواجه شدم که ایشان هم دوچرخه سوار واهل سوئیس هستند و راهنمای منطقه .چون اکثر وقطشو به رکاب زدن میگذرونه
اولین چیزی که نظر منو در ابتدای ورودم به هند جلب کرد صفی طولانی از کارگرهای هندی بود که همگی با لباسهای یک رنگ ومنظم برای همل بار ایستاده بودندوبرای من خیلی جالب بود
درادامه راه به طرف آمریت سار که طبق نقشه فقط سی کیلوکتر بامرز فاصله داره برخوردیم به یک مجلس عروسی باشکوه ورفتیم برای تماشا واز شانس خوبمون برای خوردن غذا دعوت شدیم
وووااای ی ی خدای من انواع غذاها ودسرهای عجیب وغریب هندی که با سلیقه ای بسیار زیبا تهیه شده بودند
واولین روز ورود به هند تجربه خوبی داشتیم از غذاها ومراسم عروسی هندیها
وتماشای رقص جالب هندیها باهمدیگه بسیار دوست داشتنی بود
در ادامه راه بطرف آمریت سار رسیدیم به معبد طلائی که دراین معبد هرغریبه ای میتونه بمونه واستراحت کنه واز غذای اونجا استفاده کنه که البته به ماهم یک اطاق دادند مثل باقی افرادی که برای گذراندن شب به اونجا میان
متاسفانه الان دیگه برای ادامه مطلب وقطی ندارم انشاالله بعدا بیشتر در مورد معبد طلائی خواهم نوشت

Sunday, January 07, 2007

دوباره لاهور

من ودوستم آقای رومن که قبلا معرفیش کردم به لاهور برگشتیم البته با اتبوس چراکه دوست نداشتم دوباره این مسیررو رکاب بزنم
ما اینجا مهمان آقای تابرزهشتیم (ایشون یکی از اعضای کلوپ مهمان نوازان هستند) وبه اتفاق هم رفتیم توی شهر چرخی بزنیم.
دیروز اینجا جشنواره فیلم ایرانی بود ویکی از فیلمهای آقای مجیدی اکران شد ومن ورومن رفتیم برای تماشا.
به نظر من لاهور قشنگترین شهر پاکستانه البته این تنها نظر من نیست بلکه همه اینو میگن.لاهور بناهای قدیمی زیادی داره با شبهایی زیباتروقلعه های قدیمی که شبها بانورهای رنگارنگ خیره کنندهای می درخشه
دیشب وقتی به خونه برمیگشتم سرراهم پر بود از نوروزندگی
اسلام آباد در برابرلاهور تقریبا هیچ چیز جالبی نداره واین دوشهر اصلا قابل مقایسه نیستن
شما میتونید تو لاهور نمادی از یک شهر قدیمی بسیار زیبا رو ببینید پر ازقلعه ها ومساجد قدیمی
تو شهر قدیمی بعضی کوچه ها فقط یک متر عرض دارن وبعضی بناها فقط سه تا چهار متر مساحت که اینهم خیلی جالبه
بازار قدیمی وبوی سازه های تاریخی منو مجبور میکنه که امروز دوباره برای دیدنش به اونجا برگردم

Friday, January 05, 2007

یتیم خانه

واما یک توفیق اجباری که شامل حال من شده این بودکه برخوردم به تعطیلات ومجبور شدم 3روزی در اسلام آباد وشهرهای نزدیک اطراف گشتی بزنم
اما توی یک محلی که برای استراحتی کوتاه وصرف چای توقف کردم ماجرای جالبی رو فهمیدم:
سی سال پیش آقای پاکستانی میره انگلستان واونجا باخانمی انگلیسی ازدواج میکنه که حاصل این ازدواج یک پسر ودودختره که البته حافظ قرآن هستند.خانم وآقا بعد از برگشتن به پاکستان مرکزی دایر میکنند برای سرپرستی بچه های یتیم وبی سرپرست که به همین منظور سه تا پرورشگاه ساختن یکی در ماری یکی در خانیوال وسومی هم در کراچی.
واما بعد از صرف چای آقایی که ازش نام بردم به من گفت اگر بخواهی میتونی اینجا بمونی ومن یک اطاق در اختیارت میذارم منهم این پیشنهاد دوست داشتنی رو از اون پذیرفتم وقرار شد که یک روز اونجا بمونم.
روش زندگی وکاراین خانواده برای من بسیار جالب بودو بامن بسیار مهربان بودند ومن کاملا به اونها اعتماد کردم وامیدوارم که بتونم در بعضی کارها بهشون کمک کنم.به هر حال اگر میخواهید در باره اونا بیشتر بدونید به این آدرس سری بزنید
واما جالبتر اینکه روز بعد اداره پست منو خواست وخبر خوبی به من داد.بله بسته پستی رسیده بود ومن میتونم بعد از 3روز به لاهور برگردم وپاکستان رو به قصد ورود به هندوستان افسانه ای ترک کنم.

Thursday, January 04, 2007

در اسلام آباد

من دو هفته گذشته وارد اسلام آباد شدم وبرای برپائی کمپ رفتم به باغ رز وجاسمین.
البته میدونید که من عضو کلوپ بین المللی مهمان نوازان هستم که بیش از 260000نفر عضو در سراسر دنیا داره وهرکسی در شهر خودش میتونه به توریستها ومسافرانی که از طریق این کلوپ باهم رابطه دارند خدماتی ارائه بده از قبیل جا ومکانی برای اقامت موقت وپذیرایی با غذا ویا نشون دادن شهر ومحیط زندگی خودش به اون مهمون.
روی همین اصل فکر کردم که برای موندن در اسلام آباد بهتره که با یکی از این دوستان تماس بگیرم که البته ایشون در جواب گفتند که برای تعطیلات سال نو قصد مسافرت دارند ولی بعدا خودشون بامن تماس گرفتن ومنو به خونشون دعوت کردن.بله خانم(( اِما فایر فاکس)) یک آمریکائی ساکن پاکستان وزنی بسیار مهربان ومهمان نواز.
داخل پرانتز بگم که یکی از مشکلات بزرگ من بارش بارانهای شدیده وبا توجه به اینکه کوله های دوچرخه من ضد آب نیستن همیشه وسایلم خیس میشه
در ضمن اینجا با یکنفر دوست شدم که اهل جمهوری چکه و27سال داره آقای رومن در معاشرت آدم بسیار راحتیه وممکنه که ما هندوستان رو باهم سفر کنیم.
یک شب با ایشون رفتیم یک رستوران افغانی وجاتون خالی کباب کابلی خوردیم.این غذا توی اسلام آباد خیلی طرفدار داره وبسیار شبیه به کباب خودمونه وبر خلاف غذاهای پاکستانی اصلا تند مزه نیست.
یکروز صبح هم با راهنمایی خانم اِما سری به اداره پست زدیم وایشون قسمتهای مختلف شهرو بهما نشون داد.
اسام آباد شهریست بسیار تمیزو زیبا بامسیلهای فراوان

Thursday, December 28, 2006

آخرین درخت در پاکستان

امروز در پارک بزرگ شهر اسلام آباد معروف به(پارک فاطمه جناح)ونزدیک درب ورودی مهران مراسم درختکاری انجام شد که تلاش دوستان پاکستانی دراین امر قابل ستایش است چرا که برای محل کاشت درخت ونصب پلاک یادبود موقعیت مناسبی فراهم کردند.
ضمنأ من به لاهور برخواهم گشت واحتمالا بعد از یکی دوروز توقف جهت انجام مراحل قانونی برای ورود به هندوستان بزرگ با پاکستان خداحافظی خواهم کرد

Wednesday, December 27, 2006

حرف تازه

باسلام خدمت همه عزیزانی که این وبلاگ رو دنبال میکنند
جاداره از همه شما بخاطر وقفه ایجاد شده در درج مطالب عذرخواهی کنم به این خاطر که از خارج کشور به راحتی نمیتونم به اینترنت دسترسی داشته باشم
واما امروز در اسلام آباد پاکستان هستم وبه لطف خدا سفری بسیار عالی وموفق داشتم
شاید خبر داشته باشید که: استارت کار من با کاشت درختی در اداره تربیت بدنی مشهد شروع شدوبعد در بیرجند وزاهدان هم درختی به یادبود کاشتیم .از زاهدان با اتبوس وارد کویته پاکستان شدم که ابتدای مسیر دوچرخه سواری من از این شهر بود
ودرکویته هم با همکاری صمیمانه دوستانی در خانه فرهنگ ایرانیان ومسئولین شهر مراسم قشنگی برگزار شد وبعد شهر لاهور وحالا هم اسلام آباد.من ازهمین طریق ازکلیه دوستان وسرورانی که تا اینجای سفرم بامن یارو همراه بودند تشکر میکنم
برای دیدن عکسهای سفر به این آدرس بروید www.weneedtrees.com
تلفن من در پاکستان: 00923218119890

Monday, December 18, 2006

شروع

وبه لطف خدا آغاز شدسفری که همه فکر وخیالم بود
اکنون در لاهور پاکستانم

Monday, November 27, 2006

خداحافظی

امشب در باشگاه آزادگان مشهد جلسه هفتگی باشگاه زمان عمده خودشو به سفر من تعلق داد و فرصتی بود واسه تجدید دیدار دوستان و خداحافظی . این جلسه که با حضور دوست ارزشمندم آقای جواد نظامدوست گرمتر از همیشه برگزار میگردید بسیار برایم ارزشمند بود خاصه آن که مادرم نیز در آن حضور داشت و وجودش در آن فضا برایم بسیار افتخار آمیز بود . ممنونم از علی سلیمی , دوست آرامم که با صدای گرمش لحظاتی پرشور را تقدیممان کرد و همه دیگر دوستان . خیلی احساس عجیبی داشتم و همین باعث شد که نتوانم صحبتی راجع به برنامه داشته باشم . در نهایت زمان آغاز سفر اعلام شد و روز یکشنبه ساعت 9:30 صبح از محل اداره کل تربیت بدنی پس از کاشت اولین نهال این سفر به امید خدا شروع خواهد شد